پارت. 27
ویو ا/ت
از خواب بیدار شدم، رفتم حموم. بعد از دوش، روتین پوستیام رو انجام دادم و پایین رفتم.
ا/ت: سلامممم... صبح همگی بخیر.☀️
مامان و بابا: صبح بخیر عزیزم.
ا/ت: امروز برای صبحونه چی داریم؟
مامان: پنکیک و نون تست.
ا/ت: بهبه، ممنونم مامان.
ویو ا/ت
صبحونهام رو خوردم، آماده شدم و راهی بیمارستان شدم.
ویو بیمارستان
منشی: سلام خانم پارک، خوبی؟ چند وقتی بود تشریف نمیآوردید.
ا/ت: سلام، ممنونم. یکم سرم شلوغ بود. لطفاً مریضها رو یکییکی بفرستید داخل.
ویو ا/ت
بعد از اینکه کارم تموم شد، برگشتم خونه. دوش گرفتم و خواستم روتین پوستیام رو انجام بدم که گوشیم زنگ خورد.
جونگکوک بود.
ا/ت: الو، سلام. خوبی؟
جونگکوک: الو، سلام. ممنونم، تو خوبی؟
ا/ت: آره، ممنون. کاری داشتی؟
جونگکوک: آره ا/ت، آدرس یه کافه رو برات میفرستم، بیا. کارت دارم.
ا/ت: باشه، حتماً. خداحافظ.
جونگکوک: خداحافظ.
---
ویو جونگکوک
چند وقتی از رفتن تهیونگ گذشته بود...
تصمیم گرفتم حقیقت دلم رو به ا/ت بگم.
---
ویو ا/ت
با خودم گفتم:
«یعنی چه کاری باهام داره؟»
آماده شدم و راهی کافه شدم.
وقتی رسیدم، جونگکوک منتظرم بود.
ا/ت: سلام.
جونگکوک: سلام، بفرمایید.
ا/ت: ممنونم. خب، کارت چی بود؟
جونگکوک: اول یه چیزی سفارش بده.
ا/ت: یه اسپرسو.
جونگکوک: لطفاً یه اسپرسو و یه قهوه بیارید.
چند دقیقه بعد...
ا/ت: خب... حالا بگو.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگکوک: ا/ت... من... عاشقتم.
دیوانهوار دوستت دارم.
اگه قلبت رو به من بسپری، قول میدم همیشه ازش مراقبت کنم، بهت اهمیت بدم و هیچوقت تنهات نذارم.
ا/ت چند لحظه در سکوت بهش نگاه کرد.
ا/ت: توی شکم... نمیدونم چی بگم.
میدونی؟
من همیشه دوستت داشتم... اما فقط بهعنوان یه دوست.
نه شریک زندگیم... نه پارتنرم.
ببخشید...
جونگکوک (با ناراحتی): باشه... درکت میکنم.
ولی بدون... خیلی دوستت دارم، ا/ت.
ا/ت: ممنونم...
---
ویو ا/ت
از کافه بیرون اومدم.
تمام مسیر، به حرفهای جونگکوک فکر میکردم.
وقتی به خونه رسیدم...
ا/ت: سلام مامان، سلام بابا. خوبید؟
بابا: سلام دختر خوشگلم، بیا شام بخور.
مامان: سلام عزیزم، بیا شام آمادهست.
ا/ت: ممنونم... ولی میل ندارم.
مامان و بابا: چرا عزیزم؟
ا/ت: نمیدونم...
مامان: ا/ت، خوبی؟
ا/ت: آره، به خدا خوبم.
مامان: باشه عزیزم.
ا/ت: شب بخیر.
---
ویو ا/ت
خیلی خسته بودم...
اما دلم میخواست یکم از حال و هوام فاصله بگیرم.
به نایون زنگ زدم.
ا/ت: سلام نانی، خوبی؟
نایون: سلام عزیزم، ممنونم. آره، کاری داشتی؟
ا/ت: آره... میای بریم بار؟ حالم اصلاً خوب نیست.
نایون: باشه عزیزم، آماده باش. میام دم خونتون.
ا/ت: باشه.
---
ویو ا/ت
آماده شدم و پایین رفتم.
بابا: ا/ت، تازه اومدی. الان کجا میری؟
ا/ت: میرم بیرون.
بابا: این موقع شب؟
ا/ت: آره بابا... لطفاً نگرانم نباش.
مامان: عیبی نداره عزیزم، مراقب خودت باش.
ا/ت: خداحافظ.
بعد رو به راننده و بادیگاردم کردم.
ا/ت: هانگ.
هانگ: بله خانم.
ا/ت: من با دوستم میرم بار. اگه مست شدم، مراقبم باش و نذار کسی بهم نزدیک بشه.
هانگ: چشم خانم.
همون موقع نایون رسید.
نایون: اااا/تتتت!
ا/ت: سلام نانی.
نایون: بریم؟
ا/ت: بریم.
---
ویو بار
رفتیم سمت یکی از میزها.
گارسون نزدیکمون اومد.
گارسون: چی میل دارید؟
ا/ت: پنج بطری الکل پنجاه درصد.
گارسون: حتماً.
نایون: ا/ت... زیادی نیست؟
ا/ت: نه بابا.
---
ویو ا/ت
نفهمیدم کی پیک اول شد...
کی پیک دوم...
و کی پیک سوم...
فقط یادمه همهچیز دور سرم میچرخید...
و بعد...
دیگه چیزی نفهمیدم.
---
ویو صبح
با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم.
دوش گرفتم، روتین پوستیام رو انجام دادم و آروم پایین رفتم.
مامان و بابام هنوز خواب بودن.
بیصدا هانگ رو صدا زدم.
ا/ت: هانگ.
هانگ: بله خانم.
ا/ت: سیر تا پیاز دیشب رو برام تعریف کن.
ویو ا/ت
هانگ شروع به توضیح دادن کرد.
هانگ: خانم، چند تا پیک سنگین خوردید و بعد بیهوش شدید.
یه نفر اومد تا شما رو بلند کنه و با خودش ببره...
ولی من بهموقع رسیدم.
هم شما و هم دوستتون رو سالم رسوندم خونه.
ا/ت: وای... ممنونم، واقعاً ممنون.
میتونی بری به کارت برسی.
هانگ: خواهش میکنم خانم.
ا/ت: خواستم برم بالا که همون لحظه، مامان و بابام با هم صدام زدن...
ادامه دارد...
💜 شرط پارت بعد 💜
❤️ 10 لایک
🔁 ۵ بازنشر
اسلاید 2 لباس آت برای کافه
اسلاید 3 لباس آت برای بار
اسلاید 4 لباس نایون برای بار
از خواب بیدار شدم، رفتم حموم. بعد از دوش، روتین پوستیام رو انجام دادم و پایین رفتم.
ا/ت: سلامممم... صبح همگی بخیر.☀️
مامان و بابا: صبح بخیر عزیزم.
ا/ت: امروز برای صبحونه چی داریم؟
مامان: پنکیک و نون تست.
ا/ت: بهبه، ممنونم مامان.
ویو ا/ت
صبحونهام رو خوردم، آماده شدم و راهی بیمارستان شدم.
ویو بیمارستان
منشی: سلام خانم پارک، خوبی؟ چند وقتی بود تشریف نمیآوردید.
ا/ت: سلام، ممنونم. یکم سرم شلوغ بود. لطفاً مریضها رو یکییکی بفرستید داخل.
ویو ا/ت
بعد از اینکه کارم تموم شد، برگشتم خونه. دوش گرفتم و خواستم روتین پوستیام رو انجام بدم که گوشیم زنگ خورد.
جونگکوک بود.
ا/ت: الو، سلام. خوبی؟
جونگکوک: الو، سلام. ممنونم، تو خوبی؟
ا/ت: آره، ممنون. کاری داشتی؟
جونگکوک: آره ا/ت، آدرس یه کافه رو برات میفرستم، بیا. کارت دارم.
ا/ت: باشه، حتماً. خداحافظ.
جونگکوک: خداحافظ.
---
ویو جونگکوک
چند وقتی از رفتن تهیونگ گذشته بود...
تصمیم گرفتم حقیقت دلم رو به ا/ت بگم.
---
ویو ا/ت
با خودم گفتم:
«یعنی چه کاری باهام داره؟»
آماده شدم و راهی کافه شدم.
وقتی رسیدم، جونگکوک منتظرم بود.
ا/ت: سلام.
جونگکوک: سلام، بفرمایید.
ا/ت: ممنونم. خب، کارت چی بود؟
جونگکوک: اول یه چیزی سفارش بده.
ا/ت: یه اسپرسو.
جونگکوک: لطفاً یه اسپرسو و یه قهوه بیارید.
چند دقیقه بعد...
ا/ت: خب... حالا بگو.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگکوک: ا/ت... من... عاشقتم.
دیوانهوار دوستت دارم.
اگه قلبت رو به من بسپری، قول میدم همیشه ازش مراقبت کنم، بهت اهمیت بدم و هیچوقت تنهات نذارم.
ا/ت چند لحظه در سکوت بهش نگاه کرد.
ا/ت: توی شکم... نمیدونم چی بگم.
میدونی؟
من همیشه دوستت داشتم... اما فقط بهعنوان یه دوست.
نه شریک زندگیم... نه پارتنرم.
ببخشید...
جونگکوک (با ناراحتی): باشه... درکت میکنم.
ولی بدون... خیلی دوستت دارم، ا/ت.
ا/ت: ممنونم...
---
ویو ا/ت
از کافه بیرون اومدم.
تمام مسیر، به حرفهای جونگکوک فکر میکردم.
وقتی به خونه رسیدم...
ا/ت: سلام مامان، سلام بابا. خوبید؟
بابا: سلام دختر خوشگلم، بیا شام بخور.
مامان: سلام عزیزم، بیا شام آمادهست.
ا/ت: ممنونم... ولی میل ندارم.
مامان و بابا: چرا عزیزم؟
ا/ت: نمیدونم...
مامان: ا/ت، خوبی؟
ا/ت: آره، به خدا خوبم.
مامان: باشه عزیزم.
ا/ت: شب بخیر.
---
ویو ا/ت
خیلی خسته بودم...
اما دلم میخواست یکم از حال و هوام فاصله بگیرم.
به نایون زنگ زدم.
ا/ت: سلام نانی، خوبی؟
نایون: سلام عزیزم، ممنونم. آره، کاری داشتی؟
ا/ت: آره... میای بریم بار؟ حالم اصلاً خوب نیست.
نایون: باشه عزیزم، آماده باش. میام دم خونتون.
ا/ت: باشه.
---
ویو ا/ت
آماده شدم و پایین رفتم.
بابا: ا/ت، تازه اومدی. الان کجا میری؟
ا/ت: میرم بیرون.
بابا: این موقع شب؟
ا/ت: آره بابا... لطفاً نگرانم نباش.
مامان: عیبی نداره عزیزم، مراقب خودت باش.
ا/ت: خداحافظ.
بعد رو به راننده و بادیگاردم کردم.
ا/ت: هانگ.
هانگ: بله خانم.
ا/ت: من با دوستم میرم بار. اگه مست شدم، مراقبم باش و نذار کسی بهم نزدیک بشه.
هانگ: چشم خانم.
همون موقع نایون رسید.
نایون: اااا/تتتت!
ا/ت: سلام نانی.
نایون: بریم؟
ا/ت: بریم.
---
ویو بار
رفتیم سمت یکی از میزها.
گارسون نزدیکمون اومد.
گارسون: چی میل دارید؟
ا/ت: پنج بطری الکل پنجاه درصد.
گارسون: حتماً.
نایون: ا/ت... زیادی نیست؟
ا/ت: نه بابا.
---
ویو ا/ت
نفهمیدم کی پیک اول شد...
کی پیک دوم...
و کی پیک سوم...
فقط یادمه همهچیز دور سرم میچرخید...
و بعد...
دیگه چیزی نفهمیدم.
---
ویو صبح
با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم.
دوش گرفتم، روتین پوستیام رو انجام دادم و آروم پایین رفتم.
مامان و بابام هنوز خواب بودن.
بیصدا هانگ رو صدا زدم.
ا/ت: هانگ.
هانگ: بله خانم.
ا/ت: سیر تا پیاز دیشب رو برام تعریف کن.
ویو ا/ت
هانگ شروع به توضیح دادن کرد.
هانگ: خانم، چند تا پیک سنگین خوردید و بعد بیهوش شدید.
یه نفر اومد تا شما رو بلند کنه و با خودش ببره...
ولی من بهموقع رسیدم.
هم شما و هم دوستتون رو سالم رسوندم خونه.
ا/ت: وای... ممنونم، واقعاً ممنون.
میتونی بری به کارت برسی.
هانگ: خواهش میکنم خانم.
ا/ت: خواستم برم بالا که همون لحظه، مامان و بابام با هم صدام زدن...
ادامه دارد...
💜 شرط پارت بعد 💜
❤️ 10 لایک
🔁 ۵ بازنشر
اسلاید 2 لباس آت برای کافه
اسلاید 3 لباس آت برای بار
اسلاید 4 لباس نایون برای بار
- ۲۱۰.۹k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط