در چنگ میله ، بال و پرم را شناختم
در چنگ میله ، بال و پرم را شناختم
افسوس ! در قفس هنرم را شناختم
گم کرده بودم این بدنِ پاره پاره را
از داغِ بیکسی ، جگرم را شناختم
چون کفشِ کهنه ، بیکس و تنها مرا گذاشت
روز نیاز ، همسفرم را شناختم !
بانگِ اناالْحقَم همه جا را گرفته بود
بالای دار ، قدرِ سرم را شناختم !
آن دم زدن ز مردی و مردانگی ، گذشت
تا زیرِ بارِ دل ، کمرم را شناختم
سیمرغ کو ؟ که باز در این دشت پرغبار ،
در خاک و خون ، تنِ پسرم را شناختم !
یک روز مثل آینه ، یک روز مثل آه ؛
اینگونه روحِ در به درم را شناختم ...
افسوس ! در قفس هنرم را شناختم
گم کرده بودم این بدنِ پاره پاره را
از داغِ بیکسی ، جگرم را شناختم
چون کفشِ کهنه ، بیکس و تنها مرا گذاشت
روز نیاز ، همسفرم را شناختم !
بانگِ اناالْحقَم همه جا را گرفته بود
بالای دار ، قدرِ سرم را شناختم !
آن دم زدن ز مردی و مردانگی ، گذشت
تا زیرِ بارِ دل ، کمرم را شناختم
سیمرغ کو ؟ که باز در این دشت پرغبار ،
در خاک و خون ، تنِ پسرم را شناختم !
یک روز مثل آینه ، یک روز مثل آه ؛
اینگونه روحِ در به درم را شناختم ...
- ۲.۶k
- ۰۲ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط