آن کس که درد عشـق بداند
آن کس که درد عشـق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند :
این سان کہ ذرّه های دل بی قرار من
سر در کمند عشـق تو ،جان در هوای توست ...
شاید محال نیست کہ بعد از هزار سال،
روزی غبار ما را ، آشفتہ پوی باد ؛
در دور دست دشتی از دیدهها نهان،
بر برگ ارغوانی،
پیچیده با خزان
یا پای جویباری،
چون اشڪ ما روان
پهلوی یکدیگر بنشـاند !
ما را به یکدیگر برساند...!
اشکی بر این سخن بفشاند :
این سان کہ ذرّه های دل بی قرار من
سر در کمند عشـق تو ،جان در هوای توست ...
شاید محال نیست کہ بعد از هزار سال،
روزی غبار ما را ، آشفتہ پوی باد ؛
در دور دست دشتی از دیدهها نهان،
بر برگ ارغوانی،
پیچیده با خزان
یا پای جویباری،
چون اشڪ ما روان
پهلوی یکدیگر بنشـاند !
ما را به یکدیگر برساند...!
- ۱.۰k
- ۲۵ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط