پارت: 16 (بخش1)
پارت: 16 (بخش1)
**زاویه دید: هیزل**
یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم، مثل یه جنازهی مچاله شده، گوشهی اتاق روی صندلی افتاده بود. دلم میخواست پارچهاش رو آتیش بزنم. حتی از این فاصلهی دو متری هم میتونستم بوی گسِ خاویار، عطر تند و خفهکنندهی زنهای ثروتمند و بوی واکسِ براقکنندهی کفپوشهای هتل پلازا رو که لابلای تار و پودش رسوب کرده بود، حس کنم.
لبهی تختِ جیرجیرکم نشسته بودم و با یه حولهی زبر، به جونِ موهای خیسم افتاده بودم. آبِ داغِ حمام که البته بعد از پنج دقیقه به خاطر خرابیِ آبگرمکن یخ کرده بود نتونسته بود اون سرمای عجیبی رو که از سر شب تو استخونهام لونه کرده بود، بشوره و ببره.
عصبی بودم. حالم از خودم به هم میخورد. نه از تایلرِ عوضی، نه از مادرِ ازخودراضیاش که شبیه یه عروسکِ پلاستیکیِ گرونقیمت بود، و نه حتی از مدیر سالن که به خاطر ناپدید شدنم تو نیمساعتِ آخرِ شیفت، با یه پوزخندِ کثیف نصف دستمزدم رو خط زده بود. من از *خودم* کفری بودم.
حوله رو با حرص پرت کردم سمت دیوار. حوله با یه صدای «پت» خفه افتاد رو زمین.
چرا نمیتونستم اون ده دقیقهی لعنتی تو راهروی نیمهتاریکِ هتل رو از سرم بندازم بیرون؟ چرا حسِ گرمای دستِ اون دستِ زین استون که حتی مستقیماً پوستم رو لمس نکرده بود و فقط از روی پارچهی ضخیمِ لباسم حس میشد، مثل یه مُهرِ داغ، مثل یه سوختگیِ درجه دو روی کمرم جا مونده بود؟ هنوزم همون نقطه از کمرم مورمور میشد.
«احمقی، هیزل. تو یه احمقِ تمامعیاری که قضیه رو واسه خودت بزرگ میکنی.» این رو بلند به تصویر خودم تو آینهی ترکخوردهی کمد گفتم.
اون فقط یه حرکتِ نمایشی کرده بود. یه شورشِ کوچیک و بیهزینه علیه سیستمِ گندِ خانوادهاش. من فقط یه ابزار بودم؛ یه بهانهی دمدستی برای اینکه به تایلر و مادرش ثابت کنه چقدر از اونا سرتر و باکلاستره. همین و بس. اما هر چقدر این منطقِ سرد و بیرحمانه رو تو سرم فریاد میزدم، صدای بم، آروم و خشدارِ زین تو گوشم میپیچید:
"من نجاتت ندادم، هیزل... تو واقعیترین آدمِ توی اون سالنِ لعنتی هستی."
سرم رو گذاشتم بین دستام و نالیدم. «گندت بزنن استون.»
**زاویه دید: هیزل**
یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم، مثل یه جنازهی مچاله شده، گوشهی اتاق روی صندلی افتاده بود. دلم میخواست پارچهاش رو آتیش بزنم. حتی از این فاصلهی دو متری هم میتونستم بوی گسِ خاویار، عطر تند و خفهکنندهی زنهای ثروتمند و بوی واکسِ براقکنندهی کفپوشهای هتل پلازا رو که لابلای تار و پودش رسوب کرده بود، حس کنم.
لبهی تختِ جیرجیرکم نشسته بودم و با یه حولهی زبر، به جونِ موهای خیسم افتاده بودم. آبِ داغِ حمام که البته بعد از پنج دقیقه به خاطر خرابیِ آبگرمکن یخ کرده بود نتونسته بود اون سرمای عجیبی رو که از سر شب تو استخونهام لونه کرده بود، بشوره و ببره.
عصبی بودم. حالم از خودم به هم میخورد. نه از تایلرِ عوضی، نه از مادرِ ازخودراضیاش که شبیه یه عروسکِ پلاستیکیِ گرونقیمت بود، و نه حتی از مدیر سالن که به خاطر ناپدید شدنم تو نیمساعتِ آخرِ شیفت، با یه پوزخندِ کثیف نصف دستمزدم رو خط زده بود. من از *خودم* کفری بودم.
حوله رو با حرص پرت کردم سمت دیوار. حوله با یه صدای «پت» خفه افتاد رو زمین.
چرا نمیتونستم اون ده دقیقهی لعنتی تو راهروی نیمهتاریکِ هتل رو از سرم بندازم بیرون؟ چرا حسِ گرمای دستِ اون دستِ زین استون که حتی مستقیماً پوستم رو لمس نکرده بود و فقط از روی پارچهی ضخیمِ لباسم حس میشد، مثل یه مُهرِ داغ، مثل یه سوختگیِ درجه دو روی کمرم جا مونده بود؟ هنوزم همون نقطه از کمرم مورمور میشد.
«احمقی، هیزل. تو یه احمقِ تمامعیاری که قضیه رو واسه خودت بزرگ میکنی.» این رو بلند به تصویر خودم تو آینهی ترکخوردهی کمد گفتم.
اون فقط یه حرکتِ نمایشی کرده بود. یه شورشِ کوچیک و بیهزینه علیه سیستمِ گندِ خانوادهاش. من فقط یه ابزار بودم؛ یه بهانهی دمدستی برای اینکه به تایلر و مادرش ثابت کنه چقدر از اونا سرتر و باکلاستره. همین و بس. اما هر چقدر این منطقِ سرد و بیرحمانه رو تو سرم فریاد میزدم، صدای بم، آروم و خشدارِ زین تو گوشم میپیچید:
"من نجاتت ندادم، هیزل... تو واقعیترین آدمِ توی اون سالنِ لعنتی هستی."
سرم رو گذاشتم بین دستام و نالیدم. «گندت بزنن استون.»
- ۲۲۵
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط