{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زند

در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهیست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر، کسی تبر نمی زند
دیدگاه ها (۱)

شکایت کرد روزی دیده با دلکه کار من شد از جور تو مشکلترا دادس...

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشبتا کنی عقده اشک از دل من ب...

☜گفتمش آغاز درد عشق چیست؟ ☜گفت: آغازش سراسر بندگیست.☜ گفتمش ...

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟افتادم و بر خاک رسیدم، ت...

در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زندبه دشت پر ملال ما پرنده...

در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زندبه دشت پر ملال ما پرنده...

در این سرای بی کسی ،کسی به در نمی زندبه دشت پر ملال ما پرنده...

در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زندبه دشت پر ملالِ ما، پرند...

در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زندبه دشت پر ملالِ ما، پرند...

‌ شرح این آتشِ جان سوز نگفتن تا کی؟‌

در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زندبه دشت پر ملال ما پرند...

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زندبه دشت ملال ما پرنده پر نم...

‌درین سرای بی کسی کسی به در نمی زندبه دشت ملال ما پرنده پر ن...

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پُر ملالِ ما پرنده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط