پارت 136
*از دید عزی*
*نمیدونم چی شد..اینجا..اینجا کجاست؟ یه مکان پر از صلیب های بزرگ و مشکی، همه جا بوی مرگ میده.. من کیم؟ من چرا اینجام؟ باید از اینجا برم..ولی چرا؟ چرا یه حسی بهم میگه که باید از اینجا برم؟ اصلا..من چرا وجود دارم؟*
عزی: هیچی یادم نمیاد..
*چشمامو باز میکنم و خودمو توی سیاهی میبینم..بدون هیچی.. هیچی.. چرا حس بدی دارم؟ صدای قدم میاد*
*با دقت گوش میدم.. تا اینکه دست یکی رو روی زندانی از سیاهی که توشم حس میکنم*
لئو: عزی؟ عزی این تویی؟ این مرگ که اینجا پخش شده..
*عزی؟ این اسم منه؟ این آدم کیه؟ چرا لمسش انقد گرمه؟*
لئو: برادر.. عزرائیل..حست میکنم..خواهش میکنم..برگرد..حتی اگه به خاطر من یا بقیمون برنمیگردی..بخاطر امیلی و کارلوس برگرد..
*امیلی..و کارلوس؟ چرا این اسما اشنان؟ چرا قفسه سینم درد گرفته؟ اون فرد دور میشه و دیگه حضورشو حس نمیکنم*
عزی: امیلی...و کارلوس... گرمه..اسماشون..بهم گرما میده
*دستمو که روی قفسه سینم میزارم چهره دو نفر میاد تو ذهنم، یه فرشته زیبا و یه پسر کوچولو..*
عزی: چی..؟
*دوباره همون افراد با این تفاوت که اینبار پسر کوچولو در حال بازیه و منم اون فرشته رو بغل گرفتم، دستامون تو دست همدیگه، حلقه های ست..نکنه اون کسیه که دوسش دارم؟ یعنی انقد واسم مهمن؟ نمیدونم..هیچی یادم نمیاد*
پرش زمانی
*نمیدونم الان چه روزیه.. بدنم حس گز گز کم تری داره.. انگار دارم قوی تر میشم تا اینکه..حس درد شدیدی تو قلبم میپیچه.. امی..امی چیزیش شده؟*
عزی: باید خودم ببینم.. باید برم..
*تموم تلاشم رو میکنم و بالاخره از زندانم رها میشم.. وقتی پام به زمین میرسه، چشمامو باز میکنم..حالا همه چیز یادم میاد..امی..عزیزم*
*پرش زمانی*
*با سریع ترین سرعت خودمو اینجا رسوندم.. یه جای متروک.. این آدم..با امی من چی کار داره.. با داسم دیوار هارو خورد کردم و اون آدم از شدت ترس به اتاق امی میره و رو زمین میوفته..*
عزی: نباید به کسی که مال منه دست میزدی
*به اتاق میرم..امی عزیزم..روی تخت بسته شده..بخاطر این احمق..با یه حرکت زخمیش میکنم و با یه پورتال به عالم مرگ میفرستمش*
عزی: من برگشتم..امی..کارلوس..
*امی بیهوش رو از روی تخت برمیدارم..چقد آسیب دیدی نفسم.. بهت قول میدم دیگه نمیزارم حتی یه تار موت به دست اینا بیوفته..*
*پرش زمانی*
*به قصر خودمون که برگشتم..کارلوس رو دیدم که هنوز تو بغل ونتی گریه میکرد..*
عزی: هنوز نمیتونی از پسرم خوب مراقبت کنی *سرد*
*ونتی با تعجب نگامون میکنه، ولی بعد سریع نگاهش رو میدزده تا عصبانیم نکنه، کارلوس از بغلش پایین میاد و میدوه سمتم*
کارلوس: باباااا.. مامانننن
*امی رو میزارم رو مبل آروم زانو میزنم*
عزی: شازده کوچولوی من..
*کارلوس رو محکم بغل گرفتم و فهمیدم که ونتی به هیمل زنگ زده..اصلا یادم نبود که بقیه هم نگران بودن*
*نمیدونم چی شد..اینجا..اینجا کجاست؟ یه مکان پر از صلیب های بزرگ و مشکی، همه جا بوی مرگ میده.. من کیم؟ من چرا اینجام؟ باید از اینجا برم..ولی چرا؟ چرا یه حسی بهم میگه که باید از اینجا برم؟ اصلا..من چرا وجود دارم؟*
عزی: هیچی یادم نمیاد..
*چشمامو باز میکنم و خودمو توی سیاهی میبینم..بدون هیچی.. هیچی.. چرا حس بدی دارم؟ صدای قدم میاد*
*با دقت گوش میدم.. تا اینکه دست یکی رو روی زندانی از سیاهی که توشم حس میکنم*
لئو: عزی؟ عزی این تویی؟ این مرگ که اینجا پخش شده..
*عزی؟ این اسم منه؟ این آدم کیه؟ چرا لمسش انقد گرمه؟*
لئو: برادر.. عزرائیل..حست میکنم..خواهش میکنم..برگرد..حتی اگه به خاطر من یا بقیمون برنمیگردی..بخاطر امیلی و کارلوس برگرد..
*امیلی..و کارلوس؟ چرا این اسما اشنان؟ چرا قفسه سینم درد گرفته؟ اون فرد دور میشه و دیگه حضورشو حس نمیکنم*
عزی: امیلی...و کارلوس... گرمه..اسماشون..بهم گرما میده
*دستمو که روی قفسه سینم میزارم چهره دو نفر میاد تو ذهنم، یه فرشته زیبا و یه پسر کوچولو..*
عزی: چی..؟
*دوباره همون افراد با این تفاوت که اینبار پسر کوچولو در حال بازیه و منم اون فرشته رو بغل گرفتم، دستامون تو دست همدیگه، حلقه های ست..نکنه اون کسیه که دوسش دارم؟ یعنی انقد واسم مهمن؟ نمیدونم..هیچی یادم نمیاد*
پرش زمانی
*نمیدونم الان چه روزیه.. بدنم حس گز گز کم تری داره.. انگار دارم قوی تر میشم تا اینکه..حس درد شدیدی تو قلبم میپیچه.. امی..امی چیزیش شده؟*
عزی: باید خودم ببینم.. باید برم..
*تموم تلاشم رو میکنم و بالاخره از زندانم رها میشم.. وقتی پام به زمین میرسه، چشمامو باز میکنم..حالا همه چیز یادم میاد..امی..عزیزم*
*پرش زمانی*
*با سریع ترین سرعت خودمو اینجا رسوندم.. یه جای متروک.. این آدم..با امی من چی کار داره.. با داسم دیوار هارو خورد کردم و اون آدم از شدت ترس به اتاق امی میره و رو زمین میوفته..*
عزی: نباید به کسی که مال منه دست میزدی
*به اتاق میرم..امی عزیزم..روی تخت بسته شده..بخاطر این احمق..با یه حرکت زخمیش میکنم و با یه پورتال به عالم مرگ میفرستمش*
عزی: من برگشتم..امی..کارلوس..
*امی بیهوش رو از روی تخت برمیدارم..چقد آسیب دیدی نفسم.. بهت قول میدم دیگه نمیزارم حتی یه تار موت به دست اینا بیوفته..*
*پرش زمانی*
*به قصر خودمون که برگشتم..کارلوس رو دیدم که هنوز تو بغل ونتی گریه میکرد..*
عزی: هنوز نمیتونی از پسرم خوب مراقبت کنی *سرد*
*ونتی با تعجب نگامون میکنه، ولی بعد سریع نگاهش رو میدزده تا عصبانیم نکنه، کارلوس از بغلش پایین میاد و میدوه سمتم*
کارلوس: باباااا.. مامانننن
*امی رو میزارم رو مبل آروم زانو میزنم*
عزی: شازده کوچولوی من..
*کارلوس رو محکم بغل گرفتم و فهمیدم که ونتی به هیمل زنگ زده..اصلا یادم نبود که بقیه هم نگران بودن*
- ۱۵.۶k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط