پارت ۶۵۳

پارت ۶۵۳




امروز جیمین مرخص میشد. اصلا سر از پا نمیشناختم.
از خوشي ناباورانه اي داشتم پرواز میکردم.. واقعا خدا تو راه هاي عجيبي کار میکنه..جوري عجيب که
اصلا فکرشم نميكني.. گاهي و من فکرشم نمیکردم که دوباره جیمین رو سالم ببینم و باهاش برگردم به خونه..
خونه.. اخ.. خونه..
خونه مون..
نفس خيلي عميق و پر از بغضی کشیدم..
اما این بغض فرق داشت. از شادی بود،از ناباوري و عشق..
خدایا شکرت...
از صبح تا حالا هزار بار اینو تو دلم گفته بودم.
فقط همینو میتونم بگم..
ذهن و زبونم قاصره از اتفاقی که افتاد.. تصور داشتن دوباره جیمین بهم حس شادي عجيبي حسي من
که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم. میداد..
دیگه هیچ کس رو جز جیمین نداشتم و خدا همه کسم رو ازم نگرفت.
ديگه چي ميخوام از اين دنيا؟
با استرس و هیجان و ضربان قلب بالايي سمت اتاق جیمین
سرك كشيدم..
نیکول رفته بود خونه رو براي اومدن جیمین آماده کنه.. فرد داشت تو اتاق کمکش میکرد لباس عوض کنه و من بي قرار و بي تاب جلوي در قدم میزدم. پس کي ميان؟
دلم تو همین چند دقیقه تنگ شده بود براش..
خدايا..
چي به سر من اومده؟
نفس عميقي کشيدم...
همه وجودم فقط شده جیمین و از وقتی که بهم برگشته این عشق و وابستگيم خيلي خيلي بيشتر هم شده.. ديگه جدايي ازش غیرممکنه..
مثل گوشت و خون شده برام..
در اتاقش باز شد.
لبخند پر از شوقي زدم و هول و با ذوق دویدم سمتشون.. اي جانم..
چقدر دلم واسه اینکه سر پا ببینمش تنگ شده بود. دستش رو به دیوار گرفته بود و اجازه نمیداد فرد کمکش کنه..
تو دلم قربون صدقه اش رفتم و با لبخند رفتم سمتش و
گفتم:خوبی عزیزم؟
اروم و جدي سر تکون داد.
معلوم بود درد داره اما رو نمیکرد.
از این سکوتش خوب میشناختمش..
به فرد با غیض گفتم : ۲۰ تا لباس عوض کردن انقدر طول دادن داشت؟۳ ساعته چیکار میکردي؟
فرد با حرص گفت : چیکار میکردم؟ داشتم قربون تن و بدن بلوریش
میرفتم..
با پخ کوتاه و بي اختياري زدم زیر خنده ولي تند اخم کردم
و گفتم:زهرمار..
فرد با حرص گفت : چقدر پرویی اخه تو..چیکار میشد کرد؟ تو که همه ديدني ها رو ديدي..شوهر من که نیست..شوهر توعه..چرا رفتي بيرون؟ ميموندي لباساشو عوض ميكردی دیگه..
سرخ شدم و با غيض كيفم رو کوبیدم تو سینه اش و از
لاي دندونام گفتم:بیشعور..
با حرص گفت:عمته..
دهن باز کردم که جیمین خسته دستشو بلند کرد و بین ما گرفت و کلافه گفت : بسه... فرد برو ماشينو بيار جلوي فرد در حالیکه پاهاشو میکوبید رفت بیرون و زیرلب غرغر
کرد فقط براي من دردسرين..اه.. و رفت..
دیدگاه ها (۱۵)

مراقب حرفاتون باشین…چون وقتی یه حرف از دهن آدم بیرون میاد، د...

پارت ۲دیگه مشخص نبود گریه کردم پس از دست شویی رفتم بیرون و د...

Part7: بعد از کلی کل کل به خونه ی کار آگاه رسیدن جونگ کوک و ...

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "32""ویو جئون آنجلینا"حوصل...

🍷🌹……………………پارت۵……………………🌹🍷#معشوقه_آلفا……ویو جیمین…………کوله پشت...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

Part : eleven ویو ا.ت :رسیدیم تهیونگ نیومده بود که ....(میشه...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

رت : ۱۸ ویو صبح :جیمین : بیدار شدم و دیدم فرشته کوچولوم خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط