شکوفه های گیلاس🌸🌸
شکوفه های گیلاس🌸🌸
پارت۷🌸
چویا:پس....اگه من پسر بزرگ خاندان اصلی رو پیدا کنم می تونم با کمک اون خانوادم رو پیدا کنم
دازای مونده بود چی بگه می خواست به چویا بگه که خب ...من پسر ارشدم ولی...دازای میترسید....میترسید اگه چویا هم بفهمه یک بلایی سرش بیاد چون اون....برای دازای....مهم بود
دازای:خب....به هر حال یک جورایی اطلاعات مهمی به دست آوردیم پس...چویا
چویا:؟؟
دازای:تو به رئیس گزارش بده😁
چویا:ها؟؟؟؟؟چرا من ؟ چرا خودت نمی دی؟؟؟
دازای:به خاطر اینکه...من کار دارم🥴
چویا:عوضی اخه ای-
دازای نذاشت حرف چویا تموم بشه
دازای: به هر حال باید بنویسی....بای🤓😏
دازای از اونجا رفت و چویا هم وقتی داشت گزارش رو مینوشت 😅
چویا:🤬🤬🤬 *نوشتن
داشت به دازای فوش میداد
ویو دازای *
وقتی به چویا گفتم گزارش رو بنویس و من رفتم متوجه شدم اودا توی یه مأموریته که خیلی خطر ناکه(قضیه میمیک)...بهش گفته بودم نره سراغش ...ولی مگه اون حرف گوش میده ....بعد از قانع کردن اودن برای اینکه اجازه بده برم کمک اودا ...خب منم با تمام سرعتم رفتم......وقتی رسیدم صدای شلیک اومد سرعتم رو بیشتر کردم....ولی وقتی رسیدم فقط بدن اودا رو دیدم که غرق در خون بود
دازای:اوداااااااااا!!!!
با تمام سرعتم به سمت اودا دویدم وقتی بلندش کردم ...
دازای:خیلی خنگی ...چرا؟...چرا؟کاری اون خواست کردی؟..
اودا :دازای ...گوش کن...
دازای:هیچی نگو!(با داد)...شاید زنده بمونی ...نه ..حتما زند-
اودا سمتی که دازای چشمش رو بانداژ کرده بود گرفت و کشید به سمت خودش
اودا:تو قبلا ...به من گفته بودی....برای این به مافیا اومدی ...چون فکر میکردی...شاید بوونی اینجا دلیلی برای زندگی پیدا کنی(دازای به خاطر مرگ عزیزانش خودشو سرزنش می کنه)
دازای:اره گفتم ولی مگه مهمه اونمو-
اودا:پیداش نمی کنی ...
دازای تعجب کرد ....و کمی ناراحت
اودا: چیزی نیست ....اون سوراخ تنهاییت رو پر کنه ...البته ....شاید هم بشه
دازای:چطوری؟
اودا :مردم رو نجات بده ... از مافیا بیا بیرون...دازای.
دازای تعجب کرد وبا بغضی وحشتناک گفت:باشه
و اووا خندید ...اون آخرین خنده اودا در آخرین لحظه زندگیش بود...
دازای می دونست رفتم از مافیا آسون نیست و ول کردن همچین مأموریتی که ربط به خانوادش داره و....تنها گذاشتن چویا سخته ولی....به خاطر دوست دوران بچگیش ...به خاطر اون اینکارو کرد و از مافیا اومد بیرون ....اون دو سال به خاطر قتل چندین نفر از همه دور موند ..ولی...تو اون دوسال دازای خواهراش و برادراش رو پیدا کرد....اونها بعد مدت ها همدیگه رو دیده بودن ....
و دازای...
پایان پارت ۷🌸🌸
پارت۷🌸
چویا:پس....اگه من پسر بزرگ خاندان اصلی رو پیدا کنم می تونم با کمک اون خانوادم رو پیدا کنم
دازای مونده بود چی بگه می خواست به چویا بگه که خب ...من پسر ارشدم ولی...دازای میترسید....میترسید اگه چویا هم بفهمه یک بلایی سرش بیاد چون اون....برای دازای....مهم بود
دازای:خب....به هر حال یک جورایی اطلاعات مهمی به دست آوردیم پس...چویا
چویا:؟؟
دازای:تو به رئیس گزارش بده😁
چویا:ها؟؟؟؟؟چرا من ؟ چرا خودت نمی دی؟؟؟
دازای:به خاطر اینکه...من کار دارم🥴
چویا:عوضی اخه ای-
دازای نذاشت حرف چویا تموم بشه
دازای: به هر حال باید بنویسی....بای🤓😏
دازای از اونجا رفت و چویا هم وقتی داشت گزارش رو مینوشت 😅
چویا:🤬🤬🤬 *نوشتن
داشت به دازای فوش میداد
ویو دازای *
وقتی به چویا گفتم گزارش رو بنویس و من رفتم متوجه شدم اودا توی یه مأموریته که خیلی خطر ناکه(قضیه میمیک)...بهش گفته بودم نره سراغش ...ولی مگه اون حرف گوش میده ....بعد از قانع کردن اودن برای اینکه اجازه بده برم کمک اودا ...خب منم با تمام سرعتم رفتم......وقتی رسیدم صدای شلیک اومد سرعتم رو بیشتر کردم....ولی وقتی رسیدم فقط بدن اودا رو دیدم که غرق در خون بود
دازای:اوداااااااااا!!!!
با تمام سرعتم به سمت اودا دویدم وقتی بلندش کردم ...
دازای:خیلی خنگی ...چرا؟...چرا؟کاری اون خواست کردی؟..
اودا :دازای ...گوش کن...
دازای:هیچی نگو!(با داد)...شاید زنده بمونی ...نه ..حتما زند-
اودا سمتی که دازای چشمش رو بانداژ کرده بود گرفت و کشید به سمت خودش
اودا:تو قبلا ...به من گفته بودی....برای این به مافیا اومدی ...چون فکر میکردی...شاید بوونی اینجا دلیلی برای زندگی پیدا کنی(دازای به خاطر مرگ عزیزانش خودشو سرزنش می کنه)
دازای:اره گفتم ولی مگه مهمه اونمو-
اودا:پیداش نمی کنی ...
دازای تعجب کرد ....و کمی ناراحت
اودا: چیزی نیست ....اون سوراخ تنهاییت رو پر کنه ...البته ....شاید هم بشه
دازای:چطوری؟
اودا :مردم رو نجات بده ... از مافیا بیا بیرون...دازای.
دازای تعجب کرد وبا بغضی وحشتناک گفت:باشه
و اووا خندید ...اون آخرین خنده اودا در آخرین لحظه زندگیش بود...
دازای می دونست رفتم از مافیا آسون نیست و ول کردن همچین مأموریتی که ربط به خانوادش داره و....تنها گذاشتن چویا سخته ولی....به خاطر دوست دوران بچگیش ...به خاطر اون اینکارو کرد و از مافیا اومد بیرون ....اون دو سال به خاطر قتل چندین نفر از همه دور موند ..ولی...تو اون دوسال دازای خواهراش و برادراش رو پیدا کرد....اونها بعد مدت ها همدیگه رو دیده بودن ....
و دازای...
پایان پارت ۷🌸🌸
- ۲۰۴
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط