Why Did I Fall in Love with You?
Why Did I Fall in Love with You?
P²⁹ | Don't Make Me Worry
View: Home
+جونگکوک، میگم اون فیلم اصلاً قشنگ نبود!
_اتفاقاً خیلی هم قشنگ بود!
+سلیقهات افتضاحه!
_باشه خانم، هرچی تو بگی!
+دیدی حق با منه؟
_نه! منم تا وقتی نگی حق با منه، نمیام پیشت!
جونگکوک خندید و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد صدای بارون بلند شد.
دوهی که از دست جونگکوک عصبانی بود، بدون توجه به بارون از خونه بیرون رفت.
چند دقیقه زیر بارون قدم زد تا اینکه سرمای هوا باعث شد شروع به لرزیدن کنه.
بالاخره برگشت داخل.
+لعنتی... سرم گیج میره.
به سمت آشپزخونه رفت تا داروی مناسبی برداره، اما ناگهان تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد.
چند دقیقه بعد...
جونگکوک وارد خونه شد.
_دوهی؟ کجایی؟
جوابی نشنید.
تا اینکه چشمش به دوهی افتاد.
_دوهی؟!
سریع خودش رو بهش رسوند.
_هی! عزیزم، چی شدی؟
دوهی به سختی چشمهاش رو باز کرد.
+جونگکوک...
_چرا رفتی زیر بارون؟!
دستش رو روی پیشونی دوهی گذاشت.
_وای، تو که تب داری!
دوهی رو به اتاق برد، لباسهای خیسش رو با لباس خشک عوض کرد و کمکش کرد دوش آب ولرم بگیره. بعد براش لباس گرم پوشوند و به تخت برد.
چند دقیقه بعد با یه کاسه سوپ برگشت.
_بیا، یکم بخور.
+اشتها ندارم...
_دوهی، لطفاً.
بعد از اینکه کمی سوپ خورد، جونگکوک دارو و آب رو طبق دستور مناسب براش آماده کرد.
کنارش دراز کشید و پتو رو روش کشید.
_دفعه بعد اگه باهات بحث کردم، حق با توئه! فقط دیگه اینطوری نگرانم نکن.
+یعنی قبول کردی حق با منه؟
جونگکوک خندید.
_آره خانم، فقط بخواب!
دوهی خودش رو بهش نزدیک کرد.
+دوستت دارم...
جونگکوک پیشونیش رو بوسید.
_من بیشتر.
دستش رو دور کمر دوهی انداخت و کنارش موند تا خوابش ببره
این پارت هم بخاطر تولد یکی بود
P²⁹ | Don't Make Me Worry
View: Home
+جونگکوک، میگم اون فیلم اصلاً قشنگ نبود!
_اتفاقاً خیلی هم قشنگ بود!
+سلیقهات افتضاحه!
_باشه خانم، هرچی تو بگی!
+دیدی حق با منه؟
_نه! منم تا وقتی نگی حق با منه، نمیام پیشت!
جونگکوک خندید و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد صدای بارون بلند شد.
دوهی که از دست جونگکوک عصبانی بود، بدون توجه به بارون از خونه بیرون رفت.
چند دقیقه زیر بارون قدم زد تا اینکه سرمای هوا باعث شد شروع به لرزیدن کنه.
بالاخره برگشت داخل.
+لعنتی... سرم گیج میره.
به سمت آشپزخونه رفت تا داروی مناسبی برداره، اما ناگهان تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد.
چند دقیقه بعد...
جونگکوک وارد خونه شد.
_دوهی؟ کجایی؟
جوابی نشنید.
تا اینکه چشمش به دوهی افتاد.
_دوهی؟!
سریع خودش رو بهش رسوند.
_هی! عزیزم، چی شدی؟
دوهی به سختی چشمهاش رو باز کرد.
+جونگکوک...
_چرا رفتی زیر بارون؟!
دستش رو روی پیشونی دوهی گذاشت.
_وای، تو که تب داری!
دوهی رو به اتاق برد، لباسهای خیسش رو با لباس خشک عوض کرد و کمکش کرد دوش آب ولرم بگیره. بعد براش لباس گرم پوشوند و به تخت برد.
چند دقیقه بعد با یه کاسه سوپ برگشت.
_بیا، یکم بخور.
+اشتها ندارم...
_دوهی، لطفاً.
بعد از اینکه کمی سوپ خورد، جونگکوک دارو و آب رو طبق دستور مناسب براش آماده کرد.
کنارش دراز کشید و پتو رو روش کشید.
_دفعه بعد اگه باهات بحث کردم، حق با توئه! فقط دیگه اینطوری نگرانم نکن.
+یعنی قبول کردی حق با منه؟
جونگکوک خندید.
_آره خانم، فقط بخواب!
دوهی خودش رو بهش نزدیک کرد.
+دوستت دارم...
جونگکوک پیشونیش رو بوسید.
_من بیشتر.
دستش رو دور کمر دوهی انداخت و کنارش موند تا خوابش ببره
این پارت هم بخاطر تولد یکی بود
- ۳۶۷
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط