نه چشمانم را میبندم و نه گوش هایم را میگیرم...
نه چشمانم را میبندم و نه گوش هایم را میگیرم...
میخواهم ببینم و بشنوم تمام لحظه های نبودنت را،تمام امید آمدنت را...
آری
من اینجا،چشمانم را به راه آمدنت دوخته ام
و در تلاطم لحظه ها گوش میسپارم به آهنگ قدم هایت،
همان هایی که برای به هم رسیدن بر میداری...
امید آمدنت تمام لحظه هایم را پر میکند،
عطر نفس هایت در ذهنم میپیچد
و من اما...
آنقدر نزدیک میبینمت که گرمی آغوشت،هرم نفس هایت،لذت بوسه هایت
و حتی نوازش هایت را حس میکنم...
دوری و دیر میشود تا بیایی...میدانم...
اما آنقدر نزدیک میدانمت که گویی هر لحظه بامنی
اینجا کنار من
در واج واج کلماتم حتی...
می آیی،میدانم...
آنقدر منتظر میمانم تا نوید آمدنت را به قلبم بدهند؛چشمان منتظرم...
میخواهم ببینم و بشنوم تمام لحظه های نبودنت را،تمام امید آمدنت را...
آری
من اینجا،چشمانم را به راه آمدنت دوخته ام
و در تلاطم لحظه ها گوش میسپارم به آهنگ قدم هایت،
همان هایی که برای به هم رسیدن بر میداری...
امید آمدنت تمام لحظه هایم را پر میکند،
عطر نفس هایت در ذهنم میپیچد
و من اما...
آنقدر نزدیک میبینمت که گرمی آغوشت،هرم نفس هایت،لذت بوسه هایت
و حتی نوازش هایت را حس میکنم...
دوری و دیر میشود تا بیایی...میدانم...
اما آنقدر نزدیک میدانمت که گویی هر لحظه بامنی
اینجا کنار من
در واج واج کلماتم حتی...
می آیی،میدانم...
آنقدر منتظر میمانم تا نوید آمدنت را به قلبم بدهند؛چشمان منتظرم...
- ۱.۵k
- ۱۷ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط