part ³
part ³
ویو ات: اون خانومه رفت فکرکنم اسمش اجتماعی بود ساعت رو نگاه کردم ساعت ¹² شب بود گرفتم خوابیدم
فلش بک به صبح: اژ خوابم بیدار شدم دیدم ساعت پنچ صبحه اخه اگه من جایی راحت نباشم صبح ها و بیدار میشم پاشدم رفتم دستشویی دوباره رفتم توی تختم ی دست زدم به جیبم دیدم گوشیم هس سریع بازش کردم رفتم مخاطبین شماره بابام رو گرفتم که دیدم زارتتتتتت آنتن نداره:/ چندتا فحش خوار مادر به گوشیم دادم خاموش کردم بعد با خودم گفتم من که کاری ندارم ی بازی از خیلی وقت پیش داشتم تقریبا ی ساعت نیم بازی کردم دیدم ساعت هفته گوشی رو خاموش کردم چشمام هم بستم توی فکر فرار بودم که یهو صدا باز کردن در آمد خودمو سریع زدم به خواب اجوما بود گفت : دخترم بیدار شو منم عین جت بیدار شدم یزره ضایع بازی در آوردم قیافه ی اجوما دیدنی بود بعد با همون تعجب گفت : پاشو صبحونه برای ارباب درست کنیم پاشدم رفتم پایین خداروشکر همین که میذاشتن هر لباسی که بپوشی خوب بود هرکی خدمتکار بود لباس خدمتکاری داشت ولی من چون مقامم بالا تر بود هر لباسی دوست داشتم میپوشیدم یهو دیدم ارباب با یه کت شلوار شیک آمد پایین ماهم صبحانه رو چیدیم وقتی صبحونه اش رو خورد رو به اجوما گفت: من ی ساعت میرم بر میگردم اجوما هم گف باشه رفت منم درحال تمیز کردن بودم بعد ی ساعت نیم سر کله اش پیدا شد ( ببخشید دوستان فیکه واقعیت نداره) ی راست رفت توی اتاقش بعد اجوما به من گفت برای ارباب ی قهوه ببرم منم بهش گفتم: اجوما نمیشه بدید ی نفر دیگه ببره اجوما گفت : نع ارباب تاکید کرده حتما خودت براش ببری منم قهوه رو با هزار ترس بردم در اتقش در زدم بعد اینکه گفت بیا تو درو باز کردم قهوه و بهش دادم بعدش تعظیم کروم داشتم میرفتم بیرون که با صدای ترسناک بمش گفت: من اجاز دادم بری بیرون منم سریع برگشتم سمتش همونجوری میخکوب بودم سر جام بعدش با یواش یواش داشت میومد نزدیکم منم هی میرفتم عقب که یه هو خیلی وحشتناک خوردم به دیوار کمرم خورد شد حتی صدای بدی داد که آمد توی گردنم گفت: دوست داری تنبیه بشی؟
منم هیچی نمیگفتم که یهو گفت : دوست داری اره؟ هومم؟ منم بلاخره زبونم باز شده گفتم : ن..ه نم.ی....خوا..مم( نقطه یعنی لکنت) که آروم از کمرم گرفته گفت: دردت آمد هوم؟ اشکالی ندار گذاشتم توی مبل گفت همینجا بشین تا هروقت گقتم میری بیرون منم با ترس گفتم: ب.ا...شه
که یهو گفت: راستی میدونی که خوشم نمیاد کسی ازم بترسه
بسهههدتایواژمیکسمطتژنی
دستام بگت رف:///
ویو ات: اون خانومه رفت فکرکنم اسمش اجتماعی بود ساعت رو نگاه کردم ساعت ¹² شب بود گرفتم خوابیدم
فلش بک به صبح: اژ خوابم بیدار شدم دیدم ساعت پنچ صبحه اخه اگه من جایی راحت نباشم صبح ها و بیدار میشم پاشدم رفتم دستشویی دوباره رفتم توی تختم ی دست زدم به جیبم دیدم گوشیم هس سریع بازش کردم رفتم مخاطبین شماره بابام رو گرفتم که دیدم زارتتتتتت آنتن نداره:/ چندتا فحش خوار مادر به گوشیم دادم خاموش کردم بعد با خودم گفتم من که کاری ندارم ی بازی از خیلی وقت پیش داشتم تقریبا ی ساعت نیم بازی کردم دیدم ساعت هفته گوشی رو خاموش کردم چشمام هم بستم توی فکر فرار بودم که یهو صدا باز کردن در آمد خودمو سریع زدم به خواب اجوما بود گفت : دخترم بیدار شو منم عین جت بیدار شدم یزره ضایع بازی در آوردم قیافه ی اجوما دیدنی بود بعد با همون تعجب گفت : پاشو صبحونه برای ارباب درست کنیم پاشدم رفتم پایین خداروشکر همین که میذاشتن هر لباسی که بپوشی خوب بود هرکی خدمتکار بود لباس خدمتکاری داشت ولی من چون مقامم بالا تر بود هر لباسی دوست داشتم میپوشیدم یهو دیدم ارباب با یه کت شلوار شیک آمد پایین ماهم صبحانه رو چیدیم وقتی صبحونه اش رو خورد رو به اجوما گفت: من ی ساعت میرم بر میگردم اجوما هم گف باشه رفت منم درحال تمیز کردن بودم بعد ی ساعت نیم سر کله اش پیدا شد ( ببخشید دوستان فیکه واقعیت نداره) ی راست رفت توی اتاقش بعد اجوما به من گفت برای ارباب ی قهوه ببرم منم بهش گفتم: اجوما نمیشه بدید ی نفر دیگه ببره اجوما گفت : نع ارباب تاکید کرده حتما خودت براش ببری منم قهوه رو با هزار ترس بردم در اتقش در زدم بعد اینکه گفت بیا تو درو باز کردم قهوه و بهش دادم بعدش تعظیم کروم داشتم میرفتم بیرون که با صدای ترسناک بمش گفت: من اجاز دادم بری بیرون منم سریع برگشتم سمتش همونجوری میخکوب بودم سر جام بعدش با یواش یواش داشت میومد نزدیکم منم هی میرفتم عقب که یه هو خیلی وحشتناک خوردم به دیوار کمرم خورد شد حتی صدای بدی داد که آمد توی گردنم گفت: دوست داری تنبیه بشی؟
منم هیچی نمیگفتم که یهو گفت : دوست داری اره؟ هومم؟ منم بلاخره زبونم باز شده گفتم : ن..ه نم.ی....خوا..مم( نقطه یعنی لکنت) که آروم از کمرم گرفته گفت: دردت آمد هوم؟ اشکالی ندار گذاشتم توی مبل گفت همینجا بشین تا هروقت گقتم میری بیرون منم با ترس گفتم: ب.ا...شه
که یهو گفت: راستی میدونی که خوشم نمیاد کسی ازم بترسه
بسهههدتایواژمیکسمطتژنی
دستام بگت رف:///
- ۷.۸k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط