*ات*
*ات*
ات : س....سرباز...مین...نه...فرمانده..نه صبر کن...کدومش...اقا...*بغض*...فرمانده میننننننننننن*گریه*
یونگی :گ..گریه برای چی
موهاش ب رنگ طلایی بود.از چیزی ک فک میکردم توی این 5 سال خیلی تغییر کردن. مثل خورشید میدرخشه. دویدم سمتش بغلش کردم.
ات : دلم براتون تنگ شده بود..هق..هق.. نگران بودم فک کردم اتفاقی براتون افتاده
یونگی : تو این چند سال وقت خالی نداشتم خیلی وقته میخواستم ببینمت. الان ک میبینم یه خانوم شدی
ات : قربان الان ک فک میکنم دیگه کنارتون اینقد کوچیک ب نظر نمیام.
اب بینیمو بالا کشیدم
سونگ : قربان فک کنم قدتون رو میگه
یونگی : سر زبون هم در اوردی ها شیطون
ات : نه نه نه منظورم این نبود خب...قبلا فک میکردم کنار شما خیلی بچم ولی الان نه
یونگی : اره دیگه زمان زود میگزره. *لبخند*لباست قشنگه
با جمله اخرش سرخ شدم و ازش جدا شدم
ات : خب به من چه ک این مدل فرم ت ذهن فرمانده پارک اومده.
یونگی :*خنده* واسه ماموریت امشب اماده ای
ات : اوهوم
یونگی : گردنت چرا کبوده؟
ات : ها این؟ موقع ازمون اخرین نفر منو کوک بودیم و کوک با بازوش منو خفه میکرد البته خب...کوک اسیبی جدی خورد. شانس کنار کشیدن داشت ولی بم گفت که میخواست ببینه چطور تحت فشار میجنگم
یونگی : الان حالش چطوره؟
ات : خوبه. خودش و بقیه پسرا الان خوابگاهن
سونگ : سرباز لی الانشه ک ماموریتت شروع بشه. باید زود از قصر بری بیرون
ات : چشم. الان واسه جنگ از قبل بیشتر انرژی دارم . ب قیمت جونم هم ک شده تمام تلاشمو میکنم که مردم میلی امنیت داشته باشن
یونگی : به این میگن سرباز الان برو و امید شهر میلی شو!
تعظیم کردم و با دو رفتم بیرون سمت دروازه قصر دیدم همه سربازا هستن و تاتال هم اماده و طنابش دست یه نفر بود
جین : سرباز لی کجا بودی
ات : ملاقات فرمانده مین
جین : زود باش ک عجله داریم
ات : چشم قربان
سرباز کیم سوکجین شده فرمانده سپاه میلی این عالیه حد اقل رابطه خوبی باشون دارم
سوار اسبم شدم
جین : سرباز لی ات این 10 سرباز رو رهبری کن! سرباز جانگ هوسوک این 10 سرباز چ بقیه رو خودم با صدام از قصر خارج میشید
سرباز جانگ؟ نگاهی بهش کردم. درسته...اون هوسوکه. یعنی اونم جز نفرات برتره . باصدای فرمانده کیم از قصر خارج شدیم.
ات : س....سرباز...مین...نه...فرمانده..نه صبر کن...کدومش...اقا...*بغض*...فرمانده میننننننننننن*گریه*
یونگی :گ..گریه برای چی
موهاش ب رنگ طلایی بود.از چیزی ک فک میکردم توی این 5 سال خیلی تغییر کردن. مثل خورشید میدرخشه. دویدم سمتش بغلش کردم.
ات : دلم براتون تنگ شده بود..هق..هق.. نگران بودم فک کردم اتفاقی براتون افتاده
یونگی : تو این چند سال وقت خالی نداشتم خیلی وقته میخواستم ببینمت. الان ک میبینم یه خانوم شدی
ات : قربان الان ک فک میکنم دیگه کنارتون اینقد کوچیک ب نظر نمیام.
اب بینیمو بالا کشیدم
سونگ : قربان فک کنم قدتون رو میگه
یونگی : سر زبون هم در اوردی ها شیطون
ات : نه نه نه منظورم این نبود خب...قبلا فک میکردم کنار شما خیلی بچم ولی الان نه
یونگی : اره دیگه زمان زود میگزره. *لبخند*لباست قشنگه
با جمله اخرش سرخ شدم و ازش جدا شدم
ات : خب به من چه ک این مدل فرم ت ذهن فرمانده پارک اومده.
یونگی :*خنده* واسه ماموریت امشب اماده ای
ات : اوهوم
یونگی : گردنت چرا کبوده؟
ات : ها این؟ موقع ازمون اخرین نفر منو کوک بودیم و کوک با بازوش منو خفه میکرد البته خب...کوک اسیبی جدی خورد. شانس کنار کشیدن داشت ولی بم گفت که میخواست ببینه چطور تحت فشار میجنگم
یونگی : الان حالش چطوره؟
ات : خوبه. خودش و بقیه پسرا الان خوابگاهن
سونگ : سرباز لی الانشه ک ماموریتت شروع بشه. باید زود از قصر بری بیرون
ات : چشم. الان واسه جنگ از قبل بیشتر انرژی دارم . ب قیمت جونم هم ک شده تمام تلاشمو میکنم که مردم میلی امنیت داشته باشن
یونگی : به این میگن سرباز الان برو و امید شهر میلی شو!
تعظیم کردم و با دو رفتم بیرون سمت دروازه قصر دیدم همه سربازا هستن و تاتال هم اماده و طنابش دست یه نفر بود
جین : سرباز لی کجا بودی
ات : ملاقات فرمانده مین
جین : زود باش ک عجله داریم
ات : چشم قربان
سرباز کیم سوکجین شده فرمانده سپاه میلی این عالیه حد اقل رابطه خوبی باشون دارم
سوار اسبم شدم
جین : سرباز لی ات این 10 سرباز رو رهبری کن! سرباز جانگ هوسوک این 10 سرباز چ بقیه رو خودم با صدام از قصر خارج میشید
سرباز جانگ؟ نگاهی بهش کردم. درسته...اون هوسوکه. یعنی اونم جز نفرات برتره . باصدای فرمانده کیم از قصر خارج شدیم.
- ۹۸.۸k
- ۱۳ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط