اخرین سختی

پارت ۳:
انقدر گریه کردی که همونجا پشت در خوابت برد .
با صدای زنگ گوشیت از خواب بیدار شدی.
ا.ت:بله بفرمایید.
@:سلام خانم ا.ت خوب هستین.
ا.ت:مچکرم . چیزی شده؟
@:پس فردا تاریخ عمل مادریزرگتونه . لطفا بیاریدشون بستری بشن .
ا.ت:چشم حتما .
استرس گرفتی از عمل مادربزرگت میترسیدی . بلند شدیو اماده شدی. ساعتو چک کردی . ۹ بود . رفتی که مرخصی کوچولو بگیری‌.
ا.ت:اقای کیم عذرمیخوام که مزاحمتون میشم . میخواستم یچیزی بپرسم.
اقای کیم:بگو ا.ت(لبخند)
ا.ت: من مادربزرگم پسفردا عمل داره باید امروز ببرمش بستری بشه . مشکله نداره ؟
اقای کیم:نه اشکالی نداره امیدوارم حالش خوب بشه.
ا.ت:ممنونم
از کمپانی اومدی بیرون و رفتی دنبال مامانبزرگت . وقتی مامانبزرگت رو سوار ماشین کردی راه افتادی سمت بیمارستان.
مامانبزرگ ا.ت:,دخترم ا.ت. اگه اتفاقی برای من افتاد ازت میخوام بری خونه قدیمیون . و وسایل اونجارو برای خودت برداری.
ا.ت:مامانبزرگ این چه حرفیه میزنی . صحیح و سالم از اون در بیرون میای.(بغض)
مامانبزرگ ا.ت:عزیزم مرگ وجود داره . فقط نوعش فرق میکنه .
دیگه چیزی نگفتی رسیدی به بیمارستان . به مامانبزرگت کمک کردی که راه بره و اتاقشو گرفتی و بستری شد.
پرستار:پسفردا صبح عمل میشه . عمل سختی درانتظارشه . ما تمام تلاشمونو میکنیم .
ا.ت:ممنونم.
از مامانبزرگت خداحافظی کردی و رفتی سمت کمپانی . امروز باید میرفتی کتابخونه تا چند تا کتاب بخری.
هیچکس تو کتابخونه نبود داشتی کتاباتو مرتب میکردی که با صدای پای کسی متوقف شدی . برگشتی و هیونجین و دیدی. شروع کرد به دست زدن .
هیونجین:باریکلا . چه دختر خوبی. کتاب میخونه .
ا.ت:هیونجین لطفا بیخیال من شو اصلا حوصله ندارم.
هیونجین:نه بابا . خانم حوصله نداره . میدونی چیه ا.ت . از اینکه چند ماه از عمرمو با تو هدر کردم متنفرم و به شدت پشیمونم . کاشکی بهت اعتماد نمیکردم .
بغضت گرفته بود .
ا.ت: منم بهت گفتم که اونا همه دروغه همشون شایعن معلوم نیست کی اینکارو کرده . و من توی این ماجرا خیلی از ادمای اطرافمو از دست دادم(بغض)
هیونجین:هربلایی سرت بیاد حقته ا.ت . میدونیی....
حرفش با باز شدن در کتابخونه نصفه موند . لیرا اومد تو.
هیونجین به یه اخم از کتابخونه رفت بیرون . حس میکردی قلبت فشرده شده .
لیرا:خودتو مظلوم نکن ا.ت . مقصر همه اینا خودتی .
ا.ت:من کاری نکردم . ولی اگه تویی که دوست چند سالمی منو باور نمیکنی من هیچ انتظاری از کس دیگه ای ندارم .
لیرا:منم به اشتباه با تو دوست شدم . از دختر اون زن چیزی بهتر از این درنمیومد .
بدون حرف دیگه نیشخند دردناکی زدی و کتاباتو برداشتی و از کتابخونه رفتی بیرون و زیر لب فحشی نثار دنیا کردی.




بفزمایید🩷💜
دیدگاه ها (۳۰)

True Love③⑥تهیونگنه ا/ت نه نه این یه کابوسه یه کابوس ا/ت ی م...

Forbidden love④کوک: منم چیزی یادم نمیاد منم مست بودما/ت: ازت...

میبخشی پارت ۴

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

رمان هکر کوچولوی من پارت سوم

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

{ازدواج پر حاشیه من}☆پارت ۹☆{اسلاید ۲ لباس خونگی ا/ت}ویو ا/ت...

P12تقریباً یک هفته از شبی که با جیمین وارد رابطه شده بود میگ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط