𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❷
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❷
صحبت و حرف فقط باد هوا میباشد
بغلم کن که غزل هم نشود چارهٔ ما
- حسین مرادی |
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس_
بعد از بعد از ظهری که یک قرن گذشت بلاخره تصمیمم را گرفتم و این بار بدون جادو راهی خانه ریچل شدم.و کرور کرور اتفاقات غیر منتظره رخ دادند.او نصفه شبی کنار من نشست تا زندگی دراماتیکم را برایش تعریف کنم.من قبل از اینکه پیش او بیایم به جواب هر سوالی که ممکن بود بپرسد فکر کرده بودم اما سوالی که او پرسید...توی چشمم نگاه کرد و دستم را در دست فشرد و با صدایی به نرمی ابریشم فقط گفت"الان حالت خوبه؟"
عشق او پناهگاه نیست.میدان جنگ است.صحنه نبرد است.نیاز نیست برای او قدیسی خیرخواه بشوم تا دوستم داشته باشد فقط لازم است خودم باشم!او نمیخواهد توی نور بیایم تا عشقم را ثابت کنم.فقط میخواهد توی تاریکی خودمان،تماماً به او فکر کنم و من ناگهان حس میکنم میتوانم برای این دختر جهان را فتح کنم میتوانم تا آخر دنیا بدوم تا مطمئن شوم حال او خوب است و...این حس را دوست دارم.دیگر نمیترسم.وقتی با او راهی خیابان شدم،او گریه کرد...به خاطر من.و...و اشک های کوفتی درخشانش! آغوشش حرفهایش موهایش خنده هایش گریه هایش وای!این شاهکار مال من است؟خدایا خدایا خدایا!نمیدانم چطور با خودم کنار میآیم که او را راهی خانه کنم ولی...به هرحال تا خانه همراهی اش میکنم و وقتی نور ماه به او میتابد و روی صورتش سایه میاندازد دلم میخواهد زمان را به عقب برگردانم و بیشتر توی بغلم نگهش دارم...این حرف ها چیست که من میزنم؟!نمیدانم...عقلم را از دست دادهام.مطمئنآ.
در نهایت او میرود و من سلانه سلانه راهی منزل پرنس میشوم.آدرس ها را زود یاد میگیرم بنابراین دم صبح به آنجا میرسم.یک خانه ویکتوریایی بزرگ و چند طبقه شیک و باکلاس.این خانه بوی پول میدهد!از این پول ها چیزی به ما میماسد؟اگر از این خانه پولی به من برسد فوراً با آن کسب و کاری راه میاندازم و یک سال نشده با ریچل ازدواج میکنم.هرچند فکر نکنم اقوام عصاقورت داده ام تف هم کف دست من بی اندازند.خدمتکارها مرا به داخل هدایت کردند و به سالنی که به آن سالن اصلی میگفتند فرستادند و دعوت کردند بنشینم تا 《آقا》را صدا بزنند.
نمیدانستم این یارو کیست ولی هرکه بود الحق و والانصاف عجب خانه ای داشت!خانه نبود.کاخ بود!پیرمردی با ظاهر آراسته وارد سرسرا شد بلند شدم و ایستادم بی تفاوت دستش را تکان داد که یعنی بنشینم بعد با صدایی بم و عمیق گفت"از چیزی که فکر میکردم بزرگ تر شدی.من فقط یه بار دیدمت.اونموقع یه بچه لوس دماغو بودی"
عجب!ممنونم پیرمرد.خوشامد گرمی بود.خانی مثل او چرا باید به یک لا قبایی مثل من خوشامد بگوید؟ولی من هم اینجا نیستم که غافله را ببازم.آرام میگویم"اگه این تعریف بود.که فکر نکنم بوده باشه،ممنونم."
سرتکان میدهد"زبون دراز و بی ادب.پسر آیلینی دیگه.بیشتر از این هم انتظار نمیره"
لبخند میزنم"خوبه که حداقل می دونین با چی طرفین"
کمی از من کوتاه تر است شیک پوش و خمیده اما جا افتاده.روی صندلی شاهانه ش مینشیند و میگوید"بله میدونم.دخترم هم مثل تو آتشین مزاج و بددهنه و فکر کنم دیدی که این استعداد ها چی به روزگارش آورد"
پلک میزنم"شما پدرشید؟"
سر تکان میدهد"بله سوروس.آیلین دختر کوچیک منه.ته تغاری کله شقم"
نگاهش میکنم و سعی میکنم آدم حسابی جلوه کنم اما در نهایت او کت و شلوار پوشیده با کفش های ورنی براق و تمیز و من مثل یک آدم عامی لباس پوشیده ام و او مثل یک خان
لبخند میزند و میگوید"تو و خواهرت گرچه که تازه اومدین اما نوه منین و در این خونه همیشه به روتون بازه.فقط و فقط یه قانون رو رعایت میکنی.اسمی از توبیاس اسنیپ و نحوه مرگش به زبون نمیآری."
سر تکان میدهم."مادرم کجاست؟"
میگوید"حالش خوبه.خیلی خسته بود داره استراحت میکنه.با خواهرت توی یکی از اتاق ها هستن.به خدمتکار میگم تورو ببره اونجا"
میگویم"ممنونم"
سر تکان میدهد"امبر بهم گفته که تو پسر باهوشی هستی.میبینم که خوشتیپ هم هستی.افسوس که من نتونستم بزرگ شدنت رو ببینم"
"امبر پرنس...البته.نمیدونستم فامیلیم"
"آها اینو بهت نگفتم.امبر دخترخاله ی توعه.یکی دیگه از نوه های دختری من"
سر تکان میدهم"من میتونم برم؟"
مختصر سر تکان میدهد"به خونه خوش اومدی سوروس"
"ممنونم"
صحبت و حرف فقط باد هوا میباشد
بغلم کن که غزل هم نشود چارهٔ ما
- حسین مرادی |
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
سوروس_
بعد از بعد از ظهری که یک قرن گذشت بلاخره تصمیمم را گرفتم و این بار بدون جادو راهی خانه ریچل شدم.و کرور کرور اتفاقات غیر منتظره رخ دادند.او نصفه شبی کنار من نشست تا زندگی دراماتیکم را برایش تعریف کنم.من قبل از اینکه پیش او بیایم به جواب هر سوالی که ممکن بود بپرسد فکر کرده بودم اما سوالی که او پرسید...توی چشمم نگاه کرد و دستم را در دست فشرد و با صدایی به نرمی ابریشم فقط گفت"الان حالت خوبه؟"
عشق او پناهگاه نیست.میدان جنگ است.صحنه نبرد است.نیاز نیست برای او قدیسی خیرخواه بشوم تا دوستم داشته باشد فقط لازم است خودم باشم!او نمیخواهد توی نور بیایم تا عشقم را ثابت کنم.فقط میخواهد توی تاریکی خودمان،تماماً به او فکر کنم و من ناگهان حس میکنم میتوانم برای این دختر جهان را فتح کنم میتوانم تا آخر دنیا بدوم تا مطمئن شوم حال او خوب است و...این حس را دوست دارم.دیگر نمیترسم.وقتی با او راهی خیابان شدم،او گریه کرد...به خاطر من.و...و اشک های کوفتی درخشانش! آغوشش حرفهایش موهایش خنده هایش گریه هایش وای!این شاهکار مال من است؟خدایا خدایا خدایا!نمیدانم چطور با خودم کنار میآیم که او را راهی خانه کنم ولی...به هرحال تا خانه همراهی اش میکنم و وقتی نور ماه به او میتابد و روی صورتش سایه میاندازد دلم میخواهد زمان را به عقب برگردانم و بیشتر توی بغلم نگهش دارم...این حرف ها چیست که من میزنم؟!نمیدانم...عقلم را از دست دادهام.مطمئنآ.
در نهایت او میرود و من سلانه سلانه راهی منزل پرنس میشوم.آدرس ها را زود یاد میگیرم بنابراین دم صبح به آنجا میرسم.یک خانه ویکتوریایی بزرگ و چند طبقه شیک و باکلاس.این خانه بوی پول میدهد!از این پول ها چیزی به ما میماسد؟اگر از این خانه پولی به من برسد فوراً با آن کسب و کاری راه میاندازم و یک سال نشده با ریچل ازدواج میکنم.هرچند فکر نکنم اقوام عصاقورت داده ام تف هم کف دست من بی اندازند.خدمتکارها مرا به داخل هدایت کردند و به سالنی که به آن سالن اصلی میگفتند فرستادند و دعوت کردند بنشینم تا 《آقا》را صدا بزنند.
نمیدانستم این یارو کیست ولی هرکه بود الحق و والانصاف عجب خانه ای داشت!خانه نبود.کاخ بود!پیرمردی با ظاهر آراسته وارد سرسرا شد بلند شدم و ایستادم بی تفاوت دستش را تکان داد که یعنی بنشینم بعد با صدایی بم و عمیق گفت"از چیزی که فکر میکردم بزرگ تر شدی.من فقط یه بار دیدمت.اونموقع یه بچه لوس دماغو بودی"
عجب!ممنونم پیرمرد.خوشامد گرمی بود.خانی مثل او چرا باید به یک لا قبایی مثل من خوشامد بگوید؟ولی من هم اینجا نیستم که غافله را ببازم.آرام میگویم"اگه این تعریف بود.که فکر نکنم بوده باشه،ممنونم."
سرتکان میدهد"زبون دراز و بی ادب.پسر آیلینی دیگه.بیشتر از این هم انتظار نمیره"
لبخند میزنم"خوبه که حداقل می دونین با چی طرفین"
کمی از من کوتاه تر است شیک پوش و خمیده اما جا افتاده.روی صندلی شاهانه ش مینشیند و میگوید"بله میدونم.دخترم هم مثل تو آتشین مزاج و بددهنه و فکر کنم دیدی که این استعداد ها چی به روزگارش آورد"
پلک میزنم"شما پدرشید؟"
سر تکان میدهد"بله سوروس.آیلین دختر کوچیک منه.ته تغاری کله شقم"
نگاهش میکنم و سعی میکنم آدم حسابی جلوه کنم اما در نهایت او کت و شلوار پوشیده با کفش های ورنی براق و تمیز و من مثل یک آدم عامی لباس پوشیده ام و او مثل یک خان
لبخند میزند و میگوید"تو و خواهرت گرچه که تازه اومدین اما نوه منین و در این خونه همیشه به روتون بازه.فقط و فقط یه قانون رو رعایت میکنی.اسمی از توبیاس اسنیپ و نحوه مرگش به زبون نمیآری."
سر تکان میدهم."مادرم کجاست؟"
میگوید"حالش خوبه.خیلی خسته بود داره استراحت میکنه.با خواهرت توی یکی از اتاق ها هستن.به خدمتکار میگم تورو ببره اونجا"
میگویم"ممنونم"
سر تکان میدهد"امبر بهم گفته که تو پسر باهوشی هستی.میبینم که خوشتیپ هم هستی.افسوس که من نتونستم بزرگ شدنت رو ببینم"
"امبر پرنس...البته.نمیدونستم فامیلیم"
"آها اینو بهت نگفتم.امبر دخترخاله ی توعه.یکی دیگه از نوه های دختری من"
سر تکان میدهم"من میتونم برم؟"
مختصر سر تکان میدهد"به خونه خوش اومدی سوروس"
"ممنونم"
- ۱۱۵
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط