{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول | «استاد کیم»

پارت اول | «استاد کیم»

صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، باعث شد ا/ت سریع‌تر قدم بردارد.

چند ثانیه بیشتر تا شروع کلاس نمانده بود و او اصلاً حوصله نداشت مثل همیشه با تأخیر وارد کلاس استاد کیم شود.

درِ کلاس را آرام باز کرد.

— ببخشید استاد...

چند نگاه به سمتش برگشت.

اما نگاه کسی که ا/ت بیشتر از همه از آن می‌ترسید، همان انتهای سالن بود.

تهیونگ.

کت مشکی‌رنگش را روی صندلی گذاشته بود و با همان حالت جدی همیشگی، مشغول مرتب کردن برگه‌هایش بود.

بدون اینکه حتی سرش را بلند کند گفت:

— خانم ا/ت، ساعت رو می‌دونید؟

ا/ت لبش را گزید.

— بله استاد.

— پس دلیل تأخیر؟

— ترافیک بود.

تهیونگ بالاخره سرش را بلند کرد و نگاه کوتاهی به او انداخت.

آن نگاه برای بقیه کاملاً عادی بود.

اما ا/ت خوب می‌دانست پشت آن نگاه سرد چه چیزی پنهان شده.

دیشب همین چشم‌ها وقتی کنار هم روی مبل خانه نشسته بودند، با مهربانی نگاهش کرده بودند.

دیشب همین مرد، قبل از خواب برایش چای درست کرده بود و گفته بود:

«فردا کلاس من داری. دیر نرسی، خانم کوچولوی من.»

و حالا...

«خانم ا/ت، ساعت رو می‌دونید؟»

ا/ت زیر لب گفت:

— می‌دونم استاد.

— بشینید.

ا/ت به سمت صندلی‌اش رفت.

یکی از دوستانش آرام در گوشش گفت:

— وای، استاد کیم امروز خیلی بداخلاقه.

ا/ت سعی کرد نخندد.

اگر می‌دانستند این «استاد بداخلاق» صبح قبل از رفتن به دانشگاه برای همسرش صبحانه درست کرده، احتمالاً باورشان نمی‌شد.

---

کلاس تمام شد.

دانشجوها یکی‌یکی از سالن خارج شدند.

ا/ت هم کیفش را برداشت و می‌خواست بیرون برود که صدای تهیونگ را شنید:

— خانم ا/ت.

قدم‌هایش متوقف شد.

آرام برگشت.

— بله استاد؟

تهیونگ برگه‌ای را از روی میز برداشت.

— بعد از کلاس چند دقیقه بمونید.

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

— برای چی؟

ابروی تهیونگ بالا رفت.

— فکر می‌کنید من باید به دانشجوها توضیح بدم چرا می‌خوام چند دقیقه باهاشون صحبت کنم؟

ا/ت زیر لب غر زد:

— تو خونه این‌قدر رئیس‌بازی درنمیاری...

تهیونگ شنید.

گوشه لبش کمی بالا رفت.

— چیزی گفتید؟

ا/ت سریع سرش را تکان داد.

— نه استاد.

چند دقیقه بعد، وقتی آخرین دانشجو از کلاس خارج شد، در بسته شد.

سکوت.

ا/ت دست به سینه ایستاد.

— خب؟ چی شده؟

تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد و بعد گفت:

— امروز صبح چرا صبحونه‌ات رو نخوردی؟

ا/ت پلک زد.

— جدی؟ برای این نگهم داشتی؟

— جواب بده.

— عجله داشتم.

تهیونگ آهی کشید.

از پشت میز بیرون آمد و روبه‌رویش ایستاد.

— چند بار باید بهت بگم وقتی کلاس داری، صبحونه بخور؟

ا/ت لبخند کوچکی زد.

— استاد کیم نگرانمه؟

— استاد کیم نه.

کمی مکث کرد.

بعد با صدای آرام‌تری گفت:

— شوهرت نگرانته.

لبخند ا/ت عمیق‌تر شد.

— الان که هیچ‌کس نیست، یادت افتاد شوهری؟

تهیونگ با شیطنت به او نگاه کرد.

— اگه کسی بفهمه، خودت می‌دونی چه دردسری میشه.

— پس تقصیر توئه که استاد من شدی.

— و تقصیر توئه که دانشجوی من شدی.

ا/ت خندید.

اما ناگهان صدای دستگیره در آمد.

هر دو سریع از هم فاصله گرفتند.

در باز شد.

یکی از دانشجوها سرش را داخل آورد.

— استاد، ببخشید... گوشیم رو جا گذاشتم.

تهیونگ فوراً دوباره همان چهره جدی همیشگی را به خودش گرفت.

— روی میز آخره.

دانشجو گوشی را برداشت و رفت.

وقتی در بسته شد، ا/ت نفسش را بیرون داد.

— نزدیک بود!

تهیونگ خندید.

— برای همین گفتم باید حواسمون باشه.

---

عصر، ا/ت وقتی به خانه رسید، چراغ‌های خانه خاموش بود.

— تهیونگ؟

جوابی نیامد.

کیفش را روی مبل گذاشت و وارد آشپزخانه شد.

روی میز یک یادداشت کوچک قرار داشت.

«برای خرید رفتم. شام با من. — شوهر مورد علاقه‌ات»

ا/ت لبخند زد.

همان لحظه صدای باز شدن در آمد.

تهیونگ وارد شد؛ چند کیسه خرید در دستش بود.

— رسیدی؟

— آره.

— خسته‌ای؟

ا/ت به سمتش رفت و یکی از کیسه‌ها را گرفت.

— یکم.

تهیونگ دستش را روی سر ا/ت گذاشت.

— امروز کلاس من چطور بود؟

ا/ت چشم‌هایش را ریز کرد.

— افتضاح.

— چرا؟

— چون استادش زیادی بداخلاق بود.

تهیونگ خندید.

— ولی شوهرت چطور؟

ا/ت کمی فکر کرد.

— اون خوبه.

تهیونگ نزدیک‌تر شد.

— فقط خوب؟

ا/ت لبخند زد.

— خیلی خوب.

تهیونگ آرام پیشانی‌اش را بوسید.

همه‌چیز برای چند لحظه آرام بود.

تا اینکه گوشی ا/ت روی میز لرزید.

یک پیام جدید.

ا/ت صفحه را روشن کرد.

پیام از طرف یکی از همکلاسی‌هایش بود:

«ا/ت، یه سؤال... چرا امروز وقتی همه رفتن، تو و استاد کیم توی کلاس تنها بودید؟»

لبخند از صورت ا/ت محو شد.

تهیونگ هم پیام را دید.

نگاهش جدی شد.

و برای اولین بار، هیچ‌کدام چیزی برای گفتن نداشتند.
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

سلام پرنسسا، بریم برای شروع یه فیک دیگه از تهیونگ که درخواس...

سلام پرنسسا چطورین؟ فیک تهیونگ تمام شد ، قشنگم منتظر همایتای...

{استاد جدید} پارت پنجم | پایانصبح روز بعد...ات با خیال راحت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط