{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍁 🍂 🍁

🍁 🍂 🍁
عشق تو گرفت از تن من تاب و توان را
ترسم که به پایان نرسانم رمضان را

آه ای رطب دورترین شاخه چه می شد؟
شیرین کنم از شهد لبان تو دهان را

باید که به دادم برسد آن که به من داد
لبریز تراز ظرف دلم این هیجان را

تا چند فقط طوطی خوشخوان تو باشم
انکار کنم این غم حاجت به بیان را

یک بار به من گوش کن ای سنگ صبورم!
تا پر کنم از قصه ی تو گوش جهان را

آن وقت تو مال من و من مال تو باشم
با جذبه ی یک اخم برانم همگان را
دیدگاه ها (۱)

آمدی با تاب گیسو ،تا که بی تابم کنیزلف را یکسو زدی،تا غرق مه...

اقیانوس همــــــــــ ڪہ باشـــــمبے تو آرام نیستـــــم.........

هرگز دو لفظ را مترادف گمان مکن جایی که عشق نیست،"جدایی" ، "ف...

وقتے ڪہ ڪنارتمروزها هم خودشان را گم میڪننساعت ها ڪہ در حال ف...

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۲

پارت دو

عشق تو گرفت از تن من تاب و توان راترسم که به پایان نرسانم رم...

عشق تو گرفت از تن من تاب و توان راترسم که به پایان نرسانم رم...

عشق تو گرفت از تن من تاب و توان راترسم که به پایان نرسانم رم...

عشق تو گرفت از تن من، تاب و توان راترسم ڪہ بہ پایان نرسانم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط