### پارت پنجم: «ورود به عمارتِ سایه‌ها»

### پارت پنجم: «ورود به عمارتِ سایه‌ها»

با بیرون آمدنِ تینا و تهیونگ از بارِ «سیاه‌چال»، هوای سردِ نیمه‌شبِ سئول به صورتشان شلاق کشید. یک دستگاه لیموزینِ مشکیِ براق با شیشه‌های دودی جلو در منتظر بود. بادیگاردهای سیاه‌پوش با سر تعظیم فرود آوردند و درِ ماشین را باز کردند. تهیونگ بدون اینکه حتی نگاهی به تینا بیندازد، سوار شد. تینا برای لحظه‌ای تردید کرد؛ طعمِ ناشناخته‌ی این اسارتِ خودخواسته هم برایش ترسناک بود و هم تا مغز استخوان جذاب. لبخندی شیطنت‌آمیز زد، موهای بلندِ مشکی‌اش را که رگه‌های آبی‌اش زیر نور خیابان برق می‌زد مرتب کرد و سوار ماشین شد.

ماشین در خیابان‌های خلوت و مه‌گرفته‌ی سئول به حرکت درآمد. سکوتِ داخل کابین سنگین و خفقان‌آور بود. تینا که از نشستن در سکوت بیزار بود، سرش را چرخاند و با چشمانِ درشت و آبی‌اش به نیم‌رخِ بی‌نقص و تراش‌خورده‌ی تهیونگ خیره شد؛ مردی که هم‌زمان خواننده‌ی محبوبِ میلیون‌ها نفر، بازیگرِ درخشانِ سینما و گادفادرِ مافیای پنهانِ کره بود، اما حتی یک لبخند هم در کارنامه‌اش نداشت.

تینا با لحنی شیطون و لوند سکوت را شکست:
- «راستش رو بگو، آقای کیم... تا حالا هیچ دختری جرات نکرده این‌جوری باهات کل‌کل کنه، مگه نه؟ خسته نشدی از این همه جدی بودن؟ یه وقت دیدی از این سرمای نگاهت یخ زدم!»

تهیونگ حتی پلک هم نزد. بدون اینکه سرش را برگرداند، با صدایی بم و بی‌حس جواب داد:
- «سرمای نگاهِ من برای سوزوندنِ امثالِ تو کافیه، دخترِ قمارباز. زیادی کنجکاوی... و کنجکاوی توی دنیای من، تقاصِ سنگینی داره.»

بالاخره لیموزین جلوی یک عمارتِ عظیم و باشکوه در بالای تپه‌های سئول متوقف شد؛ عمارتی سنگی، تاریک و دور از شهر که بیشتر به یک قلعه‌ی قرون وسطایی شبیه بود تا خانه‌ی یک سلبریتی. تهیونگ پیاده شد و با قدم‌های بلند به سمت عمارت رفت. تینا هم پشت سرش وارد شد. درِ بزرگِ چوبی با صدای مهیبی بسته شد و تینا ناخودآگاه با یادآوریِ ترسش از تاریکی، لرزشِ خفیفی را در زانوهایش حس کرد، اما سریع خودش را جمع‌وجور کرد.

تهیونگ در سالنِ تاریک و مجللِ عمارت ایستاد، برگشت و خیره شد به چشمانِ تینا. با لحنی آمرانه و تاریک گفت:
- «از این به بعد اینجایی. اتاقِ تو روبروی اتاقِ منه. فکرِ فرار یا سرک کشیدن به جاهایی که نباید رو از سرت بیرون کن... چون من بوی دروغ و خیانت رو از فاصله‌ی یک کیلومتری حس می‌کنم.»

تینا با گستاخی یک قدم جلو گذاشت، چشمانِ آبی‌اش را به چشمانِ رنگیِ تهیونگ دوخت و با صدایی آرام و وسوسه‌انگیز گفت:
- «من هیچ‌وقت فرار نمی‌کنم، تهیونگ... من عادت دارم بازی رو ببرم، حتی اگه قواعدش رو تو تعیین کنی.»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۱

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

پارت دو---دست‌بندهای پلاستیکی از مچ‌هات باز شد، اما قبل از ا...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

**پارت چهارم: سرعت و جنون**جونگ‌کوک با خشونتی سرد و بی‌رحمان...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت یازدهمیونا نامه رو باز کرد و شرو...

پارت 4۳سه روز از اون ماجرا گذشته بود. عمارتِ کیم مثل یک دژِ ...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

شاهکاری به نام دروغ

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط