{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زلیخا..."عرفان نظری آهاری"

زلیخا..."عرفان نظری آهاری"

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که
نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی
دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام
بیرون برو تا یوسف بماند و راستی
و زلیخا از قصه بیرون رفت .
***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند.و
قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!
دیدگاه ها (۳)

سوارِ قطار شدی و رفتیحالا باید در شهری دور باشیدر قلبِ من چه...

کارت پستالی ک فروغ برای سهراب فرستاده...

بی همگان ب سر شود,بی تو ب سر نمی شود...بوی تو دارد این دلم,ج...

به عکس ساده اش نگاه می کنم ، بی قید و جست . چشم می بندم . ع...

پلک بستی که تماشا به تمنا برسدپلک بگشا که تمنا به تماشا برسد...

یوسف پیامبر

یوسف پیامبر

یوسف پیامبر

پارت ۴ = فیک = عشق خوناشام عمارت لینو بوی سردی می‌داد؛ بوی چ...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

متن ترانه آهنگ مجسمه علی سورنابه جز مرگ که بی سایه استاین جه...

پارت دومویو جونگکوک از خواب بیدار شدم چی؟ اینجا کجاست؟ اه اح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط