part 76
part 76
وقتی چراغو روشن کرد دید که در و دیوار پوسیده و همه جا پر از حشره و کرم و مارمولکه، حتی یه بخشی از دیوار رو هم موریانه زده بود و از گوشه های سقف تار عنکبوت آویزون بود.
نامجون داشت با خودس فکر میکرد آلینا چطوری چند ساعت تو این محیط میکروبی مونده و چطوری دلشون اومده بندازنش اونجا، قبل از اینکه بره بالا گوشیش رو در آورد و از انباری عکس گرفت بعدش رفت بالا
≈ تو چرا تنهایی اومدی؟ جیهوپ و جیمین کو؟
نامجون« آلینا رو برداشتن و رفتن»
£نه امکان نداره، چطوری رفتن که کسی ندیده
نامجون« از در پشتی»
پدرشون که دیگه خیلی عصبی شده بود دستاشو از دستای جونگکوک آزاد کرد و به سمت نامجون رفت میخواست بهش حمله کنه که جین جلوشو گرفت.
جین« دیگه مثل بچگیامون نمیتونید مارو بزنید و ما هم چیزی نگیم.»
نامجون « واقعا شما آدمین؟»
£چی؟
نامجون« چراغو روشن کردم و انباری رو دیدم آخه چطوری تونستید یه دختر بچه رو اونجا زندانی کنید توی اون محیط میکزوبی و کثیف»
≈بچه ی خودمه دوست داشتم
یونگی« دیگه از این به بعد اون بچه سما نیست بلکه خواهر ماست
£نه بابا؟ این برادرای فداکار تا الان کجا بودن؟
تهیونگ« از الان به بعدش مهمه که نمیزاریم نزدیکش بشین»
≈ بسه دیگه این مسخره بازیا زودتر بگین آلینا کجاست؟ تو ماشین؟
نامجون« نه دیگه نشد دیگه قرار نیست برگرده تو این شکنجه گاه»
جین« منتظر حکم دادگاه باشین»
اینو گفت و در اومد از خونه بقیه هم پشت سرشون در اومدن و رفتن نشست تو ماشین.
توی ماشین جیهوپ جلو روی صندلی راننده نشسته بود و جیمین هم آلینا رو که داشت گریه میکرد رو بغل کرده بود و سعی میکرد آرومش کنه، جونگکوک رفت نشست پیششون و آلینا رو ازش گرفت و نشوند رو پاهاش و اشکاشو پاک کرد و بوسیدش.
جونگکوک« آخ،خیلی دلم برات تنگ شده بود»
جونگکوک محکم بغلش کرد و نازش کرد.
نامجون« بهتری داداشی؟»
& اوهم
یونگی« تهیونگ راه بیفت»
تهیونگ پاش رو گذاشت روی گاز و با سرعت از اون محله دور شد ولی وقتی از اونجا خارج شد سرعتشو کم کرد.
اعضا سعی میکردن با آلینا حرف بزنن اما هیچی نمیگفت آلینا و فقط جونگکوک رو بغل کرده بود، بقیه هم تصمیم گرفتن تا برسن خونه چیزی نگن.
جونگکوک موهاشو نوازش میکرد و دستاشو مدام میبوسید و توی بغلش تکونش میداد تا بلکه آروم بشه اما اینگاز که ترس تو جونش بود هر چند وقت یکبار یه چیزی یادش میومد و دوباره گریش میگرفت.
بالاخره رسیدن خونه،جونگکوک اولش میخواست بغلش کنه اما آلینا گفت:
&خودم میام داداش
جونگکوکم دستاشو از دورش باز کرد و اجازه داد تا خودش پیاده بشه. آلینا آروم از ماشین پیاده شد و بقیه هم پشت سرش پیاده شدن و تهیونگ ماشین رو قفل کرد؛نامجون یکم جلوتر رفت تا درو باز کنه و بعد از اینکه رمز درو زد کنار رفت تا آلینا بره تو.
آلینا بی سر و صدا رفت داخل عمارت و بقیه هم رفتن،نامجون آروم خم شد سمتش و دستاشو گرفت.
نامجون« داداشی،الان خسته ای اگه میخوای برو بالا یه دوش بگیر»
&باشه
تهیونگ« کمک میخوای خوشگلم؟»
& نه
آلینا: رفتم بالا تو اتاقم و رفتم سمت حموم اتاقم اول توی رخکن لباسامو در آوردم، از توی آیینه کوچیکی اونجا بود میتونستم کبودی های بدنمو ببینم اما اهمیتی ندادم و رفتم زیر دوش؛ آبو باز کردم و چون خیلی سردم بود روی طرف گرمش تنظیم کردم ولی وقتی آب داغ به زخمای بدنم میخورد میسوخت و گریمو در میاورد پس گذاشتم روی ولرم تا یکم بهتر بشه.
ادامه در پست بعد
وقتی چراغو روشن کرد دید که در و دیوار پوسیده و همه جا پر از حشره و کرم و مارمولکه، حتی یه بخشی از دیوار رو هم موریانه زده بود و از گوشه های سقف تار عنکبوت آویزون بود.
نامجون داشت با خودس فکر میکرد آلینا چطوری چند ساعت تو این محیط میکروبی مونده و چطوری دلشون اومده بندازنش اونجا، قبل از اینکه بره بالا گوشیش رو در آورد و از انباری عکس گرفت بعدش رفت بالا
≈ تو چرا تنهایی اومدی؟ جیهوپ و جیمین کو؟
نامجون« آلینا رو برداشتن و رفتن»
£نه امکان نداره، چطوری رفتن که کسی ندیده
نامجون« از در پشتی»
پدرشون که دیگه خیلی عصبی شده بود دستاشو از دستای جونگکوک آزاد کرد و به سمت نامجون رفت میخواست بهش حمله کنه که جین جلوشو گرفت.
جین« دیگه مثل بچگیامون نمیتونید مارو بزنید و ما هم چیزی نگیم.»
نامجون « واقعا شما آدمین؟»
£چی؟
نامجون« چراغو روشن کردم و انباری رو دیدم آخه چطوری تونستید یه دختر بچه رو اونجا زندانی کنید توی اون محیط میکزوبی و کثیف»
≈بچه ی خودمه دوست داشتم
یونگی« دیگه از این به بعد اون بچه سما نیست بلکه خواهر ماست
£نه بابا؟ این برادرای فداکار تا الان کجا بودن؟
تهیونگ« از الان به بعدش مهمه که نمیزاریم نزدیکش بشین»
≈ بسه دیگه این مسخره بازیا زودتر بگین آلینا کجاست؟ تو ماشین؟
نامجون« نه دیگه نشد دیگه قرار نیست برگرده تو این شکنجه گاه»
جین« منتظر حکم دادگاه باشین»
اینو گفت و در اومد از خونه بقیه هم پشت سرشون در اومدن و رفتن نشست تو ماشین.
توی ماشین جیهوپ جلو روی صندلی راننده نشسته بود و جیمین هم آلینا رو که داشت گریه میکرد رو بغل کرده بود و سعی میکرد آرومش کنه، جونگکوک رفت نشست پیششون و آلینا رو ازش گرفت و نشوند رو پاهاش و اشکاشو پاک کرد و بوسیدش.
جونگکوک« آخ،خیلی دلم برات تنگ شده بود»
جونگکوک محکم بغلش کرد و نازش کرد.
نامجون« بهتری داداشی؟»
& اوهم
یونگی« تهیونگ راه بیفت»
تهیونگ پاش رو گذاشت روی گاز و با سرعت از اون محله دور شد ولی وقتی از اونجا خارج شد سرعتشو کم کرد.
اعضا سعی میکردن با آلینا حرف بزنن اما هیچی نمیگفت آلینا و فقط جونگکوک رو بغل کرده بود، بقیه هم تصمیم گرفتن تا برسن خونه چیزی نگن.
جونگکوک موهاشو نوازش میکرد و دستاشو مدام میبوسید و توی بغلش تکونش میداد تا بلکه آروم بشه اما اینگاز که ترس تو جونش بود هر چند وقت یکبار یه چیزی یادش میومد و دوباره گریش میگرفت.
بالاخره رسیدن خونه،جونگکوک اولش میخواست بغلش کنه اما آلینا گفت:
&خودم میام داداش
جونگکوکم دستاشو از دورش باز کرد و اجازه داد تا خودش پیاده بشه. آلینا آروم از ماشین پیاده شد و بقیه هم پشت سرش پیاده شدن و تهیونگ ماشین رو قفل کرد؛نامجون یکم جلوتر رفت تا درو باز کنه و بعد از اینکه رمز درو زد کنار رفت تا آلینا بره تو.
آلینا بی سر و صدا رفت داخل عمارت و بقیه هم رفتن،نامجون آروم خم شد سمتش و دستاشو گرفت.
نامجون« داداشی،الان خسته ای اگه میخوای برو بالا یه دوش بگیر»
&باشه
تهیونگ« کمک میخوای خوشگلم؟»
& نه
آلینا: رفتم بالا تو اتاقم و رفتم سمت حموم اتاقم اول توی رخکن لباسامو در آوردم، از توی آیینه کوچیکی اونجا بود میتونستم کبودی های بدنمو ببینم اما اهمیتی ندادم و رفتم زیر دوش؛ آبو باز کردم و چون خیلی سردم بود روی طرف گرمش تنظیم کردم ولی وقتی آب داغ به زخمای بدنم میخورد میسوخت و گریمو در میاورد پس گذاشتم روی ولرم تا یکم بهتر بشه.
ادامه در پست بعد
- ۳۰۴
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط