### پارت اول: سایه و سنگ

### پارت اول: سایه و سنگ

باران مثل سوزن‌های ریز به شیشه‌های پنجره اتاق می‌خورد. اتاق تاریک بود، درست مثل دنیای این روزهای آرتمیس.
آرتمیس چهارده‌ساله، روی لبه‌ی تخت نشسته بود و به دفترچه‌ی جزوه‌هایش نگاه می‌کرد. دختری که از بچگی یاد گرفته بود جنگجو باشد. در دنیایی که مردها فقط زخم و دیوار نشانش داده بودند، یاد گرفته بود نترسد، تکیه‌گاه خودش باشد و از تمام مردها فاصله بگیرد. چشم‌های کشیده و مشکی‌اش، خیره به نقطه‌ای نامعلوم بود. او برای آینده‌اش یک رویا ساخته بود؛ یک زندگی زیبا، آرام و دور از هرگونه اجبار و فشار. اما واقعیتِ زندگی، سیلی محکمی بود که هر روز به صورتش می‌خورد.

در همان لحظه، در آن سوی شهر، در عمارت سرد و تاریکی که بوی دود سیگار و قهوه تلخ می‌داد، آرم روی صندلی چرمی نشسته بود.
پسری که روزگاری مهربان‌ترین لبخند دنیا را داشت، اما حالا در بیست سالگی، زیر بار مسئولیت و سنگینیِ یک دنیا، پوست انداخته بود. او جایگزین پدر شده بود؛ جشنی از قدرت و خشونت که هیچ‌کس جرات نداشت به چشمان درشت سبز و آبی‌اش نگاه کند. چشمانی که هر انسانی را در خودش فرو می‌پاشید و سردیِ درونش را فریاد می‌زد. هیچ‌کس دیگر آن آرمِ مهربانِ سابق را به خاطر نداشت.

آرم نگاهی به قاب عکس روی میز انداخت، لب‌های خوش‌فرمش به خطی باریک تبدیل شد. دلش می‌خواست همه‌چیز طور دیگری رقم بخورد، اما خشونت، تنها زرهی بود که دنیا تنِ او کرده بود.

مسیر این دو آدم، دو روح خسته که هر کدام پشت یک زره پنهان شده بودند، قرار بود به طرز خطرناکی به هم گره بخورد. دختری که از همه‌ی مردها بیزار بود و پسری که از درون خرد شده بود... آیا دنیا اجازه می‌داد به آن رویای زیبای آرتمیس برسند؟
دیدگاه ها (۰)

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۱اتاق آت، دنیایی بود که در آن زما...

♨️ این عالم‌دین باید توی دهن آن سیاستمدار می‌زدسیاستمداری که...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

مادری روی زمین نشسته تا هم‌قد دست‌های پسرش شود.آب را که روی ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۰‌در شب قبل از مهما...

پارت ۳نور ملایم ماه از پنجره‌ی قدی و بزرگ اتاق روی فرش‌های گ...

حجاب، فقط پوششی برای ظاهر نیست؛گاهی روایتی است از یک باور، ی...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط