Why Did I Fall in Love with You?

Why Did I Fall in Love with You?

P²³ | چند روز بعد – شرکت دوهی

چند روزی از مهمونی گذشته بود. جونگکوک و دوهی طبق قرار کاری دوباره توی شرکت دوهی بودن.

دوهی پشت میزش نشسته بود و مشغول بررسی چند پرونده بود. جونگکوک هم روی مبل روبه‌روش نشسته بود و بهش نگاه می‌کرد.

چند دقیقه سکوت گذشت تا اینکه جونگکوک بالاخره سکوت رو شکست.

_دوهی؟

+هوم؟

_یه چیزی می‌خوام ازت بپرسم.

+بپرس.

_چرا از انبارهای متروکه این‌قدر می‌ترسی؟

دست دوهی روی کاغذ ثابت موند. نگاهش رو از پرونده گرفت و به جونگکوک خیره شد.

+چیزی نیست...

_دوهی.

دوهی نفس عمیقی کشید. سعی داشت بغضش رو کنترل کنه، اما صدای لرزونش همه‌چیز رو لو می‌داد.

+قبل از بانو هون... من توی یه خونه خدمتکار بودم. خیلی کوچیک بودم و مجبور بودم کار کنم.

جونگکوک بدون اینکه حرفش رو قطع کنه، بهش گوش می‌داد.

+یه روز اشتباهی یه لیوان رو شکستم... فقط یه لیوان بود، ولی اونا خیلی عصبانی شدن. منو به‌شدت تنبیه کردن...

چشم‌های دوهی پر از اشک شد.

+بعد از اون، تقریباً هر روز همون اتفاق تکرار می‌شد. تا اینکه یه روز منو به یه انبار متروکه بردن و اونجا زندانی کردن.

جونگکوک کمی به جلو خم شد.

_چقدر اونجا بودی؟

+نمی‌دونم دقیقاً... ولی فکر می‌کنم حداقل یه ماه.

صدای دوهی شکست.

+وقتی به هوش اومدم، دیدم توی خونه بانو هونم...

سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.

جونگکوک با شنیدن حرف‌هاش فکش رو محکم کرد.

_چند سالت بود؟

+خیلی کم... حتی درست یادم نمیاد.

جونگکوک از جاش بلند شد و به طرف میز دوهی رفت.

_چرا هیچ‌وقت بهم نگفته بودی؟

+چون نمی‌خواستم کسی دلم برام بسوزه.

_من دلم برات نمی‌سوزه، دوهی.

دوهی با تعجب نگاهش کرد.

_من فقط از اینکه مجبور شدی تنهایی همچین چیزهایی رو تحمل کنی عصبانی‌ام.

دوهی سرش رو پایین انداخت و اشکش روی کاغذ افتاد.

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

_دیگه لازم نیست از چیزی بترسی.

+از کجا معلوم؟

جونگکوک نگاه مستقیمی بهش انداخت.

_چون این بار تنها نیستی.

Why Did I Fall in Love with You?

P²⁴ | شرکت دوهی

دوهی پشت میزش نشسته بود و مشغول کار بود. جونگکوک هم روی مبل کنارش نشسته بود و با گوشیش کار می‌کرد.

ناگهان صدای در اتاق بلند شد.

دوهی: بفرمایید!

در باز شد و پسری قدبلند با موهای مشکی وارد اتاق شد.

نامجون: سلاممم!

دوهی با دیدنش لبخند زد.

+نامجون؟!

نامجون: خودمم! دلت برام تنگ نشده بود؟

+معلومه که شده!

نامجون به طرف دوهی رفت و باهاش احوالپرسی کرد.

نامجون: راستی، اون قولی که بهم داده بودی یادت نرفته؟

+کدوم قول؟

نامجون: قرار بود یکی رو برام پیدا کنی!

دوهی با خنده گفت:

+شش تا پیدا کردم!

نامجون: شش تا؟!

+آره، تازه می‌خواستم هفت‌تایی‌شون کنم!

نامجون: عالیه! بالاخره یکی پیدا شد به فکر من باشه.

نامجون تازه متوجه حضور جونگکوک شد. چند ثانیه به صورتش خیره موند.

نامجون: صبر کن...

جونگکوک سرش رو از گوشی بلند کرد.

نامجون: جونگکوک؟!

جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.

_یااا! چی میگی عوضی؟ مگه کوری؟ پیش همسرم وایسادم!

نامجون چند لحظه ساکت موند و بعد خندید.

نامجون: همسر؟! تو؟! جونگکوک مغرور؟!

دوهی با خجالت سرش رو پایین انداخت.

+شما دوتا همدیگه رو می‌شناسین؟

نامجون: می‌شناسیم؟! این بشر از بچگی دوستمه!

جونگکوک: متأسفانه!

نامجون: خفه شو!

هر سه نفر خندیدن.

نامجون روی صندلی روبه‌روی دوهی نشست.

نامجون: ولی جدی، شما دوتا از کجا با هم آشنا شدین؟

جونگکوک: داستانش طولانیه.

نامجون: عجب! من چند ساله دارم تو ذهنم این دوتا رو کنار هم تصور می‌کنم، اون‌وقت واقعاً با هم ازدواج کردین؟

دوهی با تعجب نگاهش کرد.

+چی؟!

نامجون: هیچی! فقط از بچگی وقتی شما دوتا رو کنار هم تو ذهنم تصور می‌کردم، با خودم می‌گفتم چرا اینا انقدر شیپ خوبی هستن!

جونگکوک: نامجون...

نامجون: چیه؟

جونگکوک: یه بار دیگه حرف بزنی، از پنجره پرتت می‌کنم بیرون!

نامجون: دیدی دوهی؟ هنوزم همون جونگکوک قدیمیه!

دوهی خندید.

+فکر کنم قراره روزهای جالبی داشته باشیم!
دیدگاه ها (۶)

Why Did I Fall in Love with You?P¹⁶ | چند روز بعد | ویو خونه...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

درخواستی

«رایحه پنهان»] - اَ... اَه...سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت.- و...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 3صدای قدم های تند توی راهروی بیمارستا...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

سورا و رین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط