{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت 🖤🥀

سکوت 🖤🥀

𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪 🖤🥀

اسما به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره مانده بود.

ـ «یون... دلیل فراموشی منه؟»

یون سرش را پایین انداخت.

ـ «آره.»

اسما با ناباوری گفت:

ـ «تو چی کار کردی؟»

ـ «اون چیزی نیست که فکر می‌کنی.»

ـ «پس چیه؟!»

یون سکوت کرد.

اسما با صدای لرزان گفت:

ـ «من دیگه از سکوت خسته شدم.»

پدرش جلو آمد.

ـ «اسما، باید بدونی که یون اون شب مجبور شد بین دو انتخاب یکی رو انتخاب کنه.»

ـ «چه انتخابی؟»

ـ «نجات تو... یا گفتن حقیقت.»

اسما به یون نگاه کرد.

ـ «و تو حقیقت رو ازم پنهان کردی.»

یون آرام گفت:

ـ «چون اگه می‌گفتم، تو زنده نمی‌موندی.»

اسما اشک‌هایش را پاک کرد.

ـ «من حق داشتم بدونم.»

ـ «می‌دونم.»

مرد ناشناس خندید.

ـ «چه صحنه‌ی قشنگی... ولی هنوز اصل ماجرا رو نفهمیدین.»

نامجون با عصبانیت گفت:

ـ «بس کن.»

مرد به سمت اسما رفت.

یون جلویش ایستاد.

ـ «یه قدم دیگه برداری، پشیمون می‌شی.»

مرد لبخند زد.

ـ «هنوز هم همون یون قدیمی هستی.»

یون مکث کرد.

ـ «تو منو می‌شناسی؟»

ـ «بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

مرد آرام ادامه داد:

ـ «من اون شب اونجا بودم.»

اسما با ترس پرسید:

ـ «کدوم شب؟»

مرد نگاهش را به او دوخت.

ـ «شبی که مادرت ناپدید شد.»

چشم‌های اسما گرد شد.

ـ «مامانم... ناپدید نشده بود؟»

پدرش آرام گفت:

ـ «نه.»

اسما به او نگاه کرد.

ـ «پس کجاست؟»

پدرش جوابی نداد.

مرد ناشناس لبخند زد.

ـ «هنوز زنده‌ست.»

اسما یک قدم جلو رفت.

ـ «کجاست؟!»

مرد گوشی‌اش را بالا آورد.

عکس زنی روی صفحه ظاهر شد.

اسما با دیدنش نفسش بند آمد.

ـ «مامان...»

یون به عکس خیره شد.

و برای اولین بار...

ترس واقعی در چشمانش دیده شد.

ـ «نه...»

اسما برگشت.

ـ «چی شده؟»

یون آرام گفت:

ـ «اون عکس جدید نیست.»

مرد لبخندش را عمیق‌تر کرد.

ـ «درسته.»

مکث کرد.

ـ «چون مادرت... بیست ساله که مرده.»

اسما به عکس خیره ماند.

ـ «پس این عکس چیه؟»

مرد فقط یک جمله گفت:

ـ «آخرین باری که مادرت رو دیدی.» 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وهشتم 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به تصویر خیره بود.ـ ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪 🖤🥀تاریکی همه‌جا را گرفته بود.ـ «...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به یون خیره بود.ـ «...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وچهارم 𓆪 🖤🥀اسما نفسش بند آمده بود.ـ «با...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط