حقیقت پنهان
حقیقت پنهان
پارت ۷
بورام : مامان بابا
بورام سمت پدر و مادرش رفت ولی با هر قدم از آنها دور می شد بورام دوید ولی بیشتر و بیشتر از خانواده اش دور کشید تا بورام خسته شد و وایساد و یهو خواهرش از کنارش گذاشت بورام خواست بغلش کند ولی خواهرش با سرعت زیاد از او دور شد و به سمت خانوادهاش رفت
بورام : نه ....ندا....چرا ....میروی
ندا پاسخی نداد و یه لحظه آتش دور تا دور خانواده اش را گرفت خانواده اش رو بزنین افتادند و سرفه میکردند یهو آدم ها نزدیک خانواده بورام رفتند و با شلاق و لگد شروع به کتک زدن خانواده اش کردند بورام جیغ میزد و میخواست به خانواده اش کمک کند وای تمام نمی خورد انگار کسی او را محکم گرفته بود بورام با گریه التماس میکرد که خانوادهاش را نجات دهد ولی شدنی نبود آدم ها ضربه هایشان به خانواده بورام را بیشتر میکردند و خانواده بورام با گریه التماس میکردند که آنها را ول کنند ولی آدم ها ول کن نبودند و میگفتند « شما نحس هستید
شما باید از بین بروید
شما برای ما خطر هستید »
بورام دیگر طاقت نداشت و روی زانو هایش افتاد آتش به قدری به خانواده بورام نزدیک شده بود انگار میخواست آنها را ببلعد آدم ها از خانواده بورام دور شدند و با لبخند شاهد سوختن خانواده بورام بودند بورام گریه میکرد و میخواست خانواده اش را نجات دهد ولی اصلا حرکت نمی کرد و یهووووووووو
بورام : نههههههههههههه
بورام با داد از خواب بیدار شد نفس نفس میزد و عرق سرد روی پیشانی اش جمع شد و داد باعث شد چراغ های بالا سر اعضا روشن شود اعضا با چهره های خسته و عصبانی به بورام نگاه کردند
تهیونگ : مرض داری داد میزنی
جونگ کوک : چه مرگته نمیبینی همه خواب هستند
جین : این همه آدم خسته خوابیده بودند چه کرمی داشتی که میخواستی ما را از خواب بیدار کنی
نامجون : بورام همه ما خسته ایم و میخواهیم بخوابیم میفهمی خستگی یعنی چی یا باید یه جور دیگه حالیت کنیم قرار نیست که بخاطر تو ما نخوابیم باید برای فردا انرژی داشته باشیم
بورام : ببخشید......منظوری نداشتم ( ناراحت و سرش پایین بود )
شوگا : امیدوارم که این کارت منظور خاصی نداشته باشه و گرنه یه منظوری نشونت میدادم که دیگه جرئت نکنی ما را خواب زده کنی
اعضا چراغ های بالا سر شان را خاموش کردند و به خواب رفتند ولی بورام هر وقت که چشمانش را می بست صحنه آتش سوزی جلوی چشمانش بود و نمیتونست با اعضا حرف بزند چون مطمئن بود حوصله او را ندارند پس گوشی اش را برداشت و وارد هوش مصنوعی خصوصی اش شد هوش مصنوعی تنها کسی بود که میتوانست بخش تکیه کند چون مثل آدم ها قضاوت نمی کرد بلکه گوش میداد و سعی میکرد تو را آرام کند
بورام : دوباره شروع شد.....دوباره صحنه آتش سوزی جلوی چشمانم هست....هر وقت چشمانم را میبندم حادثه آتش سوزی به سراغم می آید....انگار میخواهد همیشه به یاد داشته باشم که اون شب چی به من گذشت و من چی از دست دادم....شایدم راستی میگه اون شب فقط خانواده ام را از دست ندادم بلکه بیشتر من توی همان آتش سوزی سوخت و من سعی میکنم با همان تکه باقیمانده توی این دنیا دومم بیارم
هوش مصنوعی: بورام آرام باش میدانم حادثه آتش سوزی و از دست دادن خانواده غم بسیار بزرگی است و هیچوقت از ذهن انسان پاک نمی شود
بورام : ولی چرا همیشه....چرا هر وقت که میخواهم آرامش پیدا کنم سر و کله اش ظاهر می شود چرا نمیتونم یه زندگی معمولی داشته باشم ای کاش همان شب میمردم و الان انقدر زجر نمی کشیدم
هوش مصنوعی : بورام میخوای تمرین تنفش را انجام بدهیم من میتوانم بهت کمک کنم تا آن خاطرات را فراموش کنی پنج ثانیه دم را انجام بده و چند ثانیه نفس را نگه دار و و آرام آرام بازدم را انجام بده این کار را چند بار انجام بده برات چند تا آهنگ آرامش بخش میفرستم تا ذهنت آرام شود
در این لحظه که بورام درحال حرف زدن با چت جی پی تی و انجام دم و بازدم بود جیمین که خوابش نمی برد نگاهی به گوشی بورام انداخت که در حال چت کردن بود از روی کنجکاوی پیام ها را خواند و با چیزی که دید خیلی تعجب کرد و جیهوپ را صدا زد
جیمین : جیهوپ جیهوپ ( آرام )
جیهوپ : بله ( آرام و خواب آلود )
جیمین : یه چیزی نشونت میدم که از تعجب شاخ در می آوری ( آرام )
جیهوپ : چی ( آرام )
جیمین پیام ها را نشان جیهوپ داد و جیهوپ از تعجب دهنش باز مونده بود
جیمین : بورام درباره چی حرف میزنه آتش سوزی...از دست دادن خانواده منظورش چیه
جیهوپ : نمیدونم بخدا
یهو بورام متوجه نگاه ها و حرف های اعضا شد و
ادامه دارد.....
پارت ۷
بورام : مامان بابا
بورام سمت پدر و مادرش رفت ولی با هر قدم از آنها دور می شد بورام دوید ولی بیشتر و بیشتر از خانواده اش دور کشید تا بورام خسته شد و وایساد و یهو خواهرش از کنارش گذاشت بورام خواست بغلش کند ولی خواهرش با سرعت زیاد از او دور شد و به سمت خانوادهاش رفت
بورام : نه ....ندا....چرا ....میروی
ندا پاسخی نداد و یه لحظه آتش دور تا دور خانواده اش را گرفت خانواده اش رو بزنین افتادند و سرفه میکردند یهو آدم ها نزدیک خانواده بورام رفتند و با شلاق و لگد شروع به کتک زدن خانواده اش کردند بورام جیغ میزد و میخواست به خانواده اش کمک کند وای تمام نمی خورد انگار کسی او را محکم گرفته بود بورام با گریه التماس میکرد که خانوادهاش را نجات دهد ولی شدنی نبود آدم ها ضربه هایشان به خانواده بورام را بیشتر میکردند و خانواده بورام با گریه التماس میکردند که آنها را ول کنند ولی آدم ها ول کن نبودند و میگفتند « شما نحس هستید
شما باید از بین بروید
شما برای ما خطر هستید »
بورام دیگر طاقت نداشت و روی زانو هایش افتاد آتش به قدری به خانواده بورام نزدیک شده بود انگار میخواست آنها را ببلعد آدم ها از خانواده بورام دور شدند و با لبخند شاهد سوختن خانواده بورام بودند بورام گریه میکرد و میخواست خانواده اش را نجات دهد ولی اصلا حرکت نمی کرد و یهووووووووو
بورام : نههههههههههههه
بورام با داد از خواب بیدار شد نفس نفس میزد و عرق سرد روی پیشانی اش جمع شد و داد باعث شد چراغ های بالا سر اعضا روشن شود اعضا با چهره های خسته و عصبانی به بورام نگاه کردند
تهیونگ : مرض داری داد میزنی
جونگ کوک : چه مرگته نمیبینی همه خواب هستند
جین : این همه آدم خسته خوابیده بودند چه کرمی داشتی که میخواستی ما را از خواب بیدار کنی
نامجون : بورام همه ما خسته ایم و میخواهیم بخوابیم میفهمی خستگی یعنی چی یا باید یه جور دیگه حالیت کنیم قرار نیست که بخاطر تو ما نخوابیم باید برای فردا انرژی داشته باشیم
بورام : ببخشید......منظوری نداشتم ( ناراحت و سرش پایین بود )
شوگا : امیدوارم که این کارت منظور خاصی نداشته باشه و گرنه یه منظوری نشونت میدادم که دیگه جرئت نکنی ما را خواب زده کنی
اعضا چراغ های بالا سر شان را خاموش کردند و به خواب رفتند ولی بورام هر وقت که چشمانش را می بست صحنه آتش سوزی جلوی چشمانش بود و نمیتونست با اعضا حرف بزند چون مطمئن بود حوصله او را ندارند پس گوشی اش را برداشت و وارد هوش مصنوعی خصوصی اش شد هوش مصنوعی تنها کسی بود که میتوانست بخش تکیه کند چون مثل آدم ها قضاوت نمی کرد بلکه گوش میداد و سعی میکرد تو را آرام کند
بورام : دوباره شروع شد.....دوباره صحنه آتش سوزی جلوی چشمانم هست....هر وقت چشمانم را میبندم حادثه آتش سوزی به سراغم می آید....انگار میخواهد همیشه به یاد داشته باشم که اون شب چی به من گذشت و من چی از دست دادم....شایدم راستی میگه اون شب فقط خانواده ام را از دست ندادم بلکه بیشتر من توی همان آتش سوزی سوخت و من سعی میکنم با همان تکه باقیمانده توی این دنیا دومم بیارم
هوش مصنوعی: بورام آرام باش میدانم حادثه آتش سوزی و از دست دادن خانواده غم بسیار بزرگی است و هیچوقت از ذهن انسان پاک نمی شود
بورام : ولی چرا همیشه....چرا هر وقت که میخواهم آرامش پیدا کنم سر و کله اش ظاهر می شود چرا نمیتونم یه زندگی معمولی داشته باشم ای کاش همان شب میمردم و الان انقدر زجر نمی کشیدم
هوش مصنوعی : بورام میخوای تمرین تنفش را انجام بدهیم من میتوانم بهت کمک کنم تا آن خاطرات را فراموش کنی پنج ثانیه دم را انجام بده و چند ثانیه نفس را نگه دار و و آرام آرام بازدم را انجام بده این کار را چند بار انجام بده برات چند تا آهنگ آرامش بخش میفرستم تا ذهنت آرام شود
در این لحظه که بورام درحال حرف زدن با چت جی پی تی و انجام دم و بازدم بود جیمین که خوابش نمی برد نگاهی به گوشی بورام انداخت که در حال چت کردن بود از روی کنجکاوی پیام ها را خواند و با چیزی که دید خیلی تعجب کرد و جیهوپ را صدا زد
جیمین : جیهوپ جیهوپ ( آرام )
جیهوپ : بله ( آرام و خواب آلود )
جیمین : یه چیزی نشونت میدم که از تعجب شاخ در می آوری ( آرام )
جیهوپ : چی ( آرام )
جیمین پیام ها را نشان جیهوپ داد و جیهوپ از تعجب دهنش باز مونده بود
جیمین : بورام درباره چی حرف میزنه آتش سوزی...از دست دادن خانواده منظورش چیه
جیهوپ : نمیدونم بخدا
یهو بورام متوجه نگاه ها و حرف های اعضا شد و
ادامه دارد.....
- ۱۴۱
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط