{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔
𝑷𝒂𝒓𝒕: 8
。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆ꔫ。・:*:・゚★,。・:*:・゚☆
آقای یون خندید. خنده‌ای که خیلی مصنوعی بود.
~ تو خیلی جدی هستی. اینقدر جدی نباش.
و بعد، بدون هیچ هشداری، آقای یون دستش
رو دراز کرد و گذاشت روی کمرِ جونگکوک.
دقیقاً جایی که کتِ رسمی‌ش تموم می‌شد
و پارچه نازک‌تر می‌شد.
انگشتاش چندثانیه روی پارچه موند.
آقای یون با نگاهی که دیگه برانداز نبود،
بلکه پر از حس کثیف بود، گفت:
~ چقدر نرمی، جونگکوک. کاش می‌تونستی
یه روز با من وقت بگذرونی.
جونگکوک با خونسردی، بدون اینکه حتی
یه ذره تکون بخوره، گفت:
+ آقای یون، من باید برم. آقای کیم منتظرِ
این اسناد هستن.
و با یه حرکتِ آروم، از زیر دستش خارج شد.
آقای یون دستش رو توی هوا نگه داشت.
با نگاهی که پر از حرص بود، به پشتِ
جونگکوک نگاه کرد. زیر لب، با صدایی
که کسی نمی‌شنید، گفت:
~ این امگا... خیلی خوشگله. ولی خیلی سرده.
و با یه لبخندِ کج، برگشت توی اتاقش.
جونگکوک بدون هیچ تغییری، به راهش
ادامه داد. اسناد رو برد و گذاشت روی میزِ
اتاقِ کنفرانس. وقتی برگشت، به مچ دستش
نگاه کرد، جایی که هنوز گرمایِ دستِ یون رو
حس می‌کرد. اما هیچ فکری توی سرش نبود.
فقط کار.
ساعت ۱۲:۳۰، تهیونگ از جلسه بیرون اومد.
با نگاهی سرد، به جونگکوک نگاه کرد و گفت:
_ چرا اسناد رو دیر رسوندی؟
جونگکوک با احترام، گفت:
+ توی راهرو با آقای یون برخور کردم، آقا.
چند ثانیه وقت گرفته شد.
تهیونگ با نگاهی که کمی سرد تر شد، گفت:
_ آقای یون...؟
جونگکوک گفت:
+ بله، آقا. فقط سلام و احوالپرسی.
تهیونگ برای چند ثانیه بهش نگاه کرد.
هیچ تغییری توی صورتش نبود. اما ته‌ِ نگاهش،
یه چیز کوچک می‌درخشید.
_ خوبه.
و رفت.
جونگکوک پشتِ میز برگشت.
وقتی تهیونگ رفت، رایحه‌ی ویسکی توی
راهرو پیچیده بود. و جونگکوک، برای چند ثانیه،
به اون رایحه فکر کرد. اما سریع، بدون هیچ حسی،
به کارش برگشت.
سه روز از ماجرای یون گذشته بود. تهیونگ
هنوز سرد بود. جونگکوک کارش رو مثل همیشه
انجام می‌داد.
یه روز، ساعت ۱۵:۳۰، جونگکوک داشت برای
تهیونگ قهوه می‌برد. توی راهروی طبقه‌ی ۱۸،
با آقای چوی برخورد کرد.
چوی با دیدنِ جونگکوک، یک‌باره ایستاد و با یه
لبخندی که زیادی چرب بود، جلو اومد.
چوی با نگاهی که از سر تا پای جونگکوک رو
برانداز کرد، گفت:
• سلام، عزیزم. قهوه برای کی؟
جونگکوک با احترام، گفت:
+ برای آقای کیم، آقا.
چوی با خنده، دستش رو گذاشت روی
بازوی جونگکوک.
• تهیونگ که قهوه نمی‌خواد. بیا بریم یه جایی
باهات حرف بزنم.
جونگکوک با نگاهی که سرد بود، گفت:
+ آقای کیم قهوه‌ش رو می‌خواد. من باید برسم.
چوی با نگاهی که پر از حرص بود، دستش رو
محکم‌تر روی بازوی جونگکوک فشار داد.
• چقدر سرسختی. می‌دونی، من آدمایی مثل تو
رو دوست دارم.
جونگکوک با نگاهی که هیچ تغییری توش نبود،
دستش رو از بازوش برداشت.
+ متاسفم، آقا. ولی من باید برسم.
و رفت.
چوی توی راهرو، به پشتِ جونگکوک نگاه کرد و
با لبخندی که خیلی کثیف بود، زیر لب گفت:
• این امگا، دیر یا زود مالِ من میشه.
جونگکوک قهوه رو رسوند. تهیونگ با نگاهی سرد،
بهش نگاه کرد و گفت:
_ چرا دیر شد؟
جونگکوک با احترام، گفت:
+ توی راهرو با آقای چوی برخورد کردم، آقا.
تهیونگ با نگاهی که کمی تندتر شد، گفت:
_ چوی؟ اون چیکار داشت؟
جونگکوک با نگاهی سرد، گفت:
+ فقط سلام و احوالپرسی، آقا.
تهیونگ با نگاهی که سرد بود، گفت:
_ از این به بعد، از اون طبقه رد نشو.
جونگکوک با تعجب، گفت:
+ چشم، آقا.
تهیونگ به قهوه نگاه کرد و دیگه چیزی نگفت.
اما وقتی جونگکوک از دفتر خارج شد، تهیونگ
به رایحه‌ی گل رز فکر کرد و زیر لب گفت:
_ چرا اینقدر...
حرفش رو تموم نکرد.
روز بعد، یه اتفاق دیگه افتاد.
ساعت ۱۰:۳۰ صبح. جونگکوک داشت اسناد
رو به طبقه‌ی ۲۰ می‌برد. توی راهرو، با آقای هان برخورد کرد.
هان با دیدن جونگکوک، یک‌باره ایستاد
و با لبخندی که خیلی سرد به نظر نمی‌رسید، گفت:
€ جونگکوک. چقدر قشنگ شدی امروز.
جونگکوک با احترام، سرش رو پایین انداخت.
+ ممنونم، آقای هان.
هان با نگاهی که روی گردنِ جونگکوک موند، گفت:
€.........
خب، چطور بود؟ فکر نکنم لازم باشه که دوباره بگم.... لایک و کامنت و بازنشر یادتون نره 😉😂
برو بچ حمایت ها کمه ها. شاید این فیک رو هم متوقف کنم.( گفتم شاید. یعنی بستگی به حمایت های شما داره ♥)
#TaekookForever #Vmon #Jikook #Taekook_moment #BTS_couple #تهکوک_عاشقانه
#تهکوک #بی_تی_اس #کیپاپ #کره_جنوبی #نامجون #سوکجین #مین_یونگی #هوسوک #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #نامجین #یونمین #تهکوک #فالو_کن #فالو_بک
دیدگاه ها (۱)

dark life = ۳۷

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

«رایحه پنهان»جونگکوک از اینکه پسر بدون هیچ اعتراضی همون‌جا ا...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

گرگ و بره کوچکپارت ۲تهیونگ روی صندلی چرمی پشت میز ناهارخوری ...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲زنگ مدرسه خورد.حیاط کم‌کم خالی شد.اما...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

# قولی_که_شکست ###پارت ۸ تهیونگ گفت :_باشه عمه تهیونگ بلند ش...

پارت ۴۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط