فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت

فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت

هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :

خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر و مرگش را نزدیک کن - طوری که مرد کافر می شنید

زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد .

دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش حاضرمی شد .

مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام حاضر و ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !

روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا برایش می آورد .

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :

خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.

من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی !

جهل امریست ذاتی ، که با هیچ روش و منطقی، راهش تغییر نمیکند !
دیدگاه ها (۸)

#حکایت_قدیمی در روزگاران قدیم دو همسایه بودند که مرتب با هم ...

⁨خدا کجا پنهان شده است؟ زیباترین داستان کوتاه درباره انسانیت...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❷صحبت و حرف فقط باد هوا میباشدبغلم کن که غزل هم ...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :و پاسخ اعضای گروه را ب...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

{ اذان گفتن در منزل }قسمت اول یکی از مهمترین ،موثرترین و کار...

➖تشرّف حسن بن وَجناء خدمت حضرت وليعصر در غیبت صغری📜مرحوم صدو...

خانه ای در کنار میدان نبرد پارت ۲

قسمت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط