𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑥
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑥
تو زیبایی ؛ چو صلح در چشمانِ ملتی خسته از جنگ .
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
آفتاب هنوز در نیامده که یک دست کشیده روی شانه ام قرار میگیرد.دیگر او را چشم بسته از بقیه تشخیص میدم بنابراین نه دستش را میشکنم نه رویش چاقو میکشم فقط لبخند میزنم و نگاهش میکنم"صبح بخیر شازده"
به خودش نزدیک ترم میکند" صبح بخیر قهرمان"
میخندم"واضحه که من قهرمانم ولی منظورت الان کدوم فتحمه؟"
"خیلی ممنونم که مراقب خودت بودی و نگهبانی هم دادی.خیلی شرمندم که همچین چیزی ازت خواستم"
"خفه شو بابا"
"جدی ام"
کمی بلند تر حرف میزنم"منم همینطور!تو فکر کردی من کی ام؟!پرنسسی که باید ازش محافظت کنی؟!من همپیمانتم.هم رزمت.نه کسی که توی سنگر میشینه تا جنگ تموم بشه!"
لبخند میزند"میشناسمت بچه جونور.جوش نیار"
"مطمئن باشم؟"
"مطمئن."
"پس بزن بریم!"
از یکی از درخت ها کمی بالا میروم و دو سیب سبز از یک شاخه میکنم و پایین میپرم یکی را برای سوروس پرتاب میکنم توی هوا میگیردش و میگوید"مرسی جنتلمن."
"من جنتلوومنم آقای محترم"
یک معجون عجیب روی سیبم میریزد"البته که هستی"
"اون چیه؟"
"فقط محض احتیاط.که مطمئن باشیم مسموم نیستن"
میخندم"حالا دیگه سفیدبرفی هم هستم؟!با سیب مسمومم میکنن؟"
"از اون خیلی بهتری.حیف میشه اگه بخاطر یه بیدقتی بمیری!"
سیبم را گاز میزنم"چه مهربون!ولی فکر کنم سناریو کلاً کنسله.این سیب سبزه و پوست منم سفید نیست"
"دیگه بدتر.هرچی خوشگل تر باشی تهدید بزرگتری برای ملکه ای"
باز میخندم"داستانش رو می دونی؟"
"وقتی بچه بودیم برای جولیت میخوندمش.خودش سواد داشت ولی اصرار میکرد که من باید بخونم.به خوندن آیلین هم رضایت نمیداد"
"چه بانمک"
"آره."
"پس الان گفتی من از اون پرنسس خیلی خیلی خوشگل،خوشگل ترم سوروس اسنیپ؟!"
"باید من میگفتم تا بفهمی؟خودت نمیدونستی؟"
لبخند میزنم"راستش نه"
"راستی راستی احمقی یا ادا در میاری؟"
"خیلی زبون بازی میدونستی؟"
"نه نیستم."
"باشه نیستی."
و شروع به دویدن میکنم "تا هدف بعدی مسابقه.بدو شازده!"
"نامردیه!تو زودتر شروع کردی!"
و پشت سرم میدود.سریع است.خیلی سریع به من میرسد.هم پای هم میدویم.از من جلو نمیزند.احتمالاً میتواند ولی میخواهد یک جا باشیم.ولی من هم خوب میدوم.آنقدر به دویدن ادامه میدهم تا یک سری درخت با برگ های بنفش میبینم.مثل برگ ریحان بنفش.به سمتشان میدوم از بینشان رد میشوم و جلو میدوم.برمیگردم تا پشت سرم را نگاه کنم.یک دفعه زیر پایم خالی میشود.سقوط میکنم.جیغ میکشم ولی هیچ چیز نیست که به آن چنگ بزنم تا خودم را نجات بدهم.دستی دور مچم حلقه میشود.صدای سوروس را میشنوم"ری خوبی؟!"
پاهایم را توی هوا تکان میدهم.مثل یک ثانیه پیش درحال سقوط نیستم.جاذبه این پل تغییر میکند!
"سوروس این پل گرانش معکوسه.هدف بعدیه.جاذبه منو نمیکشه پایین.ولی فقط فعلاً...تو ام باید بیای."
"پات رو پله؟یه جای امن وایسا.میخوام دستتو ول کنم"
"من خوبم.بیا.الان برعکس میشه"
کنارم روی پل میایستد.چیزی شبیه به یک جان پناه زیر پایمان است.مثل یک عملیات نظامی.یک لوله فولادی بلند و زیر آن،یک هیچ مطلق.اگه بیوفتیم کارمان تمام است.چه بانمک.لوله جاهایی از مسیر به شدت پیچ خورده است و باید آن را بغل کنیم تا از آن بگذریم.و طولانی است.خیلی طولانی.به سوروس که کنارم ایستاده نگاه میکنم و ناامید میگویم"این چه خاکی بود تو سر خودمون ریختیم؟!"
"باید اول بگی بعد بدوئی خانم محترم.میدونستی؟"
"شوخی میکنی دیگه؟"
"نه واقعا"
"باشه.این سری قبل دوییدن بهت میگم.بیا شروع کنیم"
"این خیلی طولانیه ری.خورشید هنوز بالا نیومده و جاذبهش همیشه معکوس نمیمونه.یهو ورق برمیگرده و شوت میشیم پایین.باید آروم پیش بریم"
دستش را میگیرم"که چی؟!خوش میگذره!زود باش!"و شروع به سر خوردن روی فلز صیقلی و براقِ لوله میکنیم
تو زیبایی ؛ چو صلح در چشمانِ ملتی خسته از جنگ .
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
آفتاب هنوز در نیامده که یک دست کشیده روی شانه ام قرار میگیرد.دیگر او را چشم بسته از بقیه تشخیص میدم بنابراین نه دستش را میشکنم نه رویش چاقو میکشم فقط لبخند میزنم و نگاهش میکنم"صبح بخیر شازده"
به خودش نزدیک ترم میکند" صبح بخیر قهرمان"
میخندم"واضحه که من قهرمانم ولی منظورت الان کدوم فتحمه؟"
"خیلی ممنونم که مراقب خودت بودی و نگهبانی هم دادی.خیلی شرمندم که همچین چیزی ازت خواستم"
"خفه شو بابا"
"جدی ام"
کمی بلند تر حرف میزنم"منم همینطور!تو فکر کردی من کی ام؟!پرنسسی که باید ازش محافظت کنی؟!من همپیمانتم.هم رزمت.نه کسی که توی سنگر میشینه تا جنگ تموم بشه!"
لبخند میزند"میشناسمت بچه جونور.جوش نیار"
"مطمئن باشم؟"
"مطمئن."
"پس بزن بریم!"
از یکی از درخت ها کمی بالا میروم و دو سیب سبز از یک شاخه میکنم و پایین میپرم یکی را برای سوروس پرتاب میکنم توی هوا میگیردش و میگوید"مرسی جنتلمن."
"من جنتلوومنم آقای محترم"
یک معجون عجیب روی سیبم میریزد"البته که هستی"
"اون چیه؟"
"فقط محض احتیاط.که مطمئن باشیم مسموم نیستن"
میخندم"حالا دیگه سفیدبرفی هم هستم؟!با سیب مسمومم میکنن؟"
"از اون خیلی بهتری.حیف میشه اگه بخاطر یه بیدقتی بمیری!"
سیبم را گاز میزنم"چه مهربون!ولی فکر کنم سناریو کلاً کنسله.این سیب سبزه و پوست منم سفید نیست"
"دیگه بدتر.هرچی خوشگل تر باشی تهدید بزرگتری برای ملکه ای"
باز میخندم"داستانش رو می دونی؟"
"وقتی بچه بودیم برای جولیت میخوندمش.خودش سواد داشت ولی اصرار میکرد که من باید بخونم.به خوندن آیلین هم رضایت نمیداد"
"چه بانمک"
"آره."
"پس الان گفتی من از اون پرنسس خیلی خیلی خوشگل،خوشگل ترم سوروس اسنیپ؟!"
"باید من میگفتم تا بفهمی؟خودت نمیدونستی؟"
لبخند میزنم"راستش نه"
"راستی راستی احمقی یا ادا در میاری؟"
"خیلی زبون بازی میدونستی؟"
"نه نیستم."
"باشه نیستی."
و شروع به دویدن میکنم "تا هدف بعدی مسابقه.بدو شازده!"
"نامردیه!تو زودتر شروع کردی!"
و پشت سرم میدود.سریع است.خیلی سریع به من میرسد.هم پای هم میدویم.از من جلو نمیزند.احتمالاً میتواند ولی میخواهد یک جا باشیم.ولی من هم خوب میدوم.آنقدر به دویدن ادامه میدهم تا یک سری درخت با برگ های بنفش میبینم.مثل برگ ریحان بنفش.به سمتشان میدوم از بینشان رد میشوم و جلو میدوم.برمیگردم تا پشت سرم را نگاه کنم.یک دفعه زیر پایم خالی میشود.سقوط میکنم.جیغ میکشم ولی هیچ چیز نیست که به آن چنگ بزنم تا خودم را نجات بدهم.دستی دور مچم حلقه میشود.صدای سوروس را میشنوم"ری خوبی؟!"
پاهایم را توی هوا تکان میدهم.مثل یک ثانیه پیش درحال سقوط نیستم.جاذبه این پل تغییر میکند!
"سوروس این پل گرانش معکوسه.هدف بعدیه.جاذبه منو نمیکشه پایین.ولی فقط فعلاً...تو ام باید بیای."
"پات رو پله؟یه جای امن وایسا.میخوام دستتو ول کنم"
"من خوبم.بیا.الان برعکس میشه"
کنارم روی پل میایستد.چیزی شبیه به یک جان پناه زیر پایمان است.مثل یک عملیات نظامی.یک لوله فولادی بلند و زیر آن،یک هیچ مطلق.اگه بیوفتیم کارمان تمام است.چه بانمک.لوله جاهایی از مسیر به شدت پیچ خورده است و باید آن را بغل کنیم تا از آن بگذریم.و طولانی است.خیلی طولانی.به سوروس که کنارم ایستاده نگاه میکنم و ناامید میگویم"این چه خاکی بود تو سر خودمون ریختیم؟!"
"باید اول بگی بعد بدوئی خانم محترم.میدونستی؟"
"شوخی میکنی دیگه؟"
"نه واقعا"
"باشه.این سری قبل دوییدن بهت میگم.بیا شروع کنیم"
"این خیلی طولانیه ری.خورشید هنوز بالا نیومده و جاذبهش همیشه معکوس نمیمونه.یهو ورق برمیگرده و شوت میشیم پایین.باید آروم پیش بریم"
دستش را میگیرم"که چی؟!خوش میگذره!زود باش!"و شروع به سر خوردن روی فلز صیقلی و براقِ لوله میکنیم
- ۳.۰k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط