{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤
پارت اول

«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌اند.»

باران از عصر شروع شده بود.

نه آن‌قدر شدید که خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده را خالی کند، نه آن‌قدر آرام که کسی بتواند نادیده‌اش بگیرد.

صدای برخورد قطره‌ها با شیشه‌های بلند عمارت، با صدای آرام سوختن هیزم در شومینه قاطی شده بود.

کوک پشت پنجره نشسته بود.

یک دستش زیر چانه‌اش بود و دست دیگرش قلم‌مو را گرفته بود، اما تقریباً بیست دقیقه می‌شد که هیچ چیزی روی بوم نکشیده بود.

چشم‌هایش روی باران بود.

نه روی بوم.

نه روی کتاب باز روی میز.

فقط باران.

آرام زیر لب گفت:

«خب... قرار بود امشب تمومش کنم.»

نگاهی به نقاشی انداخت.

«ولی ظاهراً نقاشی تصمیم دیگه‌ای داره.»

صدای خنده‌ای کوتاه از پشت سرش آمد.

«یا شاید نقاشش.»

کوک بدون اینکه برگردد، چشم‌هایش را بست.

«نایک.»

«بله؟»

«اگه قرار بود انقدر بی‌صدا وارد اتاق بشی، حداقل سرفه می‌کردی که من قلبم وایسه.»

نایک کنار در ایستاده بود.

لباس نظامی مشکی‌اش هنوز تنش بود و قطره‌های باران روی شانهٔ پالتوی بلندش دیده می‌شد.

دستکش‌های چرمی‌اش را درآورد و روی میز کنار در گذاشت.

«قلبت هنوز سر جاشه؟»

کوک بالاخره برگشت و نگاهش کرد.

«فعلاً.»

نایک لبخند کوچکی زد.

«پس مشکلی نیست.»

کوک چشم‌هایش را ریز کرد.

«تو چرا این‌قدر دیر کردی؟»

«جلسه طول کشید.»

«دروغ.»

نایک ابرو بالا انداخت.

«ببخشید؟»

کوک قلم‌مو را روی میز گذاشت.

«وقتی جلسه طول می‌کشه، ساعتت رو سه بار نگاه می‌کنی. الان حتی یک بار هم نگاه نکردی.»

چند ثانیه سکوت شد.

نایک به ساعت جیبی داخل جیب کتش دست زد.

کوک فوراً گفت:

«دیدی؟»

نایک خندید.

«تو زیادی حواست جمعه.»

«یکی باید حواسش به تو باشه.»

نایک نزدیک‌تر آمد.

نگاهش برای چند لحظه روی بوم ماند.

«هنوز تمومش نکردی؟»

کوک شانه بالا انداخت.

«نمی‌دونم چی کم داره.»

نایک کمی خم شد.

«شاید رنگ.»

«چه رنگی؟»

نایک به پالت رنگ نگاه کرد.

بعد بدون اینکه جواب بدهد، انگشتش را روی ظرف رنگ سبز گذاشت.

«این.»

کوک با تعجب نگاهش کرد.

«سبز؟»

«یشمی.»

کوک لبخند زد.

«از کِی شدی استاد نقاشی؟»

«از وقتی برادرم تصمیم گرفت نصف شب به خاطر یک نقاشی شام نخوره.»

«من شام خوردم.»

نایک به ساعتش نگاه کرد.

«سه ساعت پیش.»

کوک چیزی نگفت.

نایک همان نگاه معروفش را به او انداخت.

نگاهی که یعنی:بحث نکن.

کوک زیر لب گفت:

«باشه، میام.»

«آفرین.»

نایک برگشت سمت در.

کوک ناگهان پرسید:

«نایک؟»

«هوم؟»

«امشب خونه می‌مونی؟»

نایک برای لحظه‌ای مکث کرد.

بعد برگشت.

لبخند خیلی آرامی روی صورتش نشست.

«آره.»

کوک سرش را تکان داد.

«خوبه.»

نایک از اتاق بیرون رفت.

اما کوک هنوز به در نگاه می‌کرد.

نمی‌دانست چرا امشب، از دیدن برادرش بیشتر از همیشه خوشحال شده بود.

شاید فقط به خاطر باران بود.

شاید هم نه.

---

چند ساعت بعد، عمارت تقریباً ساکت شده بود.

کوک در راهروی طبقهٔ بالا قدم می‌زد که صدای باز شدن در ورودی را شنید.

ایستاد.

صدای چند قدم.

صدای خدمتکار.

بعد صدای مردی که برایش ناآشنا بود.

آرام، بم و کاملاً خونسرد.

کوک ناخودآگاه به سمت راه‌پله رفت.

از بالای پله‌ها می‌توانست ورودی عمارت را ببیند.

مردی با کت بلند مشکی وارد شد.

باران روی موهایش نشسته بود.

چهره‌اش در نور کم چراغ‌ها واضح نبود.

نایک پایین پله‌ها ایستاده بود.

مرد تازه‌وارد چیزی به او گفت.

نایک جواب کوتاهی داد.

بعد هر دو به سمت کتابخانه رفتند.

کوک اخم کرد.

«این دیگه کیه؟»

صدای خدمتکار از پشت سرش آمد:

«دکتر تهیونگ.»

کوک برگشت.

«دکتر؟»

خدمتکار سر تکان داد.

«بله.»

کوک دوباره به سمت کتابخانه نگاه کرد.

در همان لحظه، مرد غریبه سرش را بالا آورد.

نگاهش مستقیم به کوک افتاد.

فقط برای چند ثانیه.

اما همان چند ثانیه کافی بود.

کوک بی‌اختیار صاف ایستاد.

تهیونگ هیچ واکنش خاصی نشان نداد.

فقط نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام سرش را برگرداند و وارد کتابخانه شد.

کوک زیر لب گفت:

«چه آدم عجیبی...»

و نمی‌دانست این اولین باری است که نام تهیونگ وارد زندگی‌اش می‌شود.

یا شاید...

اولین باری است که زندگی‌اش آرام‌آرام قرار است عوض شود.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲۷)

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤 پارت دوم «بعضی آدم‌ها از همان نگاه ...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت سوم «بعضی آدم‌ها، بدون اینکه کا...

🖤 شناسنامه رمان «سبز یشم زیر باران»ژانر:ویکتوریایی | تاریخی ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۳ (پایان): سقوطِ امپراتوری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط