{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍓 مشتری همیشگی 🍰

🍓 مشتری همیشگی 🍰
پارت ۴
روز بارانی بود.
تهیونگ وارد کارگاه شد.
این بار نامیرا خودش پشت پیشخوان بود.
تهیونگ گفت:
«سلام، مدیر.»
نامیرا لبخند زد.
«سلام، مشتری بار چندم؟»
«دیگه حسابش از دستم در رفته.»
«پس خیلی وقته میای.»
تهیونگ آرام گفت:
«آره.»
«سفارش؟»
تهیونگ به او نگاه کرد.
«نامیرا.»
نامیرا خشکش زد.
«چی؟»
تهیونگ خندید.
«اسمتون رو یکی از کارکناتون گفت.»
نامیرا چشم‌هایش را ریز کرد.
«کی؟»
«مهمه؟»
«خیلی.»
تهیونگ خندید.
«پس امروز سفارش نمی‌دم.»
«چرا؟»
«می‌خوام ببینم مدیر نامیرا خودش چی پیشنهاد می‌ده.»
نامیرا چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد یک کوکی شکلاتی برداشت.
«این.»
«چرا این؟»
«چون تلخ و شیرینه.»
تهیونگ پرسید:
«مثل شما؟»
نامیرا با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
تهیونگ سریع گفت:
«گفتم مثل کوکی.»
نامیرا خندید.
«خیلی خوب بلدی خودتو نجات بدی.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«هنوز لازم دارم.»
نامیرا نشنید.
اما قلب تهیونگ شنید.
و آرام‌تر از همیشه زد.
🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰🍓🍰
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۶

در سرهای بچه داری پارت ۱۳

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط