برده عمارت جئون
پارت ¹⁴³
واقعا توقعی نداشتم.
همینکه یونا ازم دور میموند برام کافی بود.
مهمونا فقط از فامیلای یونا بودن و خیلی هاشون رو میشناختم.
به کمک لارا روی مبل نشستم.
فقط اون بهم فکر می کرد و مامان حنا.
یونا بی حال به نظر میرسید و بازم سرفه ای کرد و در جواب زنداییش گفت:
-جونگکوک خیلی مراقبمه زندایی
نمیدونی چجوری اومد من و از تو آتیش نجات داد
اینقدر نگرانم بود که تا خود بیمارستان دستم رو گرفته بود
با اینکه بیهوش بودم اما دستاشو روی دستام حس میکردم
نگاه لرزونم به طرف جونگکوک چرخید،پس من واقعا خواب دیده بودم و جونگکوک پیش من نبود.
یه توهم واضح.
یه دروغ شیرین که داشتم باورش میکردم.
قلبم ریز ریز درد میکرد.
جوری به قفس استخوونی دورش لگد میکوبید که میترسیدم در قفس باز بشه و قلب بیچاره ام بیفته بیرون.
دلم میخواست برم،اما جراتش رو نداشتم.
جونگکوک از سنگینی نگاهم بالاخره متوجهم شد و به چشمای دو دو زنم زل زد.
هیچ حسی توی اون ۲ تا تیله ی سیاه دیده نمیشد.
سرد بود.
انگار داشت بهم میگفت که خیلی وقته براش مردم.
منم خوب میدونستم.
لبخند غمگینی زدم و خودم رو با میوه خوردن مشغول کردم.
دردم رو به کی میگفتم که از سنگینی دلم کم میشد.
خسته بودم،خسته تر از یه دونده که کیلومترها دوییده.
کاش میشد برگردم اتاقم و بخوابم.
جونگکوک اما کلافه بود.
راحت میتونستم بفهمم.
از مهمون ها عذر خواهی کوتاهی کرد و از سالن بیرون زد.
مشغول خوردن میوه بودم که زندایی یونا با عشوه موهاش رو روی شونه اش انداخت و گفت:
-ات جان مادر و پدرت رو دعوت نکردن؟
یا نتونستن که بیان دور هم باشیم؟
تیکه میوه رو نجوییده قورت دادم.
نمیدونستم باید چه جوابی بدم که مامان حنا جواب داد:
-چرا اتفاقا...دعوتن
ولی یه مشکلی پیش اومده بود زنگ زدن معذرت خواهی کردن
واقعا توقعی نداشتم.
همینکه یونا ازم دور میموند برام کافی بود.
مهمونا فقط از فامیلای یونا بودن و خیلی هاشون رو میشناختم.
به کمک لارا روی مبل نشستم.
فقط اون بهم فکر می کرد و مامان حنا.
یونا بی حال به نظر میرسید و بازم سرفه ای کرد و در جواب زنداییش گفت:
-جونگکوک خیلی مراقبمه زندایی
نمیدونی چجوری اومد من و از تو آتیش نجات داد
اینقدر نگرانم بود که تا خود بیمارستان دستم رو گرفته بود
با اینکه بیهوش بودم اما دستاشو روی دستام حس میکردم
نگاه لرزونم به طرف جونگکوک چرخید،پس من واقعا خواب دیده بودم و جونگکوک پیش من نبود.
یه توهم واضح.
یه دروغ شیرین که داشتم باورش میکردم.
قلبم ریز ریز درد میکرد.
جوری به قفس استخوونی دورش لگد میکوبید که میترسیدم در قفس باز بشه و قلب بیچاره ام بیفته بیرون.
دلم میخواست برم،اما جراتش رو نداشتم.
جونگکوک از سنگینی نگاهم بالاخره متوجهم شد و به چشمای دو دو زنم زل زد.
هیچ حسی توی اون ۲ تا تیله ی سیاه دیده نمیشد.
سرد بود.
انگار داشت بهم میگفت که خیلی وقته براش مردم.
منم خوب میدونستم.
لبخند غمگینی زدم و خودم رو با میوه خوردن مشغول کردم.
دردم رو به کی میگفتم که از سنگینی دلم کم میشد.
خسته بودم،خسته تر از یه دونده که کیلومترها دوییده.
کاش میشد برگردم اتاقم و بخوابم.
جونگکوک اما کلافه بود.
راحت میتونستم بفهمم.
از مهمون ها عذر خواهی کوتاهی کرد و از سالن بیرون زد.
مشغول خوردن میوه بودم که زندایی یونا با عشوه موهاش رو روی شونه اش انداخت و گفت:
-ات جان مادر و پدرت رو دعوت نکردن؟
یا نتونستن که بیان دور هم باشیم؟
تیکه میوه رو نجوییده قورت دادم.
نمیدونستم باید چه جوابی بدم که مامان حنا جواب داد:
-چرا اتفاقا...دعوتن
ولی یه مشکلی پیش اومده بود زنگ زدن معذرت خواهی کردن
- ۴۰.۸k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط