{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Life again p6

زندگی دوباره...
P6
+یاا میشه انقد راجب مامانم حرف نزنی؟ بعدشم اگ اینجا بود جای اینکه منو از پنجره پرت کنه پایین تورو تا جایی ک میتونست کتک میزد
_منو؟ مگه من چیکار کردم؟
لیا از روی تخت پایین میاد و محکم رو کول جین میپره. آره، بیرون از رستوران کاملا رفتاراشون باهم متفاوت بود. شاید چون فقط همدیگه و داشتن. ی دختر نوزده ساله و ی پسر سی ساله... لیا فقط دوساله ک جین و میشناسه ولی الان تنها داراییشه. شاید خیلی همو اذیت کنن ولی بازم اخرش فقط همو دارن. مامان لیا خوب میدونست کی میتونه از تنها دخترش مراقبت کنه... البته جین بزور حواسش ب خودش بود ولی درمورد لیا همه چی فرق میکرد... ن اینکه شیفتش باشه، فقط هروقت نگاش میکنه یاد حرفایی ک مامانش بهش زد میوفته...
جین ک کل زندگیش داشت غرغر میکرد ک کمرش دردمیکنه، داد بلندی زد و مثل دخترا شروع کرد ب سلیطه بازی دراوردن...
_دختره ی پررو اصن میدونی من کیم؟ چطور جرعت میکنی بپری روکولم؟ همینکه گذاشتم بامن حرف بزنی خیلی خوش شانسی باید همون اولش دستتو میپیچوندم تا بفهمی من کیم. بیا پایین الان کمرم از وسط نصف میشه دختره ندید پدید
لیا خودشو بالا کشید و رفت روشونه های جین. موهاشو میکشید و پاهاشو تو هوا بیخیال تاب میداد.
_یاااااااااااااا موهامو کندی زوال عقلی دختره ی در ب در شده ولم کن تا زنده زنده پوستتو نکندم
+اینجا رستوران نیست دستور بدیااا
_بدبخت اینجا خونه ی منه بیا پایین ببینم
+نمیام
جین سرجاش وایساد و دس ب کمرشد. نفس عمیقی کشید و چشماشو بست. رفت روی مبل نشست و صورتشو با دستای کشیدش پوشوند. مثل اینکه دوباره سردرد شده بود...
لیا ک ترسیده بود سریع اومد پایین و کنارش نشست. دستای جین و کنارزد ازجلوی صورتشو و مثل بچه ها بهش خیره شد و منتظر بود تا جین بگه چش شده
_چیزی نیس فقط یکم سرم درد گرفت. توعم برو بخواب دیگه خیلی پررو بازی دراوردی همینکه الان سالمی و توچشام داری نگا میکنی خیلی خوش شانسی
+دیگه موهاتو نمیکشم، ببخشید !
چیشد؟ ببخشید؟ لیا؟ نه بابا شاید داره خواب میبینه. تاحالا ندیده بود لیا معذرت خواهی کنه یا از کاری ک کرده پشیمون بشه. با چشمای از حدقه بیرون زدش زول زد ب لیا. پشت دستش و گذاشت روپیشونیش
_تب داری؟ الان گفتی ببخشید یا اشتباه شنیدم؟
+حالا پررو نشو یبار باهات خوب بودم
خیالش راحتشد، مثل اینکه هنوز همون لیاعه. تو ی ثانیه لیا گذاشت رو شونه ی سمت راستش و بردتش سمت اتاقش
+یاااااااااااااااا تو کجا دیدی یکی رییسش مثل بز بلندش کنه؟
_الان جای باباتم باید آدمت کنم یکم
+بزارم پایین هیولای زشت
جین لیارو اروم پرت کرد روی تخت و قیافه دراماتیکی ب خودش گرفت
_چی گفتییی؟ من زشتمم؟ وقتی از پنجره انداختمت بیرون میفهمی دختره ی عبدل آبادی
روز بعد )
دیدگاه ها (۱۲)

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۲ ا/ت باز صبح شد دیدم خدمتکا...

🔸حدادعادل: به دلیل شرایط جنگ، فعلا نمی‌توانیم آن‌طور که باید...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹42نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت اندا...

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟏نباید با دیدن زیبایش جا بخوره.به خودش قول...

پارت۳

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²²﴿ویو راوی﴾صبح روز بعد...ات با حال و هو...

پارت ۲۶

P4ویو چیفویو:نمیدونم چرا از وقتی فهمیده امگا ام و یا بهتر بگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط