پارت ۳
پارت ۳
نور ملایم ماه از پنجرهی قدی و بزرگ اتاق روی فرشهای گرانقیمت میتابید. جونگکوک سینی غذا رو گذاشت روی میز کوچک کنار تخت و برگشت سمتت. نگاه خیرهاش توی تاریکی اتاق میدرخشید.
تو دستبهسینه روی لبهی تخت نشسته بودی، با یه نگاه ترکیبی از خشم و کنجکاوی.
جونگکوک با قدمهای آهسته جلو اومد، دستهکلید رو توی جیب شلوار پارچهایاش تکون داد و گفت:
- «چرا نخوابیدی؟ نکنه منتظر من بودی، بیبیگرل؟»
چشمهات رو ریز کردی و با لجبازی جواب دادی:
- «معلومه که نه! داشتم نقشهی فرار میکشیدم... بعدشم، فکر کردی با این بازیها میتونی منو بترسونی؟ منو آوردی اینجا که چی بشه؟»
جونگکوک لبخند محو و جذابی زد—از اون لبخندهایی که قلب آدم رو برای یک ثانیه از کار میانداخت. یک قدم دیگه جلو اومد، طوری که فاصله بینتون به کمترین حد ممکن رسید. روی لبهی تخت خم شد و دستش رو دو طرفت روی تشک گذاشت، طوری که کاملاً محاصرهات کرده بود. بوی عطر تلخش با بوی باران توی هوا قاطی شده بود.
با همون صدای بم و نزدیکش زمزمه کرد:
- «فرار؟ امتحان کن... ولی قبلش، این غذا رو بخور. رئیسهای مافیا شاید آدمهای خطرناکی باشن، اما عادت ندارن به مهمونهاشون بد بگذره... مخصوصاً به مهمونهای لجبازی مثل تو.»
تو با گونههای کمی سرخشده از نزدیکیاش، سرت رو برگردوندی و گفتی:
- «من مهمونت نیستم، گروگانهتم!»
جونگکوک با انگشت شستش چونهات رو گرفت و صورتت رو چرخوند سمت خودش، طوری که مجبور شدی مستقیم توی چشمهای سیاهش نگاه کنی. نگاهش دیگه اون سردی اول رو نداشت، پر از یک حس شیطنتآمیز و خیرهکننده بود:
- «از این به بعد... هرچی من بگم. حالا هم غذا رو بخور، فردا کلی کار داریم...»
نور ملایم ماه از پنجرهی قدی و بزرگ اتاق روی فرشهای گرانقیمت میتابید. جونگکوک سینی غذا رو گذاشت روی میز کوچک کنار تخت و برگشت سمتت. نگاه خیرهاش توی تاریکی اتاق میدرخشید.
تو دستبهسینه روی لبهی تخت نشسته بودی، با یه نگاه ترکیبی از خشم و کنجکاوی.
جونگکوک با قدمهای آهسته جلو اومد، دستهکلید رو توی جیب شلوار پارچهایاش تکون داد و گفت:
- «چرا نخوابیدی؟ نکنه منتظر من بودی، بیبیگرل؟»
چشمهات رو ریز کردی و با لجبازی جواب دادی:
- «معلومه که نه! داشتم نقشهی فرار میکشیدم... بعدشم، فکر کردی با این بازیها میتونی منو بترسونی؟ منو آوردی اینجا که چی بشه؟»
جونگکوک لبخند محو و جذابی زد—از اون لبخندهایی که قلب آدم رو برای یک ثانیه از کار میانداخت. یک قدم دیگه جلو اومد، طوری که فاصله بینتون به کمترین حد ممکن رسید. روی لبهی تخت خم شد و دستش رو دو طرفت روی تشک گذاشت، طوری که کاملاً محاصرهات کرده بود. بوی عطر تلخش با بوی باران توی هوا قاطی شده بود.
با همون صدای بم و نزدیکش زمزمه کرد:
- «فرار؟ امتحان کن... ولی قبلش، این غذا رو بخور. رئیسهای مافیا شاید آدمهای خطرناکی باشن، اما عادت ندارن به مهمونهاشون بد بگذره... مخصوصاً به مهمونهای لجبازی مثل تو.»
تو با گونههای کمی سرخشده از نزدیکیاش، سرت رو برگردوندی و گفتی:
- «من مهمونت نیستم، گروگانهتم!»
جونگکوک با انگشت شستش چونهات رو گرفت و صورتت رو چرخوند سمت خودش، طوری که مجبور شدی مستقیم توی چشمهای سیاهش نگاه کنی. نگاهش دیگه اون سردی اول رو نداشت، پر از یک حس شیطنتآمیز و خیرهکننده بود:
- «از این به بعد... هرچی من بگم. حالا هم غذا رو بخور، فردا کلی کار داریم...»
- ۱.۷k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط