#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 28
یونگی که کنار دیوار ایستاده بود، آرام گفت:

{فکر کنم جوابش رو همین الان قراره بفهمیم}
همه به انتهای راهرو نگاه کردیم
صدای درِ مخفی پشت سرمان آمد
بسته شد
من، جونگکوک، یونگی و سونگهو...
در تاریکی زیرزمین گیر افتادیم
و از انتهای راهرو...
صدای دختر آمد
{بالاخره تنها شدیم}
چند قدم جلوتر...
یک چراغ کوچک روشن شد
دختر در نور ایستاده بود
چهره‌ اش هنوز دیده نمیشد
فقط صدایش آمد:

{میخوای بدونی چرا مادرت تو رو انتخاب کرد؟}

نفسم بند آمد
دختر یک قدم جلو آمد
نور کمی بیشتر روی صورتش افتاد
اما هنوز چهره‌ اش کامل دیده نمیشد
{یا میخوای بدونی...}
مکث کرد
{چرا من رو رها کردی؟}
پارت بعد

{چرا منو رها کردی؟}
صدای دختر در زیرزمین پیچید
هیچکس جواب نداد
من فقط به تاریکی خیره شده بودم
به چهره‌ ای که هنوز نمیدیدم
به صدایی که...
بیشتر از هر چیزی در دنیا برایم آشنا بود

{من تو رو رها نکردم}
دختر خندید
آرام
تلخ

{واقعا؟}
یک قدم جلو آمد
نور چراغ روی صورتش افتاد
اما هنوز بخش زیادی از چهره‌ اش در تاریکی بود
{پس چرا دستم رو ول کردی؟}
سرم درد گرفت
تصویر دوباره برگشت
یک راهرو
دود
صدای فریاد
دست کوچکی در دستم
و من...
که داشتم آن را رها میکردم
چشم‌هایم را بستم

{من... نمیدونم}
{ولی من میدونم}
صدایش نزدیک تر شد
{تو گفتی بر میگردی}
چشم‌هایم را باز کردم
{چی؟}
{گفتی فقط چند دقیقه میری}
مکث کرد
{گفتی برمیگردی دنبالم}
نفسم بند آمد
{من...}
{اما برنگشتی}
سکوت
جونگکوک آرام گفت:

{اتیلدا، به حرفاش گوش نده}
دختر فورا به سمت او برگشت
{تو هنوز هم میخوای به جای اون تصمیم بگیری؟}

جونگکوک اخم کرد
{من فقط میخوام ازش محافظت کنم}
دختر خندید
{ازاتیلدا یا..؟}
یک قدم دیگر جلو آمد
{از حقیقت؟}
جونگکوک ساکت شد
دختر دوباره به من نگاه کرد
{میخوای بدونی چرا مادرت تو رو انتخاب کرد؟}
لب‌ هایم خشک شده بود...
{ا اره}
{مطمئنی؟}
{بله}
دختر سرش را کمی کج کرد

{حتی اگر بفهمی مادرت برای نجات تو... من رو جا گذاشت؟}
قلبم فرو ریخت

{من نمیفهمم}

{میفهمی}
آرام گفت:
{فقط هنوز یادت نیومده}
ناگهان چراغ بالای سرمان خاموش شد
تاریکی
صدای نفسها
و بعد...
صدای دختر درست کنار گوشم:

{اتیلدا}
از جا پریدم
چراغ دوباره روشن شد
دختر روبه‌ رویم ایستاده بود
این بار آنقدر نزدیک که میتوانستم صورتش را ببینم
چشم‌ هایش...
آشنا بودن
خیلی آشنا
اما نمیدانستم چرا
او آرام گفت:
{از من نمیترسی؟}
سرم را تکان دادم
{نه}
لبخند غمگینی زد
{چرا؟}
جوابش را نمیدانستم
فقط گفتم:
{چون حس میکنم میشناسمت}
چشمهایش برای لحظه‌ ای لرزید
{بالاخره}
جونگکوک ناگهان گفت:
{نه}
همه به او نگاه کردیم
{چی؟}
جونگکوک به دختر خیره شده بود
رنگ صورتش پریده بود
دختر لبخند زد

{تو از اول میدونستی}
جونگکوک چیزی نگفت
من به او نگاه کردم
{چی رو میدونستی جونگکوک؟؟}
دختر آرام گفت:
{بهش بگو}
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت
{اتیلدا..}
{اسمش رو میدونی؟}
سکوت
{جونگکوک}
صدایم لرزید
{اسمش رو میدونی؟}
او آرام سرش را بالا آورد
و گفت:
{بله}
دختر لبخند زد
{پس بگو}
جونگکوک چند ثانیه به من نگاه کرد
بعد آرام گفت:
{اسمش...}
صدایش شکست
{لی اتیلداست}
تمام دنیا متوقف شد
من به دختر خیره ماندم
دختر...
لبخند زد
{بالاخره فهمیدی}
هیچ‌ کس حرکت نکر
حتی خودم
به او نگاه کردم
به چهره‌ اش
به چشم‌ هایش
به صدایش
{چی...؟}
دختر آرام گفت:
{تو فکر کردی اون شب فقط یک اتیلدا وجود داشت}
یک قدم جلو آمد
{اما دو نفر بودیم}
سرم گیج رفت
{نه...}
{اسم من هم اتیلداست}
نفس در سینه‌ ام حبس شد
{نه}
{تو اتیلدای واقعی نیستی}
سکوت
صدایم درنمی‌ آمد
جونگکوک فورا گفت:
{بس کن}
دختر نگاهش کرد
{چرا؟}
بعد به من نگاه کرد
{بذار بدونه}
دستم را روی سرم گذاشتم
{من...}
.. ⚧🦖
بقیش تو کامنتا
دیدگاه ها (۱۳)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️انزو چند لحظه به خواهرش نگاه کرد.مشخص بود ...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁29{تو فقط دختری بودی که اون شب......

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 21🦤صدای قدمی ازطبقه‌ ی بالاآمد.ه...

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪 🖤🥀اسما به عکس خیره مانده بود.ـ «یعنی...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

پارت ۱۸چند هفته گذشت.من و جونگکوک به هم نزدیک‌تر شدیم.اما هن...

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۹ — ساعت هشتساعت دقیقاً هشت شد.رها روی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط