داستان کوتاه در انتظارش نویسنده الهه پورعلی
پارت سیزده
تا عصر همانجا قدم میزنم، همه حال مرا دارند، که با صدای سارا که خبر از تکانهای دستش میدهد، به خود میآیم و از خوشحالی در دل خدای بزرگم را شکر میکنم و شاهد تپشهای جانانه قلبم و جریانات روان خون در رگهایم میشوم.
لبخند از لبانم کنار نمیرود از فرط خوشحالی، از شادی، از امید.
همه یکی-یکی به دیدنش میروند اما من تنها به خوشحالی کردن در گوشهای بسنده میکنم.
مادر که از دیدنش برمیگردد میپرسد:
- عزیزم نمیری ببینیش؟
با خجالت سربه زیر شده و نگاهم را از نگاه پرمهر مادر میدزدم.
آن روز را بدون اینکه برای دیدنش بروم سر میکنم، اما خدا می داند که چگونه. ولی از نگاه ها خجالت می میکشم همینکه میبینم حالش خوب شده برایم کافی است.
آن روز عصر میشود و عصر شب. و من برای دیدنش پر میکشم.
دفتر خاطرات را میبندم و از جایم بلند میشوم به سمت حمام میروم و آب داغ را باز میکنم .
آب طوری داغ است که گویی قرار است قلبم را آتش بزند اما از این داغی خوشنودم. دوشی سرسری میگیرم و به اتاق باز میگردم. درحال خشک کردن موهای نمناکم صدای پدر را میشنوم که دربارهی سفری صحبت میکند و بعد صدای شادی خواهرم به گوش میرسد.
دل در دلم نیست که از قضیه مطلع شوم . سریع تر از سرعت نور موهایم را خشک کرده و از اتاق خارج شده و با شنیدن باغ ویلایی آقاجان گل از گلم میشکفد. پدر ندا میدهد که آخر هفته حرکت میکنیم و من از خوشحالی درحال بال-بال زدن هستم.
خدا میداند که تا آخر هفته چهقدر صبر میکنم و برای رسیدن روز موعود انتظار میکشم. ولی بالاخره میرسد.
قرار است هر خانواده خود به آن دیار عشق سفر کنند. من که از صبح علیالطلوع آماده و منتظر بقیه هستم ولی حاضر شدن مادر و بقیه طول میکشد و تا ظهر میانجامد، تمام تلاشم را میکنم برای حتی یک دقیقه بیشتر دیدنش.
تا آماده شدن بقیهی اعضای خانواده خاطرات نیمه تمامم را مرور میکنم، و به آن روزی برمیگردم که ساعد را از بیمارستان ترخیص کرده و به خانه بردند. (همان شب به همراه خانواده به سمت خانهشان به راه افتادیم تا از آن مرد رویایی عیادت کنیم. در راه تمام حواسم به خیابان شلوغ و پراز هیاهو بود. به اتومبیل هایی که یکی پس از دیگری از کنارمان رد میشدند.
به چراغهای پرنوری که تابششان با رنگهای مختلف دل را شاد میکرد.
از یک سو دلگیر بودم چون ساعدم زمینگیر شده بود و از سویی دیگر خوشحال از اینکه از آن مهلکه جان سالم به در برده است.
همان موقع بود که به خانهشان رسیده و پدر در زد.
در با صدای تیکی باز شد و حیاط پر از گلشان که همه کار ساعد بود نمایان شد. حین ورود خیرهی زیبایی باغچه شده بودم گلهای رز در رنگهای مختلف داخل باغچه کاشته شده و به دل روحیه میبخشیدند.
این طرف درختان بلند قامت و یکسوی دیگر آبنماهای سلطنتی باعث زیباتر شدن حیاط شده بودند.
پس از چند قدم دیگر به در ورودی رسیدیم و وارد شدیم. با ورودمان همه به احترام پدر بلند شده و ایستادند. چشمم به تختی افتاد که گوشهی پذیرایی گذاشته بودند و روی آن مردی از جنس عشق دراز کشیده بود با دیدن وضعیت جسمانی خوبش دلم قرص شد .
نزدیک تر شده و مادر و پدر سلام کردند و بعد نوبت من شد. نمیدانم چرا در کنارش زبانم بند می آمد قلبم از حرکت میایستاد و دلم تاپ-تاپش اوج میگرفت. با همان وضعیت نابهسامانم نگاه آبی خویش را در نگاه دریایی او ریختم و پس از جان کندن بسیار با صدایی تحلیل رفته گفتم:
-ساعد! خوبی؟
تا عصر همانجا قدم میزنم، همه حال مرا دارند، که با صدای سارا که خبر از تکانهای دستش میدهد، به خود میآیم و از خوشحالی در دل خدای بزرگم را شکر میکنم و شاهد تپشهای جانانه قلبم و جریانات روان خون در رگهایم میشوم.
لبخند از لبانم کنار نمیرود از فرط خوشحالی، از شادی، از امید.
همه یکی-یکی به دیدنش میروند اما من تنها به خوشحالی کردن در گوشهای بسنده میکنم.
مادر که از دیدنش برمیگردد میپرسد:
- عزیزم نمیری ببینیش؟
با خجالت سربه زیر شده و نگاهم را از نگاه پرمهر مادر میدزدم.
آن روز را بدون اینکه برای دیدنش بروم سر میکنم، اما خدا می داند که چگونه. ولی از نگاه ها خجالت می میکشم همینکه میبینم حالش خوب شده برایم کافی است.
آن روز عصر میشود و عصر شب. و من برای دیدنش پر میکشم.
دفتر خاطرات را میبندم و از جایم بلند میشوم به سمت حمام میروم و آب داغ را باز میکنم .
آب طوری داغ است که گویی قرار است قلبم را آتش بزند اما از این داغی خوشنودم. دوشی سرسری میگیرم و به اتاق باز میگردم. درحال خشک کردن موهای نمناکم صدای پدر را میشنوم که دربارهی سفری صحبت میکند و بعد صدای شادی خواهرم به گوش میرسد.
دل در دلم نیست که از قضیه مطلع شوم . سریع تر از سرعت نور موهایم را خشک کرده و از اتاق خارج شده و با شنیدن باغ ویلایی آقاجان گل از گلم میشکفد. پدر ندا میدهد که آخر هفته حرکت میکنیم و من از خوشحالی درحال بال-بال زدن هستم.
خدا میداند که تا آخر هفته چهقدر صبر میکنم و برای رسیدن روز موعود انتظار میکشم. ولی بالاخره میرسد.
قرار است هر خانواده خود به آن دیار عشق سفر کنند. من که از صبح علیالطلوع آماده و منتظر بقیه هستم ولی حاضر شدن مادر و بقیه طول میکشد و تا ظهر میانجامد، تمام تلاشم را میکنم برای حتی یک دقیقه بیشتر دیدنش.
تا آماده شدن بقیهی اعضای خانواده خاطرات نیمه تمامم را مرور میکنم، و به آن روزی برمیگردم که ساعد را از بیمارستان ترخیص کرده و به خانه بردند. (همان شب به همراه خانواده به سمت خانهشان به راه افتادیم تا از آن مرد رویایی عیادت کنیم. در راه تمام حواسم به خیابان شلوغ و پراز هیاهو بود. به اتومبیل هایی که یکی پس از دیگری از کنارمان رد میشدند.
به چراغهای پرنوری که تابششان با رنگهای مختلف دل را شاد میکرد.
از یک سو دلگیر بودم چون ساعدم زمینگیر شده بود و از سویی دیگر خوشحال از اینکه از آن مهلکه جان سالم به در برده است.
همان موقع بود که به خانهشان رسیده و پدر در زد.
در با صدای تیکی باز شد و حیاط پر از گلشان که همه کار ساعد بود نمایان شد. حین ورود خیرهی زیبایی باغچه شده بودم گلهای رز در رنگهای مختلف داخل باغچه کاشته شده و به دل روحیه میبخشیدند.
این طرف درختان بلند قامت و یکسوی دیگر آبنماهای سلطنتی باعث زیباتر شدن حیاط شده بودند.
پس از چند قدم دیگر به در ورودی رسیدیم و وارد شدیم. با ورودمان همه به احترام پدر بلند شده و ایستادند. چشمم به تختی افتاد که گوشهی پذیرایی گذاشته بودند و روی آن مردی از جنس عشق دراز کشیده بود با دیدن وضعیت جسمانی خوبش دلم قرص شد .
نزدیک تر شده و مادر و پدر سلام کردند و بعد نوبت من شد. نمیدانم چرا در کنارش زبانم بند می آمد قلبم از حرکت میایستاد و دلم تاپ-تاپش اوج میگرفت. با همان وضعیت نابهسامانم نگاه آبی خویش را در نگاه دریایی او ریختم و پس از جان کندن بسیار با صدایی تحلیل رفته گفتم:
-ساعد! خوبی؟
- ۳.۳k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط