به گرمی گفتش ار کار دگر هست

به گرمی گفتش ار کار دگر هست

بجو تا وقت و فرصت این قدر هست

که این شب چون به روز آید ز شیرین

به هجران وصل بگراید ز شیرین

پس از این شب بود روز جدایی

که این بوده‌ست تقدیر خدایی

چو فرهاد این شنید ، از دل به سد درد

برآورد آهی و از جان فغان کرد
دیدگاه ها (۱)

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

بیا ای عشق، کز هجر تو بی‌تابم هنوزدر این شب‌های بی‌پایان، در...

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

#تورا‌بینم‌ز‌بنیادِ‌دلم‌فریاد‌برخیزدز آبم آتش افروزد، ز خاکم...

میان این قفس از جور صیادکنون بر میکشم فریاد فریادچه بیهودم س...

دلا تــا کـــی اسیـــر یـــاد یـــــــاری ز هجـ...

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیستغم تو هست ولی غمگسار باید ...

تو را خبر ز دلِ بی‌قرار باید و نیست …غم تو هست ولی غمگسار با...

اسیر گریه‌ی بی‌اختیار خویشتنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط