تو را راندم... که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امی
تو را راندم... که دست دیگری بنیان کند روزی بنای عشق و امیدت... شود امید جاویدت... تو را راندم.. ولی هرگز مگو با من, که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانم... که در چشمان تو نقش غم و دردت نمی خوانم... تو را راندم... ولی آن لحظه گویی آسمان می مرد, جهان تاریک میشد, کهکشان می مرد... درون سینه ام دل ناله میزد: باز کن از پای زنجیرم... که بگریزم, به دامانش بیاویزم, به او, با اشک خون گویم مــــــرو... من بی تو می میرم... ولی من,درمیان های های گریه خندیدم... که تو هرگز ندانی, بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم.. دگر از غصه لبریزم... در این دنیا بمان بی من, برای دیگری سر کن نوای عشق و مستی را... بخوان در گوش ِ جان دیگری , آوای مستی را!!! تو ای تنها امیدم, بی من از آن کوچه ها بگذر مرا یکدم به یاد آور, به یاد آور که می گفتم, بیا امید ِ جان ِ من, بیا تن را ز قید آرزوهایش جدا سازیم... بیا میعاد خود را بر جهان دیگر اندازیم.. بیاد آور!!! که اکنون بی تو خاموشم, ز خاطرها فراموشم... و یک تک لاله ی وحشی بجای لاله بر گور دل من... روشن است اکنون!!! که من تنها رها گشتم, " به دنیای دگر رفتم "
- ۲.۵k
- ۱۳ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط