رمان زندگی سیگاری قسمت ( 112)

زندگی سیگاری
از اتاق خارج شد و با دیدن دو مامور در کنار در شروع کرد به زدنشون
همراز
سردرد گرفته بودم... چشمام نبض میزد صبح شده بود و خبری ازشون نبود ساعت پنج صبح بود و چشمام از زور خستگی و گریه می سوخت...
مهشید خوابیده بود و اما من نمی تونستم دیگه صبر کنم . می دونستم کجا رفتن .... با این که کارم عین دیوونگی بود اما .. عاشق نشدی بدونی چه حالم دارم......
به سمت اتاق دوییدم و کافشنم و که تا زیر باسنم میرسید و تن کردم و شالم و سریع سر کردم و اروم بدون این که مهشید بیدار شه از اتاق خارج شدم و از خونه زدم بیرون ...
باید خودم و به ایوار می رسوندم .. ساعت پنج صبح بود و ماشین اروان دم در با شک رفتم و دست بردم زیر گل گیر و با پیدا کردن سویچ با خوش حالی سوار ماشین شدم ماشین این جوری نشسته بودم اصلا نهایت زور سوار شدن من پشت فرمون پراید بود هاتف بودا
اروم و به سختی راه افتادم خوبیش این بود خیابونا خلوت بود.
بعد یک ساعت رسیدم دم عمارت از ماشین پیاده شدم و با چشمای ریز شده به در عمارت چشم دوختم .
اروم به سمت دیوار راه افتادم و دستمو بردم سمت دیوار تا برم بالا که یهو دستی دور دهنم حلقه شد و دستی دور کمرم پیچید با وحشت برگشتم و تقلا کردم تا فرار کنم که با دیدن فرد رو به روم خشکم زد
با حیرت گفتم.....
تو....؟
زندگی سیگاری
مهشید!!!
مهشید با غیض نگاهم کرد و گفت
دیوونه شدی؟
با حرص گفتم
اره دیوونه شدم ... ایوار و اروان آن توان نمی تونم ولشون کنم ...
مهشید با صدایی که به زور اروم نگهش داشته بود گفت
نقشت چیه؟ این که بری تو و اونا تو اولین قدم ببیننت و زندونیت کنن و به عنوان نقطه ضعف ایوار ازت استفاده کنن !؟
با بهت گفتم
نقطه ضعف ایوار
مهشید پوزخندی زد و گفت
فکر کردی من بچه ام ... نگاهاشو بهت دیدم. نگاه ها تو بهش دیدم
کلافه گفتم
خب میگی چی کار کنم الان هان؟
بهم نگاه کرد و گفت
از این جا بریم. ما نمی تونیم کاری کنیم همراز هر لحظه ممکنه بیان ببیننمون
زندگی سیگاری
کلافه به در عمارت چشم دوختم چه طور اون جا ولش کنم....
مهشید بازوم و گرفت و گفت
بریم ...
سری تکون دادم و با غم چشم از عمارت گرفتم ...
داشتیم می رفتیم سمت ماشین اروان که یهو صدای لاستیکای ماشین و شنیدیم من و مهشید دوبیدیم تا قایم شیم که پاهام به چیزی گیر کرد و افتادم زدمین و مپ پام احتمالا در رفت چون وحشت ناک درد میکرد مهشید با عجله بازوم و گرفت و بلندم کرد و من و کشوند پشت درخت بزرگی و دوتامون قایم شدیم ماشین سیاه رنگی به سمت عمارت آمد و چهار تا مامور از سازمان از ماشین پیاده شدن و به سمت در عمارت دوییدن ....
خوش حالم که ماشین و دور پارک کردم ... وگرنه میدیدنش. پیام خیلی درد میکرد ....
قبل این که مامورا وارد عمارت شن .. دو تا پسر سیاه پوش از رو دیوار پریدن پایین و شروع کردن به دوییدن و مامورا هم افتادن دنبالشون من که دور تر بودم صورت پسرا رو ندیدم ولی مهشید خسک شده نالید. نه!
با بهت گفتم
مهشید چی شد؟
مهشید با حیرت گفت
خودش بود.
و یهو بلند شد و شروع کرد به دوییدن درست همون سمتی که اون پسرا و مامورا دوبیده بودن دویید .....
با حیرت گفتم
مهشیدا
ا ازم دور شده بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۵مدتی گذشت...یونگی اون مرد ها رو زد لباس یونگی خونی شد...

و آهنگی دیگر که جونگکوک گذاشته پستش رو ترجمه متن آهنگبغلم کن...

پارت ۲۱

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.29 (روایت از زبان ا.ت...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰³بعد دستاشو روی پهلوهام گذاشت و منو ب...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "25" "ویو جئون آنجلینا"بعد...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁴ویو میکا_____اولین چیز...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط