اسم رمان: غریبه آشنا
(Part 2)
{ویو هرا}
بابام از جاش بلند شد میخواست بیاد سمتم که مامان جلوشو گرفت
مامان هرا: ترو خدا کاریش نداشته باش
بابا، مامانمو پرت کرد اونور که سفت خورد زمین و بیتا رفت پیش مامان، و بابام سفت موهامو گرفت و از زمین بلندم کرد
بابای هرا: دیگه حق نداری سر من داد بزنی فهمیدی بی مصرف؟(عربده)
هرا: تو هم حق نداری به مامان من زور بگی فهمیدی(داد)
همینجور که موهامو گرفته بود پرتم کرد روی زمین و رفت سمت مبل و کمربند رو برداشت، کمربند رو دور دستاش پیچید و اومد سمتم
سوهو: بسه بابا
بابای هرا: تو دخالت نکن باید یه ذره ادب بشه
کمربند رو سفت زد توی دلم که جیغم هوا رفت.... سوهو رفت سمت بابام و کمربند رو ازش گرفت
بابای هرا: گم شو برو نمیخوام ببینمت
بیتا اومد کمکم کرد که از جام بلند بشم.... نگاه به مامانم کردم داشت گریه میکرد بغض گلومو گرفته بود.... با بیتا رفتم توی اتاق و یه گوشه نشستم
بیتا: خودت که میدونی بابا همچنین آدمیه پس چرا باهاش لجبازی میکنی؟
هرا: بابا طوری باهامون رفتار میکنه انگار نوکَرِشیم نه بچهش(بغض)
بیتا: قربونت بشم چرا بغض کردی
(بغلش کرد)
هرا: دیگه خسته شدم (گریه بی صدا)
بیتا: فقط باید تحمل کنی بهت قول میدم این سختی ها یه روزی تموم میشه
هرا: همیشه اینو میگی ولی هیچ اتفاقی نمیوفته(گریه بی صدا)
بیتا منو از بغلش آورد بیرون و اشکامو پاک کرد
بیتا: میخوام یه چیزی بهت بگم قول بده به کسی نمیگی
هرا: باشه
بیتا: هرا من عاشق کسی شدم که اصلا اونو نمیشناختم به مرور زمان فهمیدم چه کسیه و اونم منو دوست داره قراره باهاش فرار کنم!
هرا: باهاش فرار کنی(تعجب)
بیتا: آره و تو هم با خودم میبرم
هرا: اون کیه؟
بیتا: خب.... فرزند اول پادشاه!
هرا: چییییی؟؟(بلند)
بیتا: هیششش ساکت
هرا: دیونه شدی؟ میدونی ما چقدر با اونا فرق داریم
بیتا: میدونم ولی من دوسش دارم و اونم دوسم داره
هرا: حالا که میخوای باهاش فرار کنی میخوای به ملکه، پادشاه چی بگی؟؟
بیتا: نگران این نباش از قبل باهاشون ملاقات کردم
هرا: واقعا(تعجب)
بیتا: آره.... چند هفته دیگه از اینجا میریم باشه
هرا:…
ادامه دارد………
{ویو هرا}
بابام از جاش بلند شد میخواست بیاد سمتم که مامان جلوشو گرفت
مامان هرا: ترو خدا کاریش نداشته باش
بابا، مامانمو پرت کرد اونور که سفت خورد زمین و بیتا رفت پیش مامان، و بابام سفت موهامو گرفت و از زمین بلندم کرد
بابای هرا: دیگه حق نداری سر من داد بزنی فهمیدی بی مصرف؟(عربده)
هرا: تو هم حق نداری به مامان من زور بگی فهمیدی(داد)
همینجور که موهامو گرفته بود پرتم کرد روی زمین و رفت سمت مبل و کمربند رو برداشت، کمربند رو دور دستاش پیچید و اومد سمتم
سوهو: بسه بابا
بابای هرا: تو دخالت نکن باید یه ذره ادب بشه
کمربند رو سفت زد توی دلم که جیغم هوا رفت.... سوهو رفت سمت بابام و کمربند رو ازش گرفت
بابای هرا: گم شو برو نمیخوام ببینمت
بیتا اومد کمکم کرد که از جام بلند بشم.... نگاه به مامانم کردم داشت گریه میکرد بغض گلومو گرفته بود.... با بیتا رفتم توی اتاق و یه گوشه نشستم
بیتا: خودت که میدونی بابا همچنین آدمیه پس چرا باهاش لجبازی میکنی؟
هرا: بابا طوری باهامون رفتار میکنه انگار نوکَرِشیم نه بچهش(بغض)
بیتا: قربونت بشم چرا بغض کردی
(بغلش کرد)
هرا: دیگه خسته شدم (گریه بی صدا)
بیتا: فقط باید تحمل کنی بهت قول میدم این سختی ها یه روزی تموم میشه
هرا: همیشه اینو میگی ولی هیچ اتفاقی نمیوفته(گریه بی صدا)
بیتا منو از بغلش آورد بیرون و اشکامو پاک کرد
بیتا: میخوام یه چیزی بهت بگم قول بده به کسی نمیگی
هرا: باشه
بیتا: هرا من عاشق کسی شدم که اصلا اونو نمیشناختم به مرور زمان فهمیدم چه کسیه و اونم منو دوست داره قراره باهاش فرار کنم!
هرا: باهاش فرار کنی(تعجب)
بیتا: آره و تو هم با خودم میبرم
هرا: اون کیه؟
بیتا: خب.... فرزند اول پادشاه!
هرا: چییییی؟؟(بلند)
بیتا: هیششش ساکت
هرا: دیونه شدی؟ میدونی ما چقدر با اونا فرق داریم
بیتا: میدونم ولی من دوسش دارم و اونم دوسم داره
هرا: حالا که میخوای باهاش فرار کنی میخوای به ملکه، پادشاه چی بگی؟؟
بیتا: نگران این نباش از قبل باهاشون ملاقات کردم
هرا: واقعا(تعجب)
بیتا: آره.... چند هفته دیگه از اینجا میریم باشه
هرا:…
ادامه دارد………
- ۱۰.۹k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط