درخواستی یکی از خوشگلام
بارون آرومی میبارید و خیابونهای توکیو زیر نور چراغها برق میزدند.
شینیچیرو، با موهای کمی خیس و لبخند همیشگیاش، جلوی در کافه ایستاده بود و برای بار سوم ساعتش را نگاه کرد.
— «خب... طبق برنامه باید پنج دقیقه پیش میرسید.»
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد:
— «داری دربارهی من حرف میزنی؟»
شینیچیرو برگشت و تو را دید که چتر به دست، با اخم کوچکی به او نگاه میکنی.
— «نه! داشتم... دربارهی بارون حرف میزدم.»
— «بارون ساعت داره؟»
— «...نه.»
خندیدی و کنارش ایستادی.
قرار بود فقط یک قهوه بخورید، اما زندگی با شینیچیرو هیچوقت طبق برنامه پیش نمیرفت.
ده دقیقه بعد، وقتی از کافه بیرون آمدید، یک گربهی سفید کوچک وسط پیادهرو جلوی پایتان نشست.
شینیچیرو خم شد.
— «وای... ببین چه نازه!»
گربه یکراست پرید توی بغلش.
تو با خنده گفتی:
— «فکر کنم دوستت داره.»
شینیچیرو با غرور گفت:
— «طبیعیه. من جذابم.»
گربه همان لحظه پنجهاش را روی صورت شینیچیرو کشید.
— «آخ!»
خندهات گرفت.
— «خیلی جذابی، شینیچیرو.»
او با صورتی سرخ به تو نگاه کرد.
— «خب... حداقل تو که دوستم داری، نه؟»
لبخندت آرام شد.
— «شاید.»
— «شاید؟!»
— «بستگی داره فردا هم منو به قرار دعوت کنی یا نه.»
چشمهایش برق زد.
— «پس قطعی شد! فردا هم قرار داریم.»
— «من هنوز جواب قطعی ندادم!»
شینیچیرو در حالی که گربه را بغل کرده بود، خندید.
— «مهم نیست. من جواب رو از چشات خوندم.»
گربه دوباره پنجهاش را به صورتش زد.
— «آخ! باشه، باشه! فهمیدم... تو هم مخالفی!»
و تو در حالی که از خنده خم شده بودی، فهمیدی شاید عاشق شدن به شینیچیرو سانو دقیقاً همینقدر دردسرساز، خندهدار و دوستداشتنی باشد.
امیدوارم خوب بوده باشه و خوشتون اومده باشه ✨🎀
شینیچیرو، با موهای کمی خیس و لبخند همیشگیاش، جلوی در کافه ایستاده بود و برای بار سوم ساعتش را نگاه کرد.
— «خب... طبق برنامه باید پنج دقیقه پیش میرسید.»
همان لحظه صدایی از پشت سرش آمد:
— «داری دربارهی من حرف میزنی؟»
شینیچیرو برگشت و تو را دید که چتر به دست، با اخم کوچکی به او نگاه میکنی.
— «نه! داشتم... دربارهی بارون حرف میزدم.»
— «بارون ساعت داره؟»
— «...نه.»
خندیدی و کنارش ایستادی.
قرار بود فقط یک قهوه بخورید، اما زندگی با شینیچیرو هیچوقت طبق برنامه پیش نمیرفت.
ده دقیقه بعد، وقتی از کافه بیرون آمدید، یک گربهی سفید کوچک وسط پیادهرو جلوی پایتان نشست.
شینیچیرو خم شد.
— «وای... ببین چه نازه!»
گربه یکراست پرید توی بغلش.
تو با خنده گفتی:
— «فکر کنم دوستت داره.»
شینیچیرو با غرور گفت:
— «طبیعیه. من جذابم.»
گربه همان لحظه پنجهاش را روی صورت شینیچیرو کشید.
— «آخ!»
خندهات گرفت.
— «خیلی جذابی، شینیچیرو.»
او با صورتی سرخ به تو نگاه کرد.
— «خب... حداقل تو که دوستم داری، نه؟»
لبخندت آرام شد.
— «شاید.»
— «شاید؟!»
— «بستگی داره فردا هم منو به قرار دعوت کنی یا نه.»
چشمهایش برق زد.
— «پس قطعی شد! فردا هم قرار داریم.»
— «من هنوز جواب قطعی ندادم!»
شینیچیرو در حالی که گربه را بغل کرده بود، خندید.
— «مهم نیست. من جواب رو از چشات خوندم.»
گربه دوباره پنجهاش را به صورتش زد.
— «آخ! باشه، باشه! فهمیدم... تو هم مخالفی!»
و تو در حالی که از خنده خم شده بودی، فهمیدی شاید عاشق شدن به شینیچیرو سانو دقیقاً همینقدر دردسرساز، خندهدار و دوستداشتنی باشد.
امیدوارم خوب بوده باشه و خوشتون اومده باشه ✨🎀
- ۷.۶k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط