رمان ارباب من پارت: ۱۸
از سرجاش پاشد و بدون اینکه لبخند چند لحظه پیشش رو داشته باشه گفت:
_ در سمت راست حمومه، برو حموم کن و لباسی که واست اینجا میذارم رو بپوش و زود بیا تو آشپزخونه
به حرفش عکس العملی نشون ندادم و گفتم:
_ مگه نگفتید جای دخترتونم؟
_ هنوزم میگم
_ پس کمکم کنید
_ چه کمکی؟
_ که بتونم از اینجا برم
_ من قسم خوردم به رئیسم وفادار باشم
پوفی کشیدم و با بغض گفتم:
_ خب منم نگفتم بهش خیانت کنید که، شما فقط در حق من و خونوادم خوبی کنید
_ من نمیتونم تو موضوعاتی که بهم مربوط نیست دخالت کنم!
دوباره تیری که پرت کرده بودم تو تاریکی فرو رفته بود و به درد نخورده بود!
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:
_ باشه
_ زود باش پاشو برو حموم
_ یه سوال بپرسم؟
_ بستگی داره چی باشه
با پوزخند گفتم:
_ چیز بدی نیست و با جواب دادنش به رئیستون خیانت نمیکنید!
منتظر نگاهم کرد که گفتم:
_ اسم رئیستون چیه؟
_ برای چی میپرسی؟
_ محض کنجکاوی
مشکوک نگاهم کرد و گفت:
_ اگه خودشون صلاح بدونن میگن
_ ای بابا
به سمت در رفت و گفت:
_ نیم ساعت دیگه با لباس برمیگردم
از اتاق بیرون رفت و منم یه نگاه دیگه به دور و برم انداختم.
با خودم فکر کردم که اون از کجا میدونه من بلدم پیانو بزنم که تو اتاقم پیانو گذاشته؟
و اینکه چرا واسم اتاق به این زیبایی و تمیزی فراهم کرده؟
کاش میتونستم جواب این سوالهام رو پیدا کنم!
سرم رو تکون دادم تا فکرهای بد رو از خودم دور کنم و به سمت حموم رفتم.
تو حموم زیر دوش انقدر گریه کردم و به خودم و احمق بودنم و اون اشکان یا بهتره بگم پیمانِ عوضی فحش دادم که خسته شدم.
بالاخره خودم رو شستم و خواستم بیام بیرون که یادم افتاد نه حوله ای دارم و نه لباسی!
پشت در حموم ایستاده بودم و میخواستم اکرم خانم رو بلند صدا بزنم تا برام لباس بیاره که صدایی شنیدم و همین باعث شد چیزی نگم و گوشم رو به در بچسبونم...
_ در سمت راست حمومه، برو حموم کن و لباسی که واست اینجا میذارم رو بپوش و زود بیا تو آشپزخونه
به حرفش عکس العملی نشون ندادم و گفتم:
_ مگه نگفتید جای دخترتونم؟
_ هنوزم میگم
_ پس کمکم کنید
_ چه کمکی؟
_ که بتونم از اینجا برم
_ من قسم خوردم به رئیسم وفادار باشم
پوفی کشیدم و با بغض گفتم:
_ خب منم نگفتم بهش خیانت کنید که، شما فقط در حق من و خونوادم خوبی کنید
_ من نمیتونم تو موضوعاتی که بهم مربوط نیست دخالت کنم!
دوباره تیری که پرت کرده بودم تو تاریکی فرو رفته بود و به درد نخورده بود!
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:
_ باشه
_ زود باش پاشو برو حموم
_ یه سوال بپرسم؟
_ بستگی داره چی باشه
با پوزخند گفتم:
_ چیز بدی نیست و با جواب دادنش به رئیستون خیانت نمیکنید!
منتظر نگاهم کرد که گفتم:
_ اسم رئیستون چیه؟
_ برای چی میپرسی؟
_ محض کنجکاوی
مشکوک نگاهم کرد و گفت:
_ اگه خودشون صلاح بدونن میگن
_ ای بابا
به سمت در رفت و گفت:
_ نیم ساعت دیگه با لباس برمیگردم
از اتاق بیرون رفت و منم یه نگاه دیگه به دور و برم انداختم.
با خودم فکر کردم که اون از کجا میدونه من بلدم پیانو بزنم که تو اتاقم پیانو گذاشته؟
و اینکه چرا واسم اتاق به این زیبایی و تمیزی فراهم کرده؟
کاش میتونستم جواب این سوالهام رو پیدا کنم!
سرم رو تکون دادم تا فکرهای بد رو از خودم دور کنم و به سمت حموم رفتم.
تو حموم زیر دوش انقدر گریه کردم و به خودم و احمق بودنم و اون اشکان یا بهتره بگم پیمانِ عوضی فحش دادم که خسته شدم.
بالاخره خودم رو شستم و خواستم بیام بیرون که یادم افتاد نه حوله ای دارم و نه لباسی!
پشت در حموم ایستاده بودم و میخواستم اکرم خانم رو بلند صدا بزنم تا برام لباس بیاره که صدایی شنیدم و همین باعث شد چیزی نگم و گوشم رو به در بچسبونم...
- ۲۸.۶k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط