{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
42
نینا با حرص لباس رو دوباره روی تخت انداخت.
«کی ازش نظر خواست؟»
لیا چیزی نگفت.
فقط موقع رفتن، مکث کرد.
«راستی...»
نینا نگاهش کرد.
«امشب بهتره از اتاقتون بیرون نیاید.»
«چرا؟»
لیا انگار مردد بود جواب بده یا نه.
آخر سر فقط گفت:
«امشب مهمون داریم.»
«چه مهمونی؟»
لیا آروم سرش رو پایین انداخت.
«شورای بزرگان...»
و قبل از اینکه نینا سؤال دیگه‌ای بپرسه، از اتاق بیرون رفت.
چند لحظه به در خیره موند.
بعد خیلی آروم زیر لب گفت:
«شورا...؟»

کنجکاوی دوباره توی دلش زنده شده بود.

حس می‌کرد شاید امشب، بالاخره جواب یکی از سؤال‌هاش رو پیدا کنه.

شرط های پارت بعد🫶🏻✨️
لایک۶، کامنت۴
مرسی از حمایت ها❤️
دیدگاه ها (۵)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒جیمین روبه‌روی لیا نشست.چند ثانیه هیچ‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط