{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p74
دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر جمع کرد.
«آقای هوانگ هیچ‌وقت برای دید و بازدید نمیاد.»
سکوت کوتاهی کرد.
«هر بار که قدمش به این قلعه رسیده... بعدش یه اتفاق بد افتاده.»
باد دوباره بین شاخه‌های درخت ها پیچید.
نینا بی‌اختیار به پنجره‌ی اتاق شورا نگاه کرد.
پشت یکی از شیشه‌ها، فقط سایه‌ی دو نفر دیده می‌شد...
و هیچ‌کدوم از اون دونفر، آروم به نظر نمی‌رسیدن.



باغ توی سکوت شب نفس می‌کشید.
نسیم از بین شاخه‌های بلند درخت ها می‌گذشت و عطر گل‌های سفید رو توی هوا پخش می‌کرد.
یونجی جلوتر راه می‌رفت و سبد کوچیکش رو بین انگشت‌هاش تاب می‌داد. موهای کوتاه و موج‌دارش با هر وزش باد روی پیشونی‌اش می‌ریخت و دوباره کنار می‌رفت.
نینا آهسته دنبالش قدم برمی‌داشت.
به حوض سنگی وسط باغ رسیدن.
آب مثل آینه، ماه رو توی خودش نگه داشته بود.
نینا ناخودآگاه روی لبه‌ی حوض خم شد.
تصویر خودش روی آب افتاد.
موهای بلند و مشکیش روی شونه‌هاش ریخته بود. چند تار مو، روی گونه‌ی سفیدش نشسته بود و چشم‌های قهوه‌ای‌اش، زیر نور ماه، رنگ گرم‌تری پیدا کرده بودن.
چند لحظه فقط به خودش نگاه کرد.
یونجی کنارش ایستاد.
«چی شده؟»
نینا لبخند کم‌رنگی زد.
«هیچی... فقط حس می‌کنم اون دختری که توی آب می‌بینم، با دختری که دو ماه پیش بود فرق کرده.»
دستش رو داخل آب برد.
تصویرش شکست و موج‌های ریز، ماه رو تیکه‌تیکه کردن.
_«قبلاً بزرگ‌ترین دغدغه‌م این بود که امتحان فردامو خراب نکنم...»
آهی کشید.
«الان هر روز از خواب بیدار می‌شم و یادم میاد وسط یه قلعه‌ی خون‌آشامی زندگی می‌کنم.»
یونجی آروم خندید.
«کم‌کم عادت می‌کنی.»
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط