رمان آغوشی از جنس خطر پارت پنجم 5
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀پارت⁵
کایا:
بهش گفتم بالا سرتم که ترس بندازم تو جونش
که بفهمه با کی طرفه!
بدون اینکه منتظر جوابی بمونم گوشیو قط کردم جلومو که نگاه میکردم ته خیابون یه هتل بود که سَردرِش نوشته بود FISTIĶ سرعتمو آوردم پایین و پیچیدم جلوی هتل
یه آمبولانس و چنتا ماشین مشکی رنگ که خوب میدونستم از افراد احتیار بودن جلوی در ورودی پارک شده بود
شلوغ تر از حد معمول بود و این عصبی ترم میکرد
تو یه روز اینهمه اتفاق پشت سر همه اونم همش بد بیاری ناجور بهمم میریخت
با دستی که روی شونم نشست متوجه حضور کنان شدم
-خوبی داداش؟
+چرا انقدر اینجا شلوغه کنان؟
-ببین من نمیدونم چجوری ولی این اتفاق افتاده اما درس میشه تو آروم باش
+حرف بزن کنان(داد)
-احتیار سکته کرده
صداش تو سرم پیچ میخورد. سکته؟فیلمشه حتما میخواد از زیره جواب پس دادن به من در بره آره؟نشونش میدم مردک عوضی
نفهمیدم چی شد که عصبانیت به منطقم غلبه کردو اسحلمو از روی کمرم برداشتم
لحظه ای که داشتم قدم برمیداشتم و ماشه تنگ رو کشیدم
تو یک قدمی هتل درد عجیبی توی شکمم حس کردم
صدای جیغ مردم و صدای فریاد کنان که اسممو صدا میزد گویای همه چیز بود!
درد بیشترو بیشتر میشد و من چشمام سنگین تر!
آخرین صحنه ای که یادمه دیدن چنتا پرستار بود که به سمتم میدویدن و......(سیاهی مطلق)
روژین:
بلخره تونستیم با کادر اورژانس جونه این پیرمرد رو نجات بدیم
پنج نفر بودیم تصمیم گرفتیم دو نفر اینجا بمونن و ما برگردیم به بیمارستان و گزارش رو تحویل بدیم
اتفاق خیلی ناگواری نبود اما یه جورایی از مرگ نجاتش دادیم
حس غرور میکردم. یه حس عجیب. من..یعنی ما
من و تیمم جون یه نفر رو نجات دادیم و این جقدر شیرینه
همینجور که با خودم صحنه هارو مرور میکردم که چطور از اون ترافیک به اینجا رسیدیم و همه اینا تو یک ساعت اتفاق افتاده وارو آسانسور شدم به بچه های تیم گفتم که خودشونو بهم برسونن تا میرسم به آمبولانس
وقتی به طبقه هم کف که قسمت پذیرش بود رسیدم هنوز پای دومم از آسانسور خارج نشده بود که
یه صدای خیلی گوش خراش و آشنا به گوشم رسید!!!
انفجار؟نه نه نه این نمیتونه صدای انفجار باشه این....این صدای شلیک بود؟
شلیک اونم این وقت روز توی مرکز استانبول توی یک هتل بزرگ بین این همه جمعیت؟
تروری چیزی بود؟
تا به خودم بیام بچه های تیم هم اومده بودن پایین
اونا هم صدای شلیک رو شنیدن بودن!
دیدم مردم همه دارن به سمت در ورودی و اصلی میرن
با عجله رفتم اونجا تا شاید کاری از دستم بر بیاد
مطمئن بودم یه اتفاق بدی افتاده
یه اتفاق خیلی بد
یه مرد
با کت شلوار مشکی دست پر از خونش رو گذاشته بود روش شکمش و داشت میوفتاد
دویدم سمتشو.......
پ.ن:آقااااااا ساعته 4 صبحه من دارم اینجا پارت گذاری میکنم اون وقت شما از یه لایک و کامنت واسه ما دریغ میکنید ای خدا😐🥲🤏🏻
#رمان
کایا:
بهش گفتم بالا سرتم که ترس بندازم تو جونش
که بفهمه با کی طرفه!
بدون اینکه منتظر جوابی بمونم گوشیو قط کردم جلومو که نگاه میکردم ته خیابون یه هتل بود که سَردرِش نوشته بود FISTIĶ سرعتمو آوردم پایین و پیچیدم جلوی هتل
یه آمبولانس و چنتا ماشین مشکی رنگ که خوب میدونستم از افراد احتیار بودن جلوی در ورودی پارک شده بود
شلوغ تر از حد معمول بود و این عصبی ترم میکرد
تو یه روز اینهمه اتفاق پشت سر همه اونم همش بد بیاری ناجور بهمم میریخت
با دستی که روی شونم نشست متوجه حضور کنان شدم
-خوبی داداش؟
+چرا انقدر اینجا شلوغه کنان؟
-ببین من نمیدونم چجوری ولی این اتفاق افتاده اما درس میشه تو آروم باش
+حرف بزن کنان(داد)
-احتیار سکته کرده
صداش تو سرم پیچ میخورد. سکته؟فیلمشه حتما میخواد از زیره جواب پس دادن به من در بره آره؟نشونش میدم مردک عوضی
نفهمیدم چی شد که عصبانیت به منطقم غلبه کردو اسحلمو از روی کمرم برداشتم
لحظه ای که داشتم قدم برمیداشتم و ماشه تنگ رو کشیدم
تو یک قدمی هتل درد عجیبی توی شکمم حس کردم
صدای جیغ مردم و صدای فریاد کنان که اسممو صدا میزد گویای همه چیز بود!
درد بیشترو بیشتر میشد و من چشمام سنگین تر!
آخرین صحنه ای که یادمه دیدن چنتا پرستار بود که به سمتم میدویدن و......(سیاهی مطلق)
روژین:
بلخره تونستیم با کادر اورژانس جونه این پیرمرد رو نجات بدیم
پنج نفر بودیم تصمیم گرفتیم دو نفر اینجا بمونن و ما برگردیم به بیمارستان و گزارش رو تحویل بدیم
اتفاق خیلی ناگواری نبود اما یه جورایی از مرگ نجاتش دادیم
حس غرور میکردم. یه حس عجیب. من..یعنی ما
من و تیمم جون یه نفر رو نجات دادیم و این جقدر شیرینه
همینجور که با خودم صحنه هارو مرور میکردم که چطور از اون ترافیک به اینجا رسیدیم و همه اینا تو یک ساعت اتفاق افتاده وارو آسانسور شدم به بچه های تیم گفتم که خودشونو بهم برسونن تا میرسم به آمبولانس
وقتی به طبقه هم کف که قسمت پذیرش بود رسیدم هنوز پای دومم از آسانسور خارج نشده بود که
یه صدای خیلی گوش خراش و آشنا به گوشم رسید!!!
انفجار؟نه نه نه این نمیتونه صدای انفجار باشه این....این صدای شلیک بود؟
شلیک اونم این وقت روز توی مرکز استانبول توی یک هتل بزرگ بین این همه جمعیت؟
تروری چیزی بود؟
تا به خودم بیام بچه های تیم هم اومده بودن پایین
اونا هم صدای شلیک رو شنیدن بودن!
دیدم مردم همه دارن به سمت در ورودی و اصلی میرن
با عجله رفتم اونجا تا شاید کاری از دستم بر بیاد
مطمئن بودم یه اتفاق بدی افتاده
یه اتفاق خیلی بد
یه مرد
با کت شلوار مشکی دست پر از خونش رو گذاشته بود روش شکمش و داشت میوفتاد
دویدم سمتشو.......
پ.ن:آقااااااا ساعته 4 صبحه من دارم اینجا پارت گذاری میکنم اون وقت شما از یه لایک و کامنت واسه ما دریغ میکنید ای خدا😐🥲🤏🏻
#رمان
- ۹.۲k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط