.
.
.
.
تا کی از يوسف و آن پيرزنِ تر دامن
قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من!
تا کی انکار کنم عشق زليخايی را
تا مجوز بستاند غزلم الزامن!
بی گمان لايق يک قطره لجن خواهم شد
اگر انکار کنم هيبت دريا را من!
عشق آن جغجغه ای نيست که مجنون برداشت
تا که سرگرم شود با زدَنَش صدها «من»!
چند قرن است به عشق سريال مجنون
غرق در خواب و خيالند همه، حتا من!
ای که از قصه ی تو اين همه انسان خوابند
داوری کو؟ که بگويد تو محقّی يا من؟!
عشق، عصيان زليخاست نه حُسن يوسف!
قصه ای بيش نبود آنچه تو گفتی با من!
.
.
.
-غلامرضا طریقی
.
.
تا کی از يوسف و آن پيرزنِ تر دامن
قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من!
تا کی انکار کنم عشق زليخايی را
تا مجوز بستاند غزلم الزامن!
بی گمان لايق يک قطره لجن خواهم شد
اگر انکار کنم هيبت دريا را من!
عشق آن جغجغه ای نيست که مجنون برداشت
تا که سرگرم شود با زدَنَش صدها «من»!
چند قرن است به عشق سريال مجنون
غرق در خواب و خيالند همه، حتا من!
ای که از قصه ی تو اين همه انسان خوابند
داوری کو؟ که بگويد تو محقّی يا من؟!
عشق، عصيان زليخاست نه حُسن يوسف!
قصه ای بيش نبود آنچه تو گفتی با من!
.
.
.
-غلامرضا طریقی
- ۴۶۵
- ۱۷ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط