پارت ۱۳

پارت ۱۳

(نفس)

ترس تو چشمای همه مون بیداد میکرد . رنگ هر سه مون با گج دیوار یکی بود . نمیدونم چرا اون خون آشام

فقط به من نگاه میکرد.

هلیا : نفس .امم.. نمیخوام بترسونمتا . ولی خیلی بد نگاهت نمیکرد ؟

من : چرا خودمم حس کردم بد نگاه میکرد

ترنم : حالا اون پوزخندش این وسط چی بود ؟

من : نمیدونم بچه ها فعلا فقط بریم بیرون حالم اصلا خوب نیست .

رفتیم بیرون فقط تو فکر بودم . اصلا سر در نمیاوردم . حس میکردم اگه قراره اتفاقی بیوفته قراره واسه من

بیوفته . آخه چرا ؟ اصلا اون خون آشام که مرده بود ؟ خودم با دستای خودم اون میخ رو فرو کردم تو قلبش

خودم کشتمش ، دیدم که چه جوری افتاد رو زمین . دیدم رنگش عوض شد ، دیدم چشماش بسته شد و

دیگه تکون نخورد ، خودمون اون عمارت رو آتیش زدیم ، وای خدا حالم اصلا خوب نیس

از کنار بقیه با یه عذر خواهی بلند شدم و رفتم تا نفس بکشم ، تو اتاق هوا کم بود ، حس و حالم عجیب بود

هم بغض داشتم هم ترس از آینده ، هه منو باش فکر میکردم روز عقدم چی میشه . فکر میکردم قراره

بهترین روزم باشه ولی انگار قرار نیس همچین اتفاقی بیوفته

یکم که گذشت دیدم رادوین داره میاد طرفم . سعی کردم لبخند بزنم ولی میدونستم که وقنی حالم خراب باشه

همیشه سوتی میدم و نمیتونم چهره عادی به خودم بگیرم .

رادوین : نفس ، خوبی

من : آره مگه باید بد باشم

رادوین : حس میکنم از وقتی رفتی بالا حالت اصلا خوب نیس ، همون اولم که اومدی خیلی تو فکر بودی ،

چیزی شده نفس ؟ من دیگه الان شوهرتم ، میتونی همه چیز و بهم بگی .

دیدم واقعا داره راست میگه ، اون الان شوهرم بود ، امروز شوهرم شده بود ، وقتی حال من خراب باشه حال اونم

خراب میشه .‌بهتر بود به اونم میگفتم .

من : رادوین حوصله اش رو داری ؟

رادوین : خب معلومه ، برا تو حوصله نداشته باشم واسه کی داشته باشم . بیا بشین ببینم چی شده

رفتیم نشستیم روی پله های ایوان خونه و من شروع کردم به گفتن : رادوین میدونم الان نگران میشی ولی

من عادت دارم از چیزی که میترسم باید به چند نفر بگم تا اونا کمکم کنن تا آرووم بشم . راستش امروز هی

میرفتم سر همین لباس سفیدم و هی نگاهش میکردم ، بار آخر که رفتم سمت چپ سینه اش خونی بود ،

هر چی میشستم پاک نمیشد . اخر سر لباسو جر وا جر کردم . الان تو اتاقم که ...

یهو کنترل اشکام از دستم در رفت و همه شون میریختن پایین . رادوین وقتی حالمو دید اومد و با دستاش

اشکامو پاک کرد و گفت : نفس آرووم باش ، اگه نمیتونی بگی نگو . فقط گریه نکن .‌

من : نه باید بگم . حالا ام که تو اتاق بودیم داشتم واسه دخترا میگفتم که یهو حس کردیم کسی پشت سرمونه

که دیدم همون خون آشام بود ... یه قلب تو دستش بود و به من نگاه میکرد و اخر سرم یه پوزخند زد و رفت

وقتی جیغ زدیم دروغی به شما گفتیم سوسک دیدیم ، ولی آخه ما دخترایی که جنازه میبینیم نمیترسیم چرا باید

از سوسک بترسیم . رادوین به خدا نمیفهمم باید چیکار کنم ، حالم اصلا خوب نیس .

هق هقم شدت گرفت . سرم رو گرفت تو دستاش و گفت : نگران هیچی نباش ، خودم میدونم باید چی کار کنم

اصلا همین فردا میریم فرم استعفا نامه رو به وطنی میدم . دیگه نمیخواد بریم اونجا ، میریم یه شرکت دیگه

همون یه ماموریت واسه هفت پشتمون بس بود .
دیدگاه ها (۲)

سلام...چطورین؟...بنده...تعریفی ندارم😐بخاطر پای چلاقم رفتم دو...

باید ازت یه سپاس گزاری کنم از اینکه هستی اینکه تنها بودم حال...

روز اولی که باهات حرف زدم یه حسی میگفت زیاد دل نبند ها تهش ق...

ببینم بدتر از حال من الآن کسی داره ؟به مامان همه چیز رو گفتم...

پست جدید حامیمممم و انتشار موزیک فاصله🤩🤩🤩🤩کپشن:درست خاطرم‌ ن...

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰: خب، اینطوری روزهام رو می‌گذرونم... به لطف شما دار...

حق حق وایخیلی رو مخه این قضیههمن خودم خیلی چیزا رو بعدا دیدم...

ویوی تهیونگ:دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم بهش گفتم:با نو ا.ت...

عاشقانه های شبنم

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط