تک پارتی ار تهیونگ
تک پارتی ار تهیونگ
روی پشتبامِ استودیو نشسته بودیم. بادِ خنکِ شب، موهای تهیونگ را بهم میریخت. شهر پایینِ پای ما پر از چراغهای رنگی بود که مثل ستارههای زمینی میدرخشیدند. تهیونگ ساکت بود و به آسمان نگاه میکرد؛ همانطور که همیشه وقتی فکرش مشغول است، کار میکند.
من کنارش نشستم. یک فنجان شکلات داغ دستم بود. تهیونگ سرش را چرخاند، نگاهش به من افتاد و آن لبخند معروفِ مستطیلیاش را زد. صدای بم و آرومش در فضای پشتبام پیچید: «خیلی آرومه، مگه نه؟»
سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم. همانطور که فنجان را میخوردم، گفتم: «آره، ولی فکر کنم با وجود تو، اینجا حتی قشنگتر هم شده.»
تهیونگ کمی سرخ شد. همانطور که دستش را پشت سرش میبرد، خندید و گفت: «اووه، داری خجالتم میدی!»
بعد، خیلی آرام دستش را جلو آورد و دست من را گرفت. انگشتهایش گرم و مطمئن بود. او به شهر اشاره کرد و گفت: «میدونی، خیلیا فکر میکنن برای اینکه خوشحال باشن، باید یه جای خیلی خاص برن یا یه کارِ عجیب انجام بدن. ولی برای من، خوشحالی یعنی همین؛ اینکه کنار تو بشینم، هیچی نگیم، و فقط به صدای نفسهامون گوش بدیم.»
نگاهش را به چشمهایم دوخت. انگار زمان برای چند لحظه ایستاد. او کمی نزدیکتر شد و با صدایی که فقط من بشنوم، زمزمه کرد: «تو قشنگترین اتفاقِ زندگیِ منی، میدونستی؟»
بادِ خنک وزید، ولی من اصلاً سردم نبود. فقط قلبم تندتر میزد. تهیونگ دوباره لبخند زد و سرش را روی شانهام گذاشت. همانجا، زیر نور مهتاب و ستارهها، فهمیدم که هیچ جای دنیا برای من امنتر و عاشقانهتر از کنارِ او نیست.
تمام❤️
روی پشتبامِ استودیو نشسته بودیم. بادِ خنکِ شب، موهای تهیونگ را بهم میریخت. شهر پایینِ پای ما پر از چراغهای رنگی بود که مثل ستارههای زمینی میدرخشیدند. تهیونگ ساکت بود و به آسمان نگاه میکرد؛ همانطور که همیشه وقتی فکرش مشغول است، کار میکند.
من کنارش نشستم. یک فنجان شکلات داغ دستم بود. تهیونگ سرش را چرخاند، نگاهش به من افتاد و آن لبخند معروفِ مستطیلیاش را زد. صدای بم و آرومش در فضای پشتبام پیچید: «خیلی آرومه، مگه نه؟»
سرم را به نشانهی تأیید تکان دادم. همانطور که فنجان را میخوردم، گفتم: «آره، ولی فکر کنم با وجود تو، اینجا حتی قشنگتر هم شده.»
تهیونگ کمی سرخ شد. همانطور که دستش را پشت سرش میبرد، خندید و گفت: «اووه، داری خجالتم میدی!»
بعد، خیلی آرام دستش را جلو آورد و دست من را گرفت. انگشتهایش گرم و مطمئن بود. او به شهر اشاره کرد و گفت: «میدونی، خیلیا فکر میکنن برای اینکه خوشحال باشن، باید یه جای خیلی خاص برن یا یه کارِ عجیب انجام بدن. ولی برای من، خوشحالی یعنی همین؛ اینکه کنار تو بشینم، هیچی نگیم، و فقط به صدای نفسهامون گوش بدیم.»
نگاهش را به چشمهایم دوخت. انگار زمان برای چند لحظه ایستاد. او کمی نزدیکتر شد و با صدایی که فقط من بشنوم، زمزمه کرد: «تو قشنگترین اتفاقِ زندگیِ منی، میدونستی؟»
بادِ خنک وزید، ولی من اصلاً سردم نبود. فقط قلبم تندتر میزد. تهیونگ دوباره لبخند زد و سرش را روی شانهام گذاشت. همانجا، زیر نور مهتاب و ستارهها، فهمیدم که هیچ جای دنیا برای من امنتر و عاشقانهتر از کنارِ او نیست.
تمام❤️
- ۱۴۴
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط