my dad
نویسنده:@moonand
فصل۲
part:22فکر کنم درست باشه
ویو فلیکس:
بعد از شستن ظرف ها مسواکم رو زدم و رفتم تو اتاق....با دیدن هیون جین توی جام بلند خشکم زد....خدای من...موهای لخت و مشکیش روی صورتش افتاده بود و قسمتی ازش رو پوشونده بود.... ناخودآگاه لبخندی روی صورتم اومد...روز اولی که دیده بودمش فکر نمیکردم آنقدر مهربونه و با قلب بزرگ باشه...اون مهربونه ترین کسی بود که داشتم...و البته تنها کسی که داشتم...اون....اون بهترین هدیه خدا به من بود و هست....از داشتنش واقعا خوشحال بودم....آروم سمتش قدم برداشتم و کنارش نشستم روی تخت....با انگشتم خیلی اروم اون مو رو کنار شدم و با نمایان شدن صورتش لبخندی زدم....دستش رو توی دستم گرفتم و با انگشت شصتم نوازش کردم....اگه اونو نداشتم چیکار میکردم؟؟؟.....چطور بابت کار هاشو ازش تشکر کنم اصلا؟؟.....هم شدم و بوسه ی ارومی روی گونه اش زدم....بعد هم یه بوسه روی لبش....لبخند کوچیکی زدم و اروم روش خوابیدم....ناله ریزی از دهنش درومد....یاااااا...من که سنگین نیستم.....سرمو روی سینه اش گذاشت و چشمامو بستم و کم کم چشمام سنگین شد و به خواب رفتم....
پرش زمانی به صبح:
ویو هیونجین:
با برخورد نور به چشمم چشمام رو باز کردم....به اطرافم نگاه کردم و با ندیدم فلیکس روی تخت نشستم....با دیدنش پایین تخت جا خوردم و بعد از لود شدنم خنده ی نسبتا بلندی کردم و با گوشیم مشغول عکس گرفتن ازش شدم....فرشته کوچولوم....وجودش منو نجات داده...فرشته ی من....فرشته ی قوی من....آروم از روی تخت بلند شدم و آروم بلندش کردم گذاشتمش رو تخت...رفتم پایین و بعد از آماده کردن صبحانه رفتم سروقتش....موهای بلوند و درخشنده اش روی بالشت پخش بود و پرتو هوایی از نور خورشید روش میتابید.....برق چشمام رو حس کردم و بعد از مکثی تقریبا بلند رفتم سمتش و روش خیمه زدم....ساعدمو روی تخت گذاشتم که باعث شد فاصله صورتمون کم باشه....
ه: فلیکسم....پاشو
بعد از چند ثانیه با شنیدن جوابش شروع کردم به بوسیدن صورتش....چشم هاش....گونه هاش....دماغ عروسکی و کوچولوش....پیشونیش...و در آخر لبش....اخم کوچولویی روی صورتش ایجاد شده بود....
ه:لیکس....الان نباید بیدار بشی احیانا؟
درست همون لحظه چشماش باز شد و خنده ی نسبتا بلندی سر داد.... تعجب کردم و گیج نگاهش کردم....اما با کشیده شدن یقه ام و برخورد لبامون توی خلسه لذت بخشی فرو رفتم....اون فلیکسم بود که داشت منو میبوسید....با ریتم آروم لبش رو به دهن گرفته بودم و مک های ریزی به لبش میزدم...و اون هم جوابمو میداد...این قشنگ بود...خدای من...
....
فصل۲
part:22فکر کنم درست باشه
ویو فلیکس:
بعد از شستن ظرف ها مسواکم رو زدم و رفتم تو اتاق....با دیدن هیون جین توی جام بلند خشکم زد....خدای من...موهای لخت و مشکیش روی صورتش افتاده بود و قسمتی ازش رو پوشونده بود.... ناخودآگاه لبخندی روی صورتم اومد...روز اولی که دیده بودمش فکر نمیکردم آنقدر مهربونه و با قلب بزرگ باشه...اون مهربونه ترین کسی بود که داشتم...و البته تنها کسی که داشتم...اون....اون بهترین هدیه خدا به من بود و هست....از داشتنش واقعا خوشحال بودم....آروم سمتش قدم برداشتم و کنارش نشستم روی تخت....با انگشتم خیلی اروم اون مو رو کنار شدم و با نمایان شدن صورتش لبخندی زدم....دستش رو توی دستم گرفتم و با انگشت شصتم نوازش کردم....اگه اونو نداشتم چیکار میکردم؟؟؟.....چطور بابت کار هاشو ازش تشکر کنم اصلا؟؟.....هم شدم و بوسه ی ارومی روی گونه اش زدم....بعد هم یه بوسه روی لبش....لبخند کوچیکی زدم و اروم روش خوابیدم....ناله ریزی از دهنش درومد....یاااااا...من که سنگین نیستم.....سرمو روی سینه اش گذاشت و چشمامو بستم و کم کم چشمام سنگین شد و به خواب رفتم....
پرش زمانی به صبح:
ویو هیونجین:
با برخورد نور به چشمم چشمام رو باز کردم....به اطرافم نگاه کردم و با ندیدم فلیکس روی تخت نشستم....با دیدنش پایین تخت جا خوردم و بعد از لود شدنم خنده ی نسبتا بلندی کردم و با گوشیم مشغول عکس گرفتن ازش شدم....فرشته کوچولوم....وجودش منو نجات داده...فرشته ی من....فرشته ی قوی من....آروم از روی تخت بلند شدم و آروم بلندش کردم گذاشتمش رو تخت...رفتم پایین و بعد از آماده کردن صبحانه رفتم سروقتش....موهای بلوند و درخشنده اش روی بالشت پخش بود و پرتو هوایی از نور خورشید روش میتابید.....برق چشمام رو حس کردم و بعد از مکثی تقریبا بلند رفتم سمتش و روش خیمه زدم....ساعدمو روی تخت گذاشتم که باعث شد فاصله صورتمون کم باشه....
ه: فلیکسم....پاشو
بعد از چند ثانیه با شنیدن جوابش شروع کردم به بوسیدن صورتش....چشم هاش....گونه هاش....دماغ عروسکی و کوچولوش....پیشونیش...و در آخر لبش....اخم کوچولویی روی صورتش ایجاد شده بود....
ه:لیکس....الان نباید بیدار بشی احیانا؟
درست همون لحظه چشماش باز شد و خنده ی نسبتا بلندی سر داد.... تعجب کردم و گیج نگاهش کردم....اما با کشیده شدن یقه ام و برخورد لبامون توی خلسه لذت بخشی فرو رفتم....اون فلیکسم بود که داشت منو میبوسید....با ریتم آروم لبش رو به دهن گرفته بودم و مک های ریزی به لبش میزدم...و اون هم جوابمو میداد...این قشنگ بود...خدای من...
....
- ۱۷.۵k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط