وقتی شوهرت و استادت بود🩵
وقتی شوهرت و استادت بود🩵
پارت ۱
ویو اشلی:
از دیشب تا الان درست نخوابیدم...نامجون زیادی سختگیره...درستههمسرمه ولی توی دانشگاه انگار اصلا منو نمیشناسه..همونقدر که با بقیه دانشجو ها سخت گیره با منم همونطوره...
حتی گاهی بیشتر...
شبا مجبورم درس هارو کامل بخونم و..خب راستشو بخوایید هیچ اشناییتی با معقوله درد نداره..
از دیشب دارم به خاطر دل درد پریودم میمیرم و هربار بهش گفتم اذیت میشم میگفت "درد میاد و میره ولی وقتی برای جبران نمراتت نداری"
از طرفی خوبه که بالاخره کسی اومده توی زندگیم که کاری کرده درس هامو جدی بخونم ولی...از طرفی بده چون همیشه اولویتش درسه...نه سلامتی..
و خب دقیقا بابت همین موضوع دیشب عین آدم نخوابیدم...
انقدر حواسم به اینها بود یادم رفت سر کلاس نشستم و نامجون داره چهارچوبی منو میپابد
اگر کوچکترین خطایی ازم ببینه مطمئنا تو خونه میخواد دعوام کنه...پس حواسم رو به درس جمع کردم...ولی خب این دقت به درس فقط تا چند دقیقه دوام اورد...
چون سر درد و سرگیجه ناشی از پریودم داشت بهم غلبه میکرد....
امیدوار بودم که نامجون صدام نکنه که بیام پای تخته که دقیقا همون موقع
_خانم کیم اشلی
ای تف تو ای شانس...
به هر سختی ای بود بلند شدم و رفتم پای تخته
داشتم حل میکردم که دست از نوشتن برداشتم...دستمو به تخته گرفتم که نیوفتم...سرگیجه ام شدید شد...صداها برام دور شد و دیدم تار...
و همون موقع حس کردم پاهاش خالی شد و بعدش دیگه هیچی نفهمیدم...
ادامه دارد....
حمایت کنید خوشگلام🩵
پارت ۱
ویو اشلی:
از دیشب تا الان درست نخوابیدم...نامجون زیادی سختگیره...درستههمسرمه ولی توی دانشگاه انگار اصلا منو نمیشناسه..همونقدر که با بقیه دانشجو ها سخت گیره با منم همونطوره...
حتی گاهی بیشتر...
شبا مجبورم درس هارو کامل بخونم و..خب راستشو بخوایید هیچ اشناییتی با معقوله درد نداره..
از دیشب دارم به خاطر دل درد پریودم میمیرم و هربار بهش گفتم اذیت میشم میگفت "درد میاد و میره ولی وقتی برای جبران نمراتت نداری"
از طرفی خوبه که بالاخره کسی اومده توی زندگیم که کاری کرده درس هامو جدی بخونم ولی...از طرفی بده چون همیشه اولویتش درسه...نه سلامتی..
و خب دقیقا بابت همین موضوع دیشب عین آدم نخوابیدم...
انقدر حواسم به اینها بود یادم رفت سر کلاس نشستم و نامجون داره چهارچوبی منو میپابد
اگر کوچکترین خطایی ازم ببینه مطمئنا تو خونه میخواد دعوام کنه...پس حواسم رو به درس جمع کردم...ولی خب این دقت به درس فقط تا چند دقیقه دوام اورد...
چون سر درد و سرگیجه ناشی از پریودم داشت بهم غلبه میکرد....
امیدوار بودم که نامجون صدام نکنه که بیام پای تخته که دقیقا همون موقع
_خانم کیم اشلی
ای تف تو ای شانس...
به هر سختی ای بود بلند شدم و رفتم پای تخته
داشتم حل میکردم که دست از نوشتن برداشتم...دستمو به تخته گرفتم که نیوفتم...سرگیجه ام شدید شد...صداها برام دور شد و دیدم تار...
و همون موقع حس کردم پاهاش خالی شد و بعدش دیگه هیچی نفهمیدم...
ادامه دارد....
حمایت کنید خوشگلام🩵
- ۲.۵k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط