{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱

ویو ا.ت

مثل همیشه نامجون با اون جِدیتی که فقط جلوی دانش آموز ها نشون میداد در حال درس دادن بود .
اون توی دانشگاه جدی و سختگیر بود ولی توی خونه تبدیل به یه همسر مهربون میشد فقط یه قانون داشت که بیشتر اوقات منو اذیت میکرد ( توی دانشگاه فقط معلمتم و روی درست حساسم و خارج از مدرسه همسرتم )
به شدت روی نمراتم و درسام حساس بود مخصوصا فیزیک که درس خودش بود .


در حال نگاه کردن به منظره ی بهاریه بیرون از پنجره بودم که با صدای نامجون ناخداگاه ترسیده سرم رو به سمتش برگردوندم
نامجون : خانم لی ؟
ا.ت : بله استاد ؟
نامجون : حواستون به درس باشه ( جدی )
ا.ت : بله چشم
نگاهم رو به نامجون که در حال درس دادن بود دوختم
هیچی از این مبحث نمی‌فهمیدم
خیلی پیچیده و سخت بود
نگاهی به ساعتم انداختم ، تقریبا آخرای کلاس بود
نگاهم رو به تخته برگردوندم
نامجون :این سوالاتی رو که نوشتم برای فردا حل میکنید و میارید .
بچه ها : بله استاد
نامجون : خسته نباشید

وسیله هام رو جمع کردم و داخل کیفم قرار دادم
میخواستم از کلاس خارج شم که با صدای نامجون متوقف شدم
نامجون : خانم لی شما وایسید
ا.ت : بله
بعد از مطمئن شدن از اینکه همه ی بچه ها رفتن سمتم اومد و اول آروم بغلم کرد
بعد از چند دقیقه ازم جدا شد و گفت : ا.ت مبحث امروز رو یاد گرفتی ؟
استرس گرفتم ، نمیدونستم چی جواب بدم !
بدون فکر کردن جواب دادم : آره یاد گرفتم
نامجون : خوبه
لبخندی بهش زدم
نامجون : من میرسنمت خونه ولی بعدش باید برم پیش خونه مادر و پدرم
ا.ت : اتفاقی افتاده ؟
نامجون : نه خواهرم اومده پیششون ، منم برم ببینمش
ذوق زده بهش گفتم : منم میام
نامجون : نه خوشگل خانم شما باید بری بشینی تکالیفت رو انجام بدی
ا.ت : بیخیال خیلی وقته ندیدمش
سرم رو آروم بوسید و گفت : قول میدم فردا بعد از دانشگاه بریم پیششون ولی الان تو باید بری خونه و تکالیفت رو انجام بدی
ا.ت : تو میری ؟
نامجون : بله عزیزم
ا.ت : خیلی خب باشه ، فقط امشب زود بیا
نامجون : بعد از شام میام عزیزم
ا.ت : باشه پس من میرم تو ماشین تا تو بیای
نامجون : وایسا سوئیچ رو بگیر
سوئیچ رو ازش گرفتم و با قدم های سریع به سمت ماشین رفتم
بالاخره نامجون بعد از چند دقیقه اومد
کتش رو درآورد و عقب ماشین گذاشتم
توی راه نصیحت های همیشگیش رو شروع کرد
نامجون : عزیزم الان که رفتی خونه اول نهار بخور بعدش کمی استراحت کن فقط بیشتر از یک ساعت نخواب چون خواب ظهر زیاد خود نیست ( خودم بیشتر از دو ساعت می‌خوابم 😂 ) بعدش میری سراغ درسات ، اول تکالیف های فیزیک رو انجام میدی و مبحثی که امروز درس دادم رو مرور میکنی ، بعدش درس های فردات رو بخون
ا.ت : بله من این همه درس بخونم و شما بری مهمونی
نامجون : عزیزم گفتم فردا میبرمت
ا.ت : خیلی خب باشه
رسیدیم جلوی در
خواستم از ماشین پیاده شم که نامجون مچ دستم رو گرفت
سمتش برگشتم
نامجون : عزیزم دیگه توصیه نکنم درسات رو بخون ، به اندازه استراحت کن و حتما غذا بخور و مراقب خودت باش
ا.ت : باشه نامجونی
لبخند بزرگی زد که دلم باهاش آب شد
خیلی جذاب و مهربون بود البته خارج از دانشگاه
بوسه ای روی دستم گذاشت و گفت : خداحافظ عزیزم ، مراقب خودت باش
روی گونش رو‌ بوسیدم و سریع از ماشین پیاده شدم
به سمت در خونه دویدم و در حین رفتن سمتش برگشتم و دستی براش تکون دادم که با لبخندی جوابم رو داد
وارد خونه شدم
اول رفتم سمت اتاقم و لباسام رو با یه تیشرت و شلوارک مشکی عوض کردم
سمت آشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز کردم
از غذایی که دیشب درست کرده بودم هنوز مونده بود
درش آوردم و روی گاز گذاشتم تا گرم بشه


بعد از خوردن نهار دوباره برگشتم اتاقم
و روی تختم دراز کشیدم
ساعت گوشیم رو روشن کردم که بیدارم کنه
آروم چشمام رو روی هم گذاشتم و کم کم سیاهی



ادامه دارد.........
دیدگاه ها (۲۲)

بانو فالوشه https://wisgoon.com/sniper.n

بانو حمایت شه https://wisgoon.com/byulra_elarin

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_21···سورین : " باشه عزیزم باشه به هیچ‌...

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط