آزادترین تقدیر
پارت ۴
×بیا این آشغال ها رو ببر بنداز تو سیاه چال…
(جین ویو)
تاحالا سیلی هایی به این محکمی نخورده بودم…لعنتی یه جوری زد لبم پاره شد…بردنمون و انداختنمون تو سیاه چال…
+بچه ها…حالتون خوبه؟…
=...
÷…
+بچه ها…خودتونو نبازید…بلاخره یه جوری فرار میکنیم…
÷هیونگ واقعا شرایطو درک نمیکنی؟…الان ما توی یه عمارت گیر افتادیم…نه راهی برای فرار داریم نه زنده موندن…اینجا نه از حقوق خبریه نه از غذای مطلوب…باید هر آشغالی بهمون میدن بخوریم…اگه کار نکنیم عین چی کتکمون میزنند… اینا رو درک میکنی یا نه؟(بغض) شاید کشته بشیم…شاید اینجا بپوسیم و به هرحال دیگه نمیتونیم خانواده هامونو ببینیم…
+...چرا میفهمم اما…جنگیدن و باختن بهتر نیست از اینکه بشینیم و فقط غصه بخوریم؟…
÷….چرا…
=راست میگه نباید خودمونو ببازیم…
(فردا)
صبح زود اومدند سراغمون…بردنمون بیرون و حمل کلی جعبه بزرگ و سنگین رو به عهدمون گذاشتند…خیلی سنگین بود و هنوز به خاطر خستگی های دیروز بدنم سست بود…یهو وسط راه افتادم زمین…با شلاق بلندم کردند…واقعا عین حیوون با آدما رفتار میکنند…شب با خستگی تمام برگشتیم سیاه چال…بدنم سستِ سست بود…افتادم زمین و خوابم برد…
(فردا)
دوباره اومدند سراغمون و یک کار سخت و قدرتی بهمون سپردند کتف و زانو هام از درد گریه میکرد…این بار باید محمولات رو میبردیم دم کامیون خارج از عمارت…فرصت خوبیه…جیمین و کوک پشت سرم بودند…رسیدیم دم کامیون…جعبه رو گذاشتم و پشت کامیون قایم شدم…و منتظر جیمین و کوک شدم…وقتی اونا هم اومدند کنارم…بهشون علامت دادم که تا میتونند بدوند…از بدشانسی یکی ما رو دید…سریع سعی کردیم بدوییم که نتونستیم فرار کنیم و گرفتنمون…بردنمون شکنجه گاه…و اونجا فهمیدم هر بار اقدام به فرار ۷۰ تا ضربه شلاق داره...نمیدونم چطور ولی تحمل کردم…انداختنمون تو سیاه چال…
(یک ماه بعد)
×بیا این آشغال ها رو ببر بنداز تو سیاه چال…
(جین ویو)
تاحالا سیلی هایی به این محکمی نخورده بودم…لعنتی یه جوری زد لبم پاره شد…بردنمون و انداختنمون تو سیاه چال…
+بچه ها…حالتون خوبه؟…
=...
÷…
+بچه ها…خودتونو نبازید…بلاخره یه جوری فرار میکنیم…
÷هیونگ واقعا شرایطو درک نمیکنی؟…الان ما توی یه عمارت گیر افتادیم…نه راهی برای فرار داریم نه زنده موندن…اینجا نه از حقوق خبریه نه از غذای مطلوب…باید هر آشغالی بهمون میدن بخوریم…اگه کار نکنیم عین چی کتکمون میزنند… اینا رو درک میکنی یا نه؟(بغض) شاید کشته بشیم…شاید اینجا بپوسیم و به هرحال دیگه نمیتونیم خانواده هامونو ببینیم…
+...چرا میفهمم اما…جنگیدن و باختن بهتر نیست از اینکه بشینیم و فقط غصه بخوریم؟…
÷….چرا…
=راست میگه نباید خودمونو ببازیم…
(فردا)
صبح زود اومدند سراغمون…بردنمون بیرون و حمل کلی جعبه بزرگ و سنگین رو به عهدمون گذاشتند…خیلی سنگین بود و هنوز به خاطر خستگی های دیروز بدنم سست بود…یهو وسط راه افتادم زمین…با شلاق بلندم کردند…واقعا عین حیوون با آدما رفتار میکنند…شب با خستگی تمام برگشتیم سیاه چال…بدنم سستِ سست بود…افتادم زمین و خوابم برد…
(فردا)
دوباره اومدند سراغمون و یک کار سخت و قدرتی بهمون سپردند کتف و زانو هام از درد گریه میکرد…این بار باید محمولات رو میبردیم دم کامیون خارج از عمارت…فرصت خوبیه…جیمین و کوک پشت سرم بودند…رسیدیم دم کامیون…جعبه رو گذاشتم و پشت کامیون قایم شدم…و منتظر جیمین و کوک شدم…وقتی اونا هم اومدند کنارم…بهشون علامت دادم که تا میتونند بدوند…از بدشانسی یکی ما رو دید…سریع سعی کردیم بدوییم که نتونستیم فرار کنیم و گرفتنمون…بردنمون شکنجه گاه…و اونجا فهمیدم هر بار اقدام به فرار ۷۰ تا ضربه شلاق داره...نمیدونم چطور ولی تحمل کردم…انداختنمون تو سیاه چال…
(یک ماه بعد)
- ۳.۴k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط