ابلیس
part 154
از وقتی به هوش اومده بود و متوجه شد چخبره ساکت بود...حرفی نمیزد و دازای هم ساکت بود اما حسی از غم نداشت
_ پرنسس
چویا ساکت بود و وقتی دازای اونطوری صداش میکرد بغض خفش میکرد
+ متاسفم...
_ واسه چی پرنسسم؟
+ من...نتونستم مراقبش باشم...من لاقلش نیستم!
_ تو لایق ترین مادری هستی که من دیدم...
گونه شو نوازش کرد
_ یادت نره...ما هنوز یه پسر دیگه داریم
چویا بغضش ترکید و شروع به گریه کرد و سر دازای رو محکم تو بغلش گرفت که دازای تعجب کرد
+ ببخشید!!! تو...تو امروز فهمیدی که...که...
_ ساکت...اگه میخوای دوتا داشته باشی دوباره تلاش میکنیم هوم؟
میخواست حال هواشو عوض کنه و چویا با خجالت سرشو وارد موهاش کرد
+ ن...نه...من بچمو از دست دادم...دازای بچمون مرد!
_ اگه اتفاقی برای خودت میوفتاد من میمردم...تو مهمی...حتی از بچمون!
+ ولی...اون...
_ بعد مدت ها همو دیدیم...بچه ای که تازه از وجودش باخبر شدی نباید انقدر نبودش اذیتت کنه
+ جای خالی رو حس میکنم...پسرمو از دست دادم...بچم برادرش رو از دست داد
دازای دستاشو دور کمرش حلقه کرد و چشماشو بست و اجازه داد همسرش مثل ابر بهاری بباره!
.....................................................
لباس هاشو تنش کرد و کفش هاشو پوشید و بازم دستشو رو شکمش که کمی برآمده شده بود کشید که دازای فقط لبخند بهش زد و کمکش کرد بلند شه
+ تو هم باهام میای...مگه نه؟
_ من یه کار کوچیک دارم...منو ببخش پرنسس
+ نرو...خواهش میکنم...میترسم...
دستاشو دور کمرش برد و پیشونی اش رو به پیشونی چویا چسبوند و آروم گفت
_ نترس...من چیزیم نمیشه...تو فقط داری به خودتون آسیب میزنی...زود برمیگردم پیشت خب؟ از هیچی نترس
نگاهی به لبای نیمه باز چویا انداخت و آب دهنشو قورت داد...متوجه تشنگی اش نشده بود اما حالا...
محکم لباشو روی لباس چویا گذاشت و بوسیدش که چویا دوباره چشماش تر شدن...لایق این همه عشق نبود...اینکه خودش باعث شده بود بچشونو از دست بدن و دازای بدون اینکه سرزنشش کنه بهش لبخند میزد و حالا داشت میبوسیدش...این مرد کامل بود...حداقل برای خودش!
توی بوسه همراهیش کرد و دازای نمیخواست دل بکنه اما مجبور شد و از لب های خوش طعم پرنسسش فاصله گرفت اما در آخر زبونشو روشون کشید و ترش کرد
+ تو...منو بخشیدی؟
_ چیزی نیست که بخوام ببخشم...برو خونه...از کنار لوکا جم نخور من تا شب میام پیشت
چویا سری تکون داد و همونطور با بغض از اتاق همراه دازای خارج شد و سوار ماشین شدو رفت.
دازای اسلحه هاش رو در آورد و پرشون کرد و حالا...چشماش به خون نشسته بود. با نیشخند گفت
_ گفته بودم...بلایی سر یکیشون بیاد اون جارو تبدیل به خراب شده میکنم!
..........................................................
صدای اسلحه بلند شد و یوکی اخمی کرد و اسلحه رو از دور کمر مدیر برداشت و از اتاق بیرون رفت و تیر هوایی زد که سالن ساکت شد.
" کدوم احمقی بازیش گرفته؟ "
با جدیت لب زد که دازای با خنده از بین جمعیت سیاه پوش جلو اومد
_ بلاخره وقتش رسید
تیری سمتش شلیک کرد که کریس جلو مادرش ایستاد و تیر به شکمش برخورد کرد اما یوکی حتی خم به ابرو نیاورد...الحق که مادرش بود!
کریس سرفه ای کرد و نشست که یوکی از کنارش رد شد و رو به روی دازای ایستاد که کریس با تموم توانش داد زد
" دازای....اون...اون پسرته! "
یوکی با شنیدن اسمش چشماش گرد شد و یک قدم عقب رفت...
" دازای؟ د...دازای اوسامو؟ "
دازای سرشو کج کرد و لبخند جنون واری زد
_ از آشنایی باهات خوشبختم خانوم یوکی
یوکی اخم کرد و گفت
" پسر من خیلی وقته مرده...تو اون نیستی "
_ درسته دازای قبلی هیچ شباهتی به دازای فعلی نداره...بکش کنار
یوکی دست دازای رو گرفت و نگهش داشت
" تو عقلتو از دست دادی؟ اینجا چخبره؟ "
دستشو پس زد و سمت کریس که رو زمین بود رفت
_ بهت گفتم...گفتم بلایی سرشون بیاد اینجا رو با خاک یکسان میکنم...
دم گوشش با لحنی ترسناک گفت
_ من یکیشونو از دست دادم...تو اون بابای حر&ومیت باعث شدید چویای من گریه کنه! تقاصشو پس میدید.
اسلحه رو سمت سر کریس گذاشت که یوکی سمتش دوید و خواست جلوشو بگیره اما اکوتاگوا مانع شد...اونم جزو آدم های سیاه پوش بود!
" ولم کن...نه لطفا...! "
دازای بدون توجه به یوکی اسلحه رو روی سرش گذاشت و با بی رحمی تمام شلیک کرد که خونش رو صورتش پاچید و جسم بی جونش رو زمین افتاد
_ تو نفر آخری...یوکی!
و راهشو کشید و کم کم از یوکی دور شد!
___________________________________________________
ادامه دارد...
از وقتی به هوش اومده بود و متوجه شد چخبره ساکت بود...حرفی نمیزد و دازای هم ساکت بود اما حسی از غم نداشت
_ پرنسس
چویا ساکت بود و وقتی دازای اونطوری صداش میکرد بغض خفش میکرد
+ متاسفم...
_ واسه چی پرنسسم؟
+ من...نتونستم مراقبش باشم...من لاقلش نیستم!
_ تو لایق ترین مادری هستی که من دیدم...
گونه شو نوازش کرد
_ یادت نره...ما هنوز یه پسر دیگه داریم
چویا بغضش ترکید و شروع به گریه کرد و سر دازای رو محکم تو بغلش گرفت که دازای تعجب کرد
+ ببخشید!!! تو...تو امروز فهمیدی که...که...
_ ساکت...اگه میخوای دوتا داشته باشی دوباره تلاش میکنیم هوم؟
میخواست حال هواشو عوض کنه و چویا با خجالت سرشو وارد موهاش کرد
+ ن...نه...من بچمو از دست دادم...دازای بچمون مرد!
_ اگه اتفاقی برای خودت میوفتاد من میمردم...تو مهمی...حتی از بچمون!
+ ولی...اون...
_ بعد مدت ها همو دیدیم...بچه ای که تازه از وجودش باخبر شدی نباید انقدر نبودش اذیتت کنه
+ جای خالی رو حس میکنم...پسرمو از دست دادم...بچم برادرش رو از دست داد
دازای دستاشو دور کمرش حلقه کرد و چشماشو بست و اجازه داد همسرش مثل ابر بهاری بباره!
.....................................................
لباس هاشو تنش کرد و کفش هاشو پوشید و بازم دستشو رو شکمش که کمی برآمده شده بود کشید که دازای فقط لبخند بهش زد و کمکش کرد بلند شه
+ تو هم باهام میای...مگه نه؟
_ من یه کار کوچیک دارم...منو ببخش پرنسس
+ نرو...خواهش میکنم...میترسم...
دستاشو دور کمرش برد و پیشونی اش رو به پیشونی چویا چسبوند و آروم گفت
_ نترس...من چیزیم نمیشه...تو فقط داری به خودتون آسیب میزنی...زود برمیگردم پیشت خب؟ از هیچی نترس
نگاهی به لبای نیمه باز چویا انداخت و آب دهنشو قورت داد...متوجه تشنگی اش نشده بود اما حالا...
محکم لباشو روی لباس چویا گذاشت و بوسیدش که چویا دوباره چشماش تر شدن...لایق این همه عشق نبود...اینکه خودش باعث شده بود بچشونو از دست بدن و دازای بدون اینکه سرزنشش کنه بهش لبخند میزد و حالا داشت میبوسیدش...این مرد کامل بود...حداقل برای خودش!
توی بوسه همراهیش کرد و دازای نمیخواست دل بکنه اما مجبور شد و از لب های خوش طعم پرنسسش فاصله گرفت اما در آخر زبونشو روشون کشید و ترش کرد
+ تو...منو بخشیدی؟
_ چیزی نیست که بخوام ببخشم...برو خونه...از کنار لوکا جم نخور من تا شب میام پیشت
چویا سری تکون داد و همونطور با بغض از اتاق همراه دازای خارج شد و سوار ماشین شدو رفت.
دازای اسلحه هاش رو در آورد و پرشون کرد و حالا...چشماش به خون نشسته بود. با نیشخند گفت
_ گفته بودم...بلایی سر یکیشون بیاد اون جارو تبدیل به خراب شده میکنم!
..........................................................
صدای اسلحه بلند شد و یوکی اخمی کرد و اسلحه رو از دور کمر مدیر برداشت و از اتاق بیرون رفت و تیر هوایی زد که سالن ساکت شد.
" کدوم احمقی بازیش گرفته؟ "
با جدیت لب زد که دازای با خنده از بین جمعیت سیاه پوش جلو اومد
_ بلاخره وقتش رسید
تیری سمتش شلیک کرد که کریس جلو مادرش ایستاد و تیر به شکمش برخورد کرد اما یوکی حتی خم به ابرو نیاورد...الحق که مادرش بود!
کریس سرفه ای کرد و نشست که یوکی از کنارش رد شد و رو به روی دازای ایستاد که کریس با تموم توانش داد زد
" دازای....اون...اون پسرته! "
یوکی با شنیدن اسمش چشماش گرد شد و یک قدم عقب رفت...
" دازای؟ د...دازای اوسامو؟ "
دازای سرشو کج کرد و لبخند جنون واری زد
_ از آشنایی باهات خوشبختم خانوم یوکی
یوکی اخم کرد و گفت
" پسر من خیلی وقته مرده...تو اون نیستی "
_ درسته دازای قبلی هیچ شباهتی به دازای فعلی نداره...بکش کنار
یوکی دست دازای رو گرفت و نگهش داشت
" تو عقلتو از دست دادی؟ اینجا چخبره؟ "
دستشو پس زد و سمت کریس که رو زمین بود رفت
_ بهت گفتم...گفتم بلایی سرشون بیاد اینجا رو با خاک یکسان میکنم...
دم گوشش با لحنی ترسناک گفت
_ من یکیشونو از دست دادم...تو اون بابای حر&ومیت باعث شدید چویای من گریه کنه! تقاصشو پس میدید.
اسلحه رو سمت سر کریس گذاشت که یوکی سمتش دوید و خواست جلوشو بگیره اما اکوتاگوا مانع شد...اونم جزو آدم های سیاه پوش بود!
" ولم کن...نه لطفا...! "
دازای بدون توجه به یوکی اسلحه رو روی سرش گذاشت و با بی رحمی تمام شلیک کرد که خونش رو صورتش پاچید و جسم بی جونش رو زمین افتاد
_ تو نفر آخری...یوکی!
و راهشو کشید و کم کم از یوکی دور شد!
___________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۲.۱k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط